رساله فاطمیه - احمدی، یعقوب - الصفحة ١٩١ - فضائل امیرالمومنین
خدای تعالی شما را از طعام بهشت عنبر سرشت بهرمند گرداند. پس سرور اولیا قرص نان خود را به آن یتیم تصدّق فرمود و فاطمه٣ و حسنینc و فضّه موافقت نموده، قرصهای نان خود را به آن یتیم دادند. و در آن شب نیز طعامی نه چشیده و به آب گرم روزهای خود را گشودند و نیّت روزه روز سوم را کردند. و در آن روز نیز زهره زهرا و خاتون روز جزا صاع باقی مانده جو را بر گرفت و از آن پنج گرده نان پخته آماده نمود. و چون شب درآمد و اراده افطار فرمودند، که ناگاه از دَرحجره طاهره آوازی بگوش ایشان رسید که گوینده می گفت: انا اسیر من اساری محمّد[١] من اسیری هستم از اسیران محمّد مصطفی٦ و در این شهر غریب و سرگردانم و پریشان روزگار و حیرانم، و بی نهایت گرسنه و بی آرامم و از بی قوتی ضعیف و ناتوانم، مرا طعامی دهید تا پروردگار عالم شما را از خوان فردوس نصیبی کامل و حظّی شامل، عطا فرماید. امام متقیان و پیشوای مؤمنان٧ به محض شنیدن صدای آن اسیر پریشان، قرص نان خود را به او تصدّق فرمود و سایر اهل البیت و فضّه به طریق سابق تأسّی به جناب مرتضوی٧ جسته و قرص های نان خود را به آن سائل عطا فرمودند. و در آن شب نیز طعامی نه چشیدند و به آب خالص افطار کردند و در روز چهارم جناب امیرالمؤمنین٧ دست حسن و حسینc را گرفته و نزد جناب ختمی مآب٦ رفتند.
امّا آن دو قرةالعین مصطفی٦ و دو فرزند برگزیده مرتضی٧ و دو آرام جان فاطمه زهرا٣ از شدّت گرسنگی ضعیف و نحیف گردیدند و تن مؤتمن ایشان از ضعف مانند بید لرزان و رنگ ارغوانی آن برگزیدگان از التهاب آتش جوع به مثابه زعفران پاهای مبارک بر زمین کشان می رفتند تا آنکه به خدمت جدّ بزرگوار خود رسیدند، و چون نظر فیض منظر سیّد کونین٦ بر رخسار خورشید آثار چهره نورانیّه گهربار حسنینc افتاد و نور دیدگان
[١]. فأول لقمة كسرها علي (ع)، إذا أسير من أسراء المشركين قد وقف بالباب فقال: السلام عليكم يا أهل بيت محمد، تأسّروننا و تشدّوننا و لا تطعموننا؟