ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٧ - ٢ فاوست گوته
است نامور؛ امّا افسرده و حرمانزده ... در پى كشمكش با تمنّايى درونى و وسوسهاى تمام نشدنى، فاوست به سوى سحر، افسون و جادو روى مىآورد و مىكوشد بلكه از رهگذر مطالعه اينگونه كتابها، راهى به سوى خوشبختى مفروضش بيابد؛ امّا در اين تلاش نيز همآغوش نااميدى مىشود و در آن دم كه قصد مىكند با نوشيدن جام زهر به زندگى بىحاصل خويش پايان دهد، مفيستو (شيطان) در كسوت مرد مسافرى پاى به درون زندگى او مىگذارد و پيشنهادى به او مىدهد كه با خشنودى وى روبهرو مىگردد.
مفيستو آماده است تا:
آرزوهاى انجام نيافته و آمال سرخورده او را برآورد، مشروط به اينكه او در پايان سالهاى شادكامى، خويشتن را به ابليس بسپارد و عقوبتى را كه شيطان جاودانه براى او مقرّر مىدارد، بدون چون و چرا بپذيرد.[١]
فاوست، عالم خستهدل و پير، در پناه جادوى شيطان، زورمند و فرحناك و جوان شده است و در پهنه هستى در ميان موهبتهاى بىشمارى كه ابليس قادر است در اختيار او نهد، مىزيد. نخستين چيزى كه فاوست به تبع هوس خويش مىطلبد، همآغوشى دخترى است كه به حسبِ تصادف مظهر معصوميّت و پاكدامنى است و ...[٢]
در فرازى از اين تراژدى، آنگاه كه در برابر قاصدى، عجوزه اضطراب، كه آمدن مرگ را به او خبر مىدهد، قرار مىگيرد، مىگويد:
در اين دنيا، كار من يكّهتازى بود، به دنبال هر هوسى دويدم، هر چه را كه ناخشنودم مىساخت، رها مىكردم و آنچه را كه از من مىگريخت، مىگذاشتم بگريزد. پياپى آرزو مىكردم و پياپى به وصال مىرسيدم و بار ديگر آرزو مىكردم و بدينسان همه عمر خويش را با طوفانى از هوسها انباشته ساختم ...[٣]
در پايان اين گفتوگو، عجوزه اضطراب با دميدن نفس شرربارى فاوست را كور مىكند. آخرين پيام او اين است:
بشر در سراسر زندگى نابينا است و حقايق را نمىبيند؛ همان بهتر كه تو نيز نابينا باشى! آنگاه او را ترك مىكند و مىرود.[٤]
هيچ يك از دو اثر و تصوير ارائه شده توسط مارلو و گوته، ناظر بر تمنّاى گذار از خودبنيادى و فلكزدگى بشر غربى نيست و دعوت براى هيچ مبارزه و مجاهدتى را در خود و با خود ندارد و به اندازه كورسوى شمعى، موجب خروج از انانيّت و خودپرستى كه چون بختك بر تاريخ غربى افتاده است، نمىشود؛ ليكن هر يك، ضمن ارائه تصويرى از اين شرايط و سمت و سوى انسان غربى، مرتبهاى از اين سير را كه در قرنهاى ١٩ و ٢٠ م. به پايان انجاميد، انعكاس مىدهند.
تعبير جناب استاد دكتر رضا داورى درباره غرب و به تبع آن فاوست، شنيدنىتر از همه سخنهاست كه در خود، دريافت انديشمندانهاى را درباره اين اثر و تاريخ غرب دارد.
غرب، رؤيايى است كه شيطان به فاوست القا كرده است.[٥]
غرب، همان مدرنيته است و جهانى كه بر اساس آن شكل گرفت و در قرن بيستم ميلادى، تمدّن تكنولوژيك آن در «آمريكا» متجلّى شد. رؤياى محقّق شده فاوست كه اينك واسپس قرن بيستم ميلادى، سرنوشت فاوست را در اوج بحران به تجربه نشسته است.
فيلسوف تاريخ آلمانى، اشپنگلر، زمان شروع و انحطاط غربى را پس از انتشار فاوستِ گوته مىداند.[٦] به تعبير ديگر، تجربه فاوست، تجربه انسان غربى است كه در فاوست متجلّى مىشود و با خود تمدّن غربى را كه تجلّى عمل خودكامانه و متّكى به دمدمههاى شيطانى است، به ارمغان مىآورد.
فاوست انعكاس اراده معطوف به قدرت انسان غربى است كه براى نيل به قدرت، زمين را از هر گونه باور، سنّت، ادب قدسى و اسطورهاى كه رويى به عبوديّت دارد، تهى و باير مىخواهد؛ قدرتى كه جز با حمايت و همراهى تمام عيار شيطان حاصل نمىآيد.
در واقع اين دو اثر، دو پرده از يك نمايش يا دو تصوير