ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٣ - وسوسه هاى شيطانى
[٣].Mephistopheles (؛ شيطانى كه فاستوس روح خود را به او فروخت.
[٤]. صورتگر، لطفعلى، تاريخ ادبيات انگليسى، ص ٣٠٥، انتشارات دانشگاه تهران.
[٥]. همان، ص ٣١٠.
[٦]. همان.
[٧]. مارلو، كريستوفر، دكتر فاستوس، ترجمه لطفعلى صورتگر، ص ٣٩.
[٨]. تاريخ ادبيات انگليس، ص ٣١١.
[٩]. ليبراليسم غرب: ظهور و سقوط، ص ١٥٩.
[١٠]. تراژدى فاوست و زندگىنامه يوهان ولفگانگ، فون گوته و معرفى آثار او، ترجمه و تفسير حسن شهباز، انتشارات علمى، ص ٢٩.
[١١]. همان، ص ٥٣.
[١٢]. همان، ص ٩٥.
[١٣]. همان، ص ٩٣.
[١٤]. داورى، رضا، اتوپى و عصر تجدّد،، ص ١٩.
[١٥]. زرشناس، شهريار، درآمدى بر اومانيسم، ص ٣٧.
[١٦]. ديدار فرّهى و فتوحات آخرالزّمان، صص ٤٠ و ٤١.
[١٧]. اتوپى و عصر تجدّد، ص ١٦.
[١٨].Aldous Leonard Huxley .
[١٩]. ترجمه فارسى اين اثر در بهار ١٣٥٢ ش. با ترجمه سعيد حميديان، توسط انتشارات پيام منتشر شد.
[٢٠]. ادبار: ضدّ اقبال.
[٢١]. اتوپى و عصر تجدّد، انتشارات حكمت، ١٣٥٦.
[٢٢]. «بوخافسك» را نويسنده به عنوان نام اين شهر خيالى خود به كار برده است.
[٢٣]. داورى، رضا، فلسفه در دام ايدئولوژى، ص ٣٣٨.
[٢٤].Eric Arthur Blair .
[٢٥].Animal Farm
[٢٦]. شهيد آوينى، «بشر در انتظار فردايى ديگر» مجله سوره، زمستان ٧٠.
[٢٧]. داورى، رضا، عصر اتوپى، ص ١٠٤.
[٢٨].Constantin Virgil Gherorghiu .
[٢٩]. گردآورنده: فرانكلين لوفان بومر، جريانهاى بزرگ در تاريخ انديشه غربى، مترجم: حسين بشيريه، گزيده آثار بزرگ در تاريخ انديشه اروپاى غربى از سدههاى ميانه، ص ٩٥٧.
وسوسههاى شيطانى
شبى شاگرد شيخ انصارى خواب بسيار بدى ديد. وقتى بيدار شد، عرق سرد روى پشانىاش را پاك كرد و به هيئت ناموزون شيطان و طنابهاى ضخيمى كه در دست داشت، انديشيد. سپس با خود گفت: اين چه خوابى بود كه ديدم؟ عجب طنابهايى! كاش مىشد انسان اين طنابها را برگردن خود احساس كند و بفهمد كارى كه انجام مىدهد، وسوسه شيطان است! به اين ترتيب، ديگر در پى گناه و اشتباه نمىرود؛ يعنى شيطان توانسته يكى از طنابهاى محكم را به گردن شيخ انصارى بيندازد و او را از اتاقش تا وسط كوچه بكشاند؟ آنگاه خواب را در ذهنش تجزيه و تحليل كرد و در پى تعبير آن برآمد تا اينكه دريافت جز شيخ انصارى هيچ كس نمىتواند در تعبير اين خواب به وى كمك كند. بنابراين به سراغ شيخ رفت و خوابش را تعريف كرد و با پافشارى از شيخ خواست بگويد شيطان به او راست گفته است يا نه. وقتى شيخ سخنان شاگردش را شنيد، سخن شيطان را تصديق كرد و گفت: «شيطان راست گفته است. او ديروز مىخواست مرا فريب دهد و اگر لطف خدا شامل حالم نمىشد، فريبش را خورده بودم و نمىتوانستم از دامى كه برايم پهن كرده بود، بگريزم. داستان اين است كه ديروز پولى نداشتم و در منزل به چيزى نياز پيدا كرديم. تصميم گرفتم يك ريال از سهم امام را كه نزدم بود و هنوز وقت مصرفش فرا نرسيده بود، به عنوان قرض بردارم و نيازم را برطرف سازم و سپس قرض خود را ادا كنم. آن يك ريال را برداشتم و به منظور خريد از منزل خارج شدم، ولى همين كه خواستم آن چيز مورد نظر را بخرم، با خود گفتم چه تضمينى وجود دارد كه بعدها بتوانم اين قرض را ادا كنم؟ بنابراين چيزى نخريدم و به خانه برگشتم و آن پول را سرجايش گذاشتم».
پىنوشت:
برگرفته از: مرتضى انصارى، زندگان و شخصيت شيخ انصارى (ره)، تهران، ج ٢، صص ٨٨- ٨٩.