رساله فاطمیه - احمدی، یعقوب - الصفحة ١٨٠ - فضائل امیرالمومنین
و نیز روایت شده است که روزی علیّ بن ابیطالب٧ به فاطمه زهرا٣ گفت: که آیا درنزد تو طعامی هست تا چاشت کنم؟ فاطمه٣ گفت: یا علیّ٧ بحق آن خداوندی که پدرم را گرامی داشت به پیغمبری، و تو را برگزید به خلافت و وصایت، که در این بامداد نزد من هیچ طعامی نیست تا برای شما حاضر سازم. و در دو روز گذشته هم طعامی نداشتم و بغیر از آنچه نزد تو می آورم، و تو را برخود و فرزندانم حسن و حسینc اختیار می نمودم، و خود به گرسنگی می گذراندیم. جناب امیرالمؤمنین٧ فرمود: ای فاطمه٣ چرا در این دو روز مرا خبر نکردی تا طعامی تحصیل نمایم؟ خاتون قیامت گفت: یا اباالحسن شرم داشتم از خدای خود که تو را تکلیف کنم به چیزی که قادر به آن نباشی، پس حضرت امیرالمؤمنین٧ به پای خواست و با اعتماد تمام و وثوق ما لاکلام به ملک علّام از خانه بیرون رفت و یک دینار را از شخصی به عنوان قرض گرفت، و اراده فرمود که به جهت عیال خود طعامی خریداری نماید، و در عرض راه به مقداد ملاقات نمود، و آن روز بسیار گرمی بود و از حرارت آفتاب حالت او را متغیر دید. از وی پرسید که ای مقداد در این ساعت گرم برای چه از خانه بیرون آمدی؟ مقداد عرض کرد که ای ابوالحسن از من درگذر و از حال من سؤال مکن که کجا می روم. حضرت فرمود: ای برادر مرا جایز نیست که از نزد تو قدم فراتر نهم تا بر حال تو مطّلع گردم. باز مقداد از اظهار آن مضایقه کرد و حضرت مبالغه می فرمود تا آنکه مقداد گفت: به حق آن خداوندی که گرامی داشته است محمّد٦ را به پیغمبری و تو را وصی او گردانیده است، که از خانه بیرون نیامدم مکر برای شدّت گرسنگی خود و عیال و چون از بسیاری غلبه گرسنگی صدای ایشان به گریه و بی قراری بلند شد تاب نیاوردم و لا علاج در این وقت