حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٥٣
فصل سوم : گفتگوى پيامبر با اهل پنج دين
٢٥٠٥.امام عسكرى عليه السلام : امام صادق فرمود : پدرم امام باقر ، از جدّم على بن الحسين ، و وى از پدرش حسين بن على ، سرور شهيدان ، و وى از پدرش اميرمؤمنان عليهم السلام برايم نقل كرد كه : روزى پيروان دين هاى پنجگانه : يهود ، مسيحيّت ، طبيعت پرستان ، دوگانه پرستان و مشركان عرب ، با پيامبر خدا نشستى داشتند . يهوديان گفتند : ما مى گوييم : عُزَير ، پسر خداست . آمده ايم ببينيم تو چه مى گويى؟ اگر سخن ما را بگويى ، پس در دستيابى به حقيقت ، از تو پيشى گرفته ايم و برتريم ، و اگر با ما مخالفت كنى ، با تو مجادله مى كنيم . مسيحيان گفتند : ما مى گوييم : مسيح ، پسر خداست و با او يكى است . آمده ايم ببينيم تو چه مى گويى؟ اگر از رأى ما پيروى كنى ، در باور به اين حقيقت ، بر تو پيشى گرفته ايم و برتريم ، و اگر مخالفت كنى ، با تو مجادله خواهيم كرد . طبيعت گرايان گفتند : ما مى گوييم : اشيا بايد باشند و آنها همواره و دائم هستند . آمده ايم ببينيم تو چه مى گويى؟ اگر حرف ما را قبول داشته باشى ، ما در باور به اين حقيقت ، از تو پيشى گرفته ايم و برتريم ، و اگر مخالف باشى ، با تو مجادله مى كنيم . دوگانه پرستان گفتند : ما مى گوييم : نور و تاريكى ، چرخانندگان [ ـِ هستى] اند . آمده ايم ببينيم تو چه مى گويى؟ اگر حرف ما را قبول داشته باشى ، در باور به اين حقيقت ، بر تو پيشى گرفته ايم و برتريم ، و اگر مخالفت كنى ، با تو مجادله مى كنيم . مشركان عرب گفتند : ما مى گوييم : بت هاى ما خدايان اند . آمده ايم ببينيم تو چه مى گويى؟ اگر حرف ما را قبول داشته باشى ، در باور به اين حقيقت ، بر تو پيشى گرفته ايم و برتريم ، و اگر مخالفت كنى ، با تو مجادله مى كنيم . پيامبر خدا فرمود : «من به خداوندِ بى شريك ، ايمان دارم و بت و طاغوت و هر معبودى غير خدا را منكرم» . آن گاه ، خطاب به آنان گفت : «خداوند ، مرا براى همه به عنوان بشارت دهنده و هشدار دهنده و حجّت بر جهانيان ، بر انگيخته است ؛ و بسيار زود است كه نيرنگ كسانى را كه در دين او نيرنگ كنند ، به حلقومشان برگرداند» . آن گاه ، خطاب به يهوديان فرمود : «آيا آمده ايد كه من ، سخن شما را بى دليل بپذيرم؟» . گفتند : نه . فرمود : «چه چيز باعث شده كه شما باور داشته باشيد كه عُزَير ، پسر خداست؟» . گفتند : چون وى پس از آن كه تورات از بين رفته بود ، آن را براى بنى اسرائيل ، بازسازى كرد و اين كار را انجام نداد ، مگر از آن رو كه پسر خدا بود . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «چرا عُزَير ، پسر خدا شد ؛ ولى موسى عليه السلام ـ كه تورات را براى شما آورد و معجزه هايى كه خود شما هم مى دانيد ، از وى ديده شد ـ پسر خدا نشد؟ و اگر عُزير ، به خاطر بزرگوارى در بازسازىِ تورات پسر خدا شد ، موسى بايد به پسرِ خدا بودن ، اولى و سزاوارتر باشد . اگر اين مقدار از بزرگوارى براى عُزَير ، موجب شود كه وى پسر خدا گردد ، چندين برابر اين بزرگى كه براى موسى بود . پس درجه وى بايد برتر از پسرِ خدا بودن باشد ! اگر منظور شما از پسرِ خدا بودن ، همان مفهومى باشد كه در اين دنيا مى بينيد ـ كه در پىِ رابطه جنسى پدر با مادر ، مادران ، بچّه به دنيا مى آورند ـ ، به خدا كفر ورزيده ايد و او را به آفريده اش تشبيه كرده ايد و ويژگىِ پديده ها را براى وى اثبات كرده ايد . بنا بر اين ، بايد خدا از نظر شما ، پديدآمده و خلق شده اى باشد كه خالقى دارد كه وى را ساخته و به وجود آورده است» . يهوديان گفتند : منظورمان اين نيست ، همان طور كه گفتى ، اين ، كفر است ؛ بلكه منظورمان آن است كه وى از نظر قدر و منزلت ، پسر خداست ؛ گرچه تولّدى هم در كار نبود ؛ درست مثل آن كه برخى از دانشمندان ، خطاب به كسانى كه مى خواهند آنان را اكرام كنند و ارزش آنان را نسبت به ديگران نشان دهند ، مى گويند : «پسرم !» يا «اين ، پسرم است» ، كه اين سخن ، براى اثبات به دنيا آمدنِ وى از او نيست ؛ چون در اين صورت ، به آن دانشمند گفته خواهد شد كه اين شخص ، با تو بيگانه است ، و رابطه نَسَبى بين آن دو نيست . كار خدا درباره عُزَير نيز ، چنين است كه وى براى احترام گذاشتن و نه به دليل تولّد ، وى را فرزند خود قرار داده است . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «اين ، همان سخنى است كه من به شما گفتم . اگر بر اين پايه ، عُزَير پسر خدا مى گردد ، اين مقام ، براى موسى مناسب تر است . خداوند ، هر باطل گرايى را با اقرار خودش رسوا مى كند و دليل او را بر ضدّ خود او به كار مى برد . دليلى كه شما آورديد ، شما را به چيزى بزرگ تر از آنچه گفتم ، مى كشاند . شما گفتيد كه يكى از بزرگان شما به فرد بيگانه اى كه رابطه سببى بين آن دو نيست ، مى گويد : پسرم ! يا اين ، پسرم است ، امّا نه به معناى به دنيا آمدن از او . گاه شما مى بينيد همين بزرگ ، به فرد بيگانه اى براى احترام مى گويد : اين ، برادرم است و به ديگرى مى گويد : اين ، استادم و پدرم است و به شخص ديگرى مى گويد : اين ، آقاى من است و يا خطاب مى كند آقايم ! و هر چه احترام گذارى اش بيشتر باشد ، از اين گونه تعبيرها بيشتر بهره مى گيرد . بنا بر اين ، از نظر شما رواست كه موسى ، برادر خدا ، شيخ خدا ، و يا آقاى خدا باشد ؛ چون وى را بيشتر از عُزَير ، اكرام كرده است! همان طور كه اگر كسى ديگرى را بيشتر اكرام كند ، براى احترام ، به وى مى گويد : اى آقايم ! ، اى شيخم ! ، اى عمويم ! ، اى رئيسم يا اى اميرم! و هر آنچه در احترام بيفزايد ، در اين قبيل تعبيرها مى افزايد . آيا از نظر شما رواست كه موسى ، برادر خدا يا شيخ يا عمو يا رئيس يا آقا و يا امير خ��ا باشد ؛ چون خدا وى را بيشتر بزرگ داشته تا كسانى كه [مردم] آنان را اى شيخم ! ، اى آقايم ! ، اى عمويم! ، اى رئيسم ! و يا اى اميرم ! خطاب مى كنند؟» . آنان ، متحيّر و مبهوت شدند و گفتند : اى محمّد ! به ما فرصت بده تا درباره آنچه به ما گفتى ، بينديشيم . پيامبر خدا فرمود : «در اين باره ، با دلى منصفانه بينديشيد تا خدا شما را هدايت كند» . آن گاه ، رو به مسيحيان كرد و فرمود : «شما گفتيد [خداوندِ] قديم عز و جل با پسرش مسيح ، يكى شده است . منظورتان از اين سخن چيست؟ آيا منظورتان اين است كه [خداوند] قديم ، براى آن كه با اين پديد آمده ، يعنى عيسى ، يكى شده ، حادث است؟ يا عيسى كه حادث است ، به خاطر وجود قديم ـ كه همان خدا باشد ـ ، قديم شده است؟ و يا مفهوم سخن شما از اين كه وى با خدا متّحد شده ، اين است كه وى از كرامتى برخوردار شده است كه هيچ كس غير از وى ، از چنين كرامتى برخوردار نگشته است؟ اگر منظورتان اين باشد كه قديم ، پديده شده است ، كه خودتان ، خودتان را باطل كرده ايد ؛ چون قديم ، محال است كه منقلب شود و پديده گردد ، و اگر مقصودتان اين باشد كه عيسى قديم شده است ، كه حرف محالى گفته ايد ؛ زيرا حادث ، محال است كه قديم گردد . و اگر منظورتان از اتّحاد مسيح با خدا ، اين باشد كه خداوند ، وى را از بين ديگر بندگانش ، برگزيده و ويژه خود ساخته است ، پس به حادث بودن عيسى و مفهومى كه به خاطر آن با خدا يكى شده است ، اقرار كرده ايد ؛ زيرا هنگامى كه عيسى حادث باشد و خداوند با وى يكى شده باشد ـ يعنى معنايى را آفريده باشد كه به خاطر آن ، عيسى برترين خلق خداوند شده ـ ، در اين صورت ، هم عيسى و هم آن معنا حادث اند و اين ، برخلاف سخنى است كه در آغاز گفتيد» . مسيحيان گفتند : اى محمّد ! ، چون خداوند به دست عيسى چيزهاى شگفتى نمايان ساخت ، وى را به جهت احترام ، فرزند خود قرار داد . پيامبر خدا به آنان فرمود : «آنچه در اين باره با يهوديان گفتم ، شنيديد؟» . آن گاه ، همه آن بحث را تكرار كرد . همه ساكت شدند ، جز يك نفر از آنان ، كه گفت : اى محمّد ! مگر شما نمى گوييد كه ابراهيم ، خليل (دوست) خداوند است؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «البتّه كه چنين مى گوييم» . وى گفت : اگر اين را مى گوييد ، پس چرا ما را از اين كه بگوييم عيسى پسر خداست ، منع مى كنيد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «اين دو ، مانند هم نيستند ؛ چون وقتى مى گوييم : ابراهيم ، «خليل» خداوند است ، بدان جهت است كه «خليل» ، مشتق از «خَلّه» يا «خُلّه» است . معناى خَلّه ، نياز و احتياج است و ابراهيم ، نيازمند پروردگارش بود و تنها به وى وابسته بود و از ديگران ، كناره گير و روگردان و بى نياز بود ؛ چون وقتى كه تصميم گرفته شد وى را در آتش نهند و با منجنيق در آتش افكندند ، خداوند ، جبرئيل را فرستاد و گفت : بنده ام را درياب . جبرئيل آمد و وى را در هوا گرفت و گفت : گرفتارى هايت را بر عهده من بگذار . خداوند ، مرا براى يارىِ تو فرستاده است . ابراهيم گفت : نه ، خداوند براى من بس است و بهترين وكيل است . من از ديگران چيزى نمى خواهم و جز به وى ، نيازمند نيستم . پس خداوند ، وى را خليل خود ، يعنى نيازمند و محتاج و وابسته به او ، و بريده از ديگران ، خواند . و اگر از خُلّه [به معناى آگاه] گرفته شود ، يعنى به آن امر ، آگاه شده و به اسرارى رسيد كه ديگران به آن نرسيده اند . در اين صورت ، معناى خليل ، عالِم به خدا و امور الهى است و اين ، موجب تشبيه خدا به خلق نمى گردد . نمى انديشيد كه اگر وى وابسته به خدا نمى شد ، خليل وى نمى گشت و اگر به اسرار وى آگاهى نمى يافت ، خليل وى نمى شد ؛ ولى اگر كسى فرزندى به دنيا آورَد ، هر چه او را از خودش دور كند يا تحقيرش كند ، باز هم فرزند وى است ؛ چون به دنيا آمدن ، قائم به اوست ؟! از سوى ديگر ، اگر شما به خاطر اين كه خدا به ابراهيم گفته : «خليل من!» ، قياس كنيد و بگوييد : عيسى ، پسر خداست ، بايد بگوييد : موسى نيز پسر اوست ؛ چون معجزه هايى كه موسى داشت ، پايين تر از معجزه هاى عيسى نبود . بنا بر اين ، بگوييد : موسى نيز پسر خداست . بر اين اساس ، بايد بگوييد كه وى ، استاد ، آقا ، عمو ، رئيس ، و فرمان رواى خداست ؛ به همان شكل كه براى يهوديان گفتم!» . آنان به يكديگر گفتند : در كتاب هاى آسمانى آمده است كه عيسى گفت : «به سوى پدرم مى روم» . پيامبر خدا فرمود : «اگر به آن كتاب عمل مى كنيد ، در آن آمده است : به سوى پدر خودم و پدر شما مى روم . پس بگوييد : از همان روى كه عيسى پسر خداست ، همه آنانى كه عيسى مورد خطاب قرار داده ، فرزندان خدا هستند ! از اين گذشته ، در اين كتاب ، چيزهايى هست كه ادّعاى شما را ـ كه عيسى به خاطر ويژگى اش نسبت به خدا ، پسر او شده است ـ رد مى كند ؛ چون شما گفتيد : ما از آن روى به عيسى پسر خدا مى گوييم ، كه خدا به وى چيزهايى اختصاص داده كه به ديگران ، اختصاص نداده است و شما مى دانيد كه آنچه را به عيسى اختصاص داد ، به آنانى كه عيسى خطاب به آنان گفت به سوى پدرم و پدر شما مى روم اختصاص نداده است . بنا بر اين ، ادّعاى ويژگى براى عيسى باطل شد ؛ چون به نظرش ، همانند ويژگى عيسى براى كسانى كه مثل وى نبودند ، طبق كلام عيسى ثابت شد . شما كلام عيسى را نقل مى كنيد و بر غير مفهوم آن تأويل مى كنيد ؛ چون هنگامى كه وى گفت : پدرم و پدر شما ، منظورش غير از آن چيزى بود كه شما فهميديد و بدان روى آورديد . شايد وى مقصودش آن بود كه به سوى آدم و يا نوح رفتم و خداوند ، مرا پيش آنان مى بَرد و با آنان يك جا گرد مى آورَد و آدم و نوح ، پدر من و شما هستند . عيسى ، جز اين را اراده نكرده بود» . مسيحيان ، سكوت كردند و گفتند : تاكنون ، مجادله گر و گفتگوگرى چون تو نديده بوديم . درباره كارهاى خويش ، مى انديشيم . آن گاه ، پيامبر صلى الله عليه و آله روى به طبيعت پرستان كرد و فرمود : «با چه دليل و انگيزه اى ، به اين باور فرا مى خوانيد كه چيزها بايد باشند و آنها همواره هستند ، از بين نرفته اند و نخواهند رفت؟» . آنان گفتند : ما جز طبق آنچه مى بينيم ، حكم نمى كنيم و ما نديده ايم كه اشيا پديد آمده باشند ، بنا بر اين ، مى گوييم : از بين نرفته اند ، و نديده ايم كه از بين بروند و پايان بپذيرند ، پس مى گوييم : از بين نخواهند رفت . پيامبر خدا فرمود : «آيا چيزها را قديم (بى آغاز) يافته ايد و يا آنها را تا ابد پايدار؟ اگر بگوييد كه آنها را چنين يافته ايد ، ادّعا كرده ايد كه خودتان نيز همواره بر همين شكل و بر همين خِرَد بوده ايد و باقى خواهيد ماند . اگر اين را بگوييد ، واقعيت خارجى را منكر شده ايد و همه مردمى كه شما را ديده اند ، دروغگويتان مى شمارند» . گفتند : ما بى آغاز بودن و بى سرانجام ماندنِ همواره را براى اشيا نديده ايم . پيامبر خدا فرمود : «پس چرا به بى آغاز بودن و بى سرانجام ماندنِ همواره ، حكم مى كنيد؟ از آن جا كه شما پديدار شدن و پايان يافتنِ چيزها را نديده ايد ، بهتر است تمييز بين آن دو را به ديگران وا گذاريد تا بر حدوث و پايان پذيرى و از بين رفتن آن ، حكم كنند ؛ چون آنان نيز بى آغاز بودن و بى سرانجام ماندنِ همواره اشيارا نديده اند . آيا شما شب و روز را نديده ايد كه يكى پس از ديگرى است؟» . گفتند : آرى . فرمود : «آيا بر اين باور هستيد كه آن دو ، بوده اند و خواهند بود؟» . گفتند : آرى . فرمود : «به نظر شما ، آيا شب و روز قابل جمع هستند؟» . گفتند : نه . پيامبر خدا فرمود : «بنا بر اين ، يكى ديگرى را قطع مى كند ؛ يكى پيشى مى گيرد و ديگرى در پى آن مى رود» . گفتند : همين طور است . فرمود : «شما به پيشى گيرنده از شب و روز ، حكم پديدار شدن كرديد ؛ در حالى كه پيدا شدنِ آن دو را نديده بوديد . قدرت خدا را منكر نشويد» . آن گاه ، فرمود : «شب و روزهاى پيش از شما ، پايان دار بودند يا بى پايان ؟ اگر بگوييد بى پايان بودند ، چگونه پيش از آن كه يكى از شب و يا روز ، پايان پذيرد ، ديگرى به شما رسيده است؟ و اگر بگوييد پايان دار بودند ، معنايش اين است كه زمانى وجود داشت كه هيچ كدام نبودند» . گفتند : درست است . فرمود : «شما مى گوييد كه هستى قديم (بى آغاز) است و پديدار (آغازمند) نيست . آيا شما به مفهومى كه بدان اقرار مى كنيد ، آگاه هستيد و آنچه را كه منكر مى شويد ، مى دانيد؟» . گفتند : آرى . فرمود : «چيزهايى را كه مى بينيد ، بعضى از آنها به بعضى ديگر ، نيازمند هستند ؛ زيرا پاره اى جز به اتّصال به پاره اى ديگر ، پايدار نمى مانند . آيا ساختمان را نمى بينيد كه بخشى از اجزاى آن ، نيازمند بخش ديگر است و بدون آن ، استوار نمى گردد و پايدار نمى شود؟ ديگر اشيا نيز چنين هستند . حال اگر اين نيازمندىِ بخشى از آن به بخش ديگر ، در استحكام و تكميلِ قديم است ، به من بگوييد اگر پديدار مى بود ، چگونه مى بود و ويژگى اش چه سان مى بود؟» . آنان ، درمانده شدند و فهميدند كه نمى توانند براى پديدار ، ويژگى اى پيدا كنند و به آن توصيف كنند ، جز آنچه در همين امورى هم كه فكر مى كردند بى آغاز است ، وجود دارد . از اين روى ، از سر خشم زبانشان بند آمد و گفتند : درباره خويش ، خواهيم انديشيد . آن گاه ، پيامبر خدا ، روى به دوگانه پرستان كرد ـ همانانى كه مى گفتند : نور و تاريكى ، تدبير كنندگان هستند ـ و فرمود : «چه انگيزه اى موجب شده كه شما چنين بگوييد؟» . گفتند : ما دنيا را به دو شكل خير و شر ديديم ، و ديديم كه خير ، ضدّ شرّ است . از اين روى ، انكار كرديم كه يك كننده ، كارى و ضدّ آن را انجام دهد ؛ بلكه هر كدام ، كننده اى مستقل دارند . نمى بينى كه برف ، محال است بسوزد ، چنان كه آتش ، محال است سرد باشد ؟! بنا بر اين ، دو آفريننده بى آغاز ؛ يعنى نور و ظلمت را پذيرا شديم . پيامبر خدا به آنان فرمود : «آيا سياهى و سفيدى ، قرمزى و زردى ، و سبزى و آبى را نديده ايد كه هر كدام ، ضدّ ديگرى است ؛ چون دو تا از آنها ، در يك جا جمع نمى شوند ؟ همان گونه كه سردى و گرمى ، دو ضد هستند ؛ چون هر دو در يك جا جمع نمى شوند؟» . گفتند : آرى . فرمود : «چرا به تعداد هر رنگ ، آفريننده اى بى آغاز ، اثبات نمى كنيد تا كننده هر ضدّى از اين رنگ ها ، غير از كننده ضدّ ديگر باشد؟» . همه ساكت شدند . آن گاه ، پيامبر خدا فرمود : «چگونه نور و ظلمت ، در هم آميزند كه سرشت يكى بالا رونده و ديگرى پايين رونده است؟ اگر دو نفر ، يكى به سوى شرق و ديگرى به سوى غرب همواره در رفتن باشند ، آيا به نظر شما ، همديگر را خواهند ديد؟» . گفتند : نه . فرمود : «بنا بر اين ، لازم است كه نور و ظلمت ، با هم در نياميزند ؛ چون هر كدام در غيرِ جهت ديگرى حركت مى كنند . بنا بر اين ، چگونه اين جهان ، از درهم آميزىِ دو چيزى كه محال است درهم آميزند ، به وجود آمده است؟ پس آن دو ، تدبير شده و آفريده شده اند» . آنان گفتند : درباره خويش ، خواهيم انديشيد . آن گاه ، پيامبر خدا ، رو به سوى مشركان عرب كرد و گفت : «شما چرا بتان را به جاى خدا مى پرستيد؟» . گفتند : با اين پرستش ، به خداوند نزديكى مى جوييم . فرمود : «آيا اين بتان ، گوش به فرمان و پيرو پروردگارشان هستند و خدا را عبادت مى كنند ، تا با بزرگداشت آنها به خدا نزديك شويد؟» . گفتند : نه . فرمود : «آيا شما به دست خود ، آنها را تراشيده ايد؟» . گفتند : آرى . فرمود : «سزاوار بود به جاى آن كه شما آنها را بپرستيد ، آنها شما را مى پرستيدند [چنانچه آنها مى توانستند پرستش كنند] ؛ البتّه اگر دستور تعظيم آنها را كسى صادر نكرده باشد كه نسبت به مصلحت و فرجام شما آگاه است و در آنچه شما را بدان تكليف مى كند ، حكيم است» . وقتى پيامبر خدا چنين گفت ، آنان اختلاف كردند . گروهى گفتند : خداوند ، در هيكل مردمانى كه به اين شكل ها بودند ، حلول كرده و ما اين شكل ها را ساخته ايم و براى اين كه چهره هايى را كه پروردگارمان در آنها حلول كرده ، تعظيم كرده باشيم ، اين شكل ها را بزرگ مى داريم . و گروه ديگر گفتند : اين چهره ها چهره اقوام پيشين است ؛ اقوامى كه مطيع خدا بودند . چهره آنان را درست كرده ايم و آنها را براى تعظيم خداوند ، پرستش مى كنيم . گروه ديگر گفتند : آن گاه كه خدا آدم را آفريد ، به فرشتگانْ فرمان سجده به وى داد . آنان ، آدم را براى نزديكى به خدا سجده كردند . ما به سجده بر آدم ، از فرشتگانْ سزاوارتر بوديم و چون آن وقت نبوديم ، سيماى او را ساخته ايم و بدان ، براى نزديكى به خدا سجده مى كنيم ، همان گونه كه فرشتگان با سجده به آدم ، به خدا تقرّب جستند ، و همان گونه كه شما به پندار خودتان ، دستور يافته ايد كه به سوى كعبه سجده كنيد و چنين كرديد و آن گاه ، در ديگر شهرها با دست خود ، محراب هايى ساخته ايد كه به سوى آنها سجده مى كنيد و قصد كعبه مى كنيد ، نه محراب هاى خودتان ، و قصد كعبه هم براى خداى عز و جلاست ، نه خود كعبه . پيامبر خدا فرمود : «راه را گم كرده ايد و گم راه شده ايد» . وى خطاب به آنانى كه مى گفتند : خداوند ، در هيكل مردمانى به شكل هايى كه تصوير كرده ايم ، حلول كرده و ما اين چهره ها را ساخته ايم و بزرگداشتِ ما از اين صورت ها ، در واقع ، تعظيم صورت هايى است كه پروردگارمان در آنها حلول كرده است ، فرمود : «شما پروردگارتان را با ويژگىِ مخلوقات ، توصيف كرده ايد . آيا پروردگار شما در چيزى حلول مى كند ، به گونه اى كه آن چيز ، فراگيرنده خدا باشد؟ در اين صورت ، چه فرقى هست بين آن چيز و امور ديگرى چون رنگ ، طعم ، بو ، نرمى ، خشنى ، سنگينى و سبكى كه خداوند در آنها حلول مى كند ؟ چرا رنگ ، طعم ، مزه و . . . ، حادث باشند و آن ديگرى قديم باشد و چرا عكس آن نباشد؟ چگونه آن كه پيش از حلول شده (محلّ حلول) وجود داشت ، نيازمند حلول است ، در حالى كه خدا همواره بوده و خواهد بود؟ وقتى خدا را به ويژگىِ پديده ها در خصوص حلول پذيرى توصيف كرديد ، لازم است به ويژگىِ زوال پذيرى هم توصيفش كنيد ، و اگر او را به ويژگىِ زوال و حدوث توصيف كرديد ، در واقع ، به صفت پايان پذيرى نيز توصيف كرده ايد ؛ زيرا اين صفت ، ويژگىِ حلول كننده و حلول شونده است و اينها ذات شى ء را تغيير مى دهند . اگر ذات خداوند با حلول در چيزى تغيير نكند ، بايد با حركت و سكون و سفيد و سياه و سرخ و زرد شدن هم تغيير نكند و همه ويژگى هايى كه در اشياى متّصف به اين صفت ها وجود دارد ، در خداوند هم كه در آنها حلول كرده ، وجود داشته باشد تا همه ويژگى هاى پديده ها ، در او نيز باشد و در اين صورت ، خداوند متعال هم حادث باشد !» . پيامبر خدا آن گاه فرمود : «وقتى اين گمانتان ـ كه خدا در چيزى حلول كرده ـ باطل شد ، زيربناى سخنتان از بين مى رود» . آنان ساكت شدند و گفتند : در كارمان خواهيم انديشيد . آن گاه ، پيامبر خدا رو به سوى گروه دوم كرد و به آنها فرمود : «به من بگوييد هنگامى كه شما صورت كسانى را كه خداوند را عبادت كرده اند ، مى پرستيد و براى آنها سجده مى كنيد و نماز مى گزاريد و براى سجده به آنها پيشانى هاى ارزشمند را بر خاك مى نهيد ، چه چيزى براى خداى جهانيان نگه مى داريد؟ آيا نمى دانيد حقّ كسى كه لازم است عبادت شود و بزرگ داشته شود ، اين است كه بنده اش هم رديف وى قرار نگيرد؟ آيا فكر مى كنيد درست است كه شهروندانِ پادشاه يا رئيسى را در بزرگداشت و كُرنش و فروتنى ، همپاى وى قرار دهيد؟ آيا اين كار ، سبب كوچك كردن حقّ بزرگ تر و بزرگ كردن حقّ كوچك تر نيست؟» . گفتند : آرى . فرمود : «آيا نمى دانيد شما با تعظيم خداوند از راه تعظيم صورتِ بندگانِ مطيع خدا ، خداى جهانيان را كوچك مى كنيد؟» . آنان پس از اين كه گفتند : در كار خويش خواهيم انديشيد ، سكوت كردند . سپس پيامبر خدا به گروه سوم فرمود : «براى ما نمونه اى ذكر كرديد و ما را شبيه خود شمرديد ، در حالى كه ما مثل هم نيستيم ؛ چون ما بندگان خدا ، مخلوق و تربيت شده هستيم . در هر چه او امر كند ، امرپذيريم و از هر چه او منع كند ، منع پذيريم و آن گونه كه از ما مى خواهد ، پرستشش مى كنيم . اگر ما را به گونه اى از گونه ها دستور دهد ، پيروى اش مى كنيم و سراغ گونه اى كه بدان دستور و اجازه نداده ، نمى رويم ؛ چون نمى دانيم . شايد وى اوّلى را خواسته و از دومى راضى نيست ، و ما را نهى كرده از اين كه بر او پيشى بگيريم . هنگامى كه به ما دستور داد روى به كعبه كنيم ، پيروى اش كرده ايم . آن گاه ، به ما دستور داد كه در ديگر شهرها نيز به سوى كعبه روى كنيم و ما هم اطاعت كرده ايم و در هيچ كدام از اين كارها ، از دستور وى خارج نشده ايم . و نيز هنگامى كه خداوند دستور به سجده براى آدم داد ، دستور به سجده براى چهره اش ـ كه غير اوست ـ ندارد . بنا بر اين ، نبايد شما اين را با آن قياس كنيد ؛ چون شما نمى دانيد . شايد وى چون امر نكرده ، از كارهاى شما ناراضى باشد» . آن گاه ، پيامبر خدا افزود : «به نظر شما ، اگر كسى اجازه ورود به خانه اش را در يك روز خاص داد ، آيا مى توانيد بعدا بدون دستور وى ، داخل خانه اش شويد؟ آيا مى توانيد بدون فرمان وى ، به خانه ديگر او داخل شويد؟ [البت��ه نمى توانيد] . اگر كسى لباسى از لباس هايش يا بنده اى از بندگانش يا چارپايى از چارپايانش را به شما داد ، آيا مى توانيد آن را از وى بگيريد؟» . گفتند : آرى . فرمود : «اگر آن را نگرفتيد ، آيا مى توانيد يكى ديگر مثل آن را برداريد؟» . گفتند : خير ؛ چون وى آن گونه كه در اوّلى اجازه داه بود ، براى دومى اجازه نداده است . آن گاه ، فرمود : «به من بگوييد كه آيا خداوند ، سزاوارتر است كه بدون فرمانش در مِلكش تصرّف نشود ، يا بعضى از بندگان؟» . گفتند : خدا سزاوارتر است كه در مِلكش بدون اجازه او ، تصرّف نشود . فرمود : «پس چرا چنين كرديد ؟ او كِى به شما فرمان داده كه اين صورت ها را پرستش كنيد؟» . آنان گفتند : درباره كارهايمان خواهيم انديشيد . سپس ساكت شدند . امام صادق عليه السلام مى فرمايد : «سوگند به آن كه محمّد را به پيامبرى بر انگيخت ، سه روز از اين گردهمايى نگذشته بود كه همه خدمت پيامبر خدا رسيدند و اسلام آوردند . آنان بيست و پنج نفر ـ از هر گروهى ، پنج نفر ـ بودند و گفتند : اى محمّد ! ما دليلى چون دلايل تو نديده ايم . گواهى مى دهيم كه تو پيامبر خدايى» .