رساله فاطمیه - احمدی، یعقوب - الصفحة ١٦٣ - فضائل امیرالمومنین
دنیا، از آن مولی باقی نمانده بود.[١]
و مرویست که روزی آقای شیعیان به بازار بزّازان رفت و به در دکّان بزّازی ایستاده، و فرمود: ای مرد دو پیراهن به من بفروش. آن شخص حضرت٧ را شناخت تعظیم و احترام تمام، نسبت به آن امام٧ بجای آورد. آن عالی جناب از آن شخص در گذشت به جهت آنکه مبادا در معامله مراعاتی منظور دارد و تشریف به دکّان پسری برد که آن مولی را نمی شناخت و دو پیراهن از وی خریداری فرمود یکی را به دو درهم و دیگری را به سه درهم آن را که به سه درهم گرفته بود و بهتر بود به قنبر داد و فرمود: ای قنبر بگیر این جامه را و در بر خود کن. قنبر به عرض آن سرور رسانید که ای سیّد و مولای من، شما به این جامه سزاوارترید از من، به اعتبار اینکه بالای منبر می روید و مردم به شما نگاه می کنند. آن جناب فرمود: أنَا أستَحيي مِن رَبّي أن أتَفَضَّلَ عَلَيكَ یعنی :شرم می کنم از پروردگارم که خود را بر تو ترجیح دهم، در خصوص لباس. پس آن جناب جامه کم بها را پوشید و سر آستین آن لباس بلند بود زیادی آن را برید و از آن کلاهی برای فقیری مهیّا فرمود. بعد از این گذران پسر لباس فروش گفت: ای مرد سر آستین جامه خود را بریدی و عیب دار نمودی، لباس را به من دهید تا سر آستین بریده را سجاف نمایم.
حضرت٧ فرمود: دَعهُ فَإِنَّ الأَمرَ أسرَعُ مِن ذلِكَ یعنی: ای پسر واگذار جامه، را به این هیبت و به این نحو که هست. بدرستی که سرعت رفتن عمر، از آن بیشتر است که من توانم به این امور بپردازم.[٢]
و آن قدوه اخیار در بعضی از خطب به لسان دُرَر بار گوهر نثار خود فرمود که:
[١]. تذكرة الخواص سبط بن الجوزي ص ١١١ و العقد الفريد ابن عبد ربه ج٥ ص٢٠٧ و ج٤ ص١٨٤
[٢]. مناقب ابن شهر آشوب ج١ ص٣٦٧ و تاريخ دمشق لابن عساكرج٤٢ ص٤٨٤