ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١١٩ - ٥ قيافه
٤. تسخيرات
تسخيرات، استخدام و تسخير كردن ملك يا جنّ يا ارواح بشر يا ساير حيوانات و غيره است كه تمام حرام و از اقسام سحر شمرده شده و شيخ در «مكاسب» مىفرمايد: تعريفهايى كه براى سحر شده شامل انواع تسخيرات مىشود، حتّى شهيد اوّل و شهيد ثانى با اينكه شرط حرام بودن سحر را ضرر رسانيدن به غير مىدانند؛ با اين همه تصريح مىفرمايند كه استخدام ملك يا جنّ از سحر حرام است و شايد وجه آن (به نظر شهيدين) اين باشد كه آن ملائكه يا جنّ كه مسخّر مىشود در حقيقت متضرّر و اذيّت مىشود.
٥. قيافه
قيافه، ملحق ساختن كسى به ديگرى در نسب است؛ برخلاف آنچه كه شرع مقدّس در اثبات نسب و الحاق
يكى به ديگرى ميزان قرار داده است، مثل اينكه از روى علم قيافهشناسى حكم قطعى كند كه كسى پسر كسى يا برادر بهمان است؛ در حالى كه از روى ميزان شرعى پسر يا برادر او نيست يا اينكه بگويد فلان كس پسر فلانى نيست؛ در حالى كه از روى قانون شرع فرزند اوست و اين قسم از قيافهشناسى در حكم ملحق به سحر است و به اتّفاق جميع فقها حرام است؛ امّا آنچه كه صاحب علم و قيافه و فراست از اعضاى ظاهرى و باطنى شخص استكشاف امور غريب و پنهان كرده و خبر مىدهد؛ البتّه نه به طور قطع و جزم و نيز مستلزم حرام و خلاف شرعى هم نباشد، جايز است.
از آن جمله در كتاب «كافى» و «بحارالأنوار» در حالات امامصادق (ع) آمده است على بن هبيره از جمله حكّام و امراى بنى عبّاس بود، غلامى داشت رفيد نام و بر او خشم گرفت و قصد كشتنش را كرد.
رفيد به حضرت صادق (ع) پناه برد، آن حضرت فرمود: «نزد او برگرد و سلام مرا به او برسان و بگو جعفر بن محمّد (ع) گفت كه من غلام تو رفيد را پناه دادم او را آزار مكن.» رفيد عرض كرد: مولايم شامى بداعتقادى است، حضرت فرمود: «برو و به همين قسم كه گفتم: بگو.» رفيد گويد روانه شدم در بيابان عربى مرا ديد گفت: كجا مىروى صورتت صورت كشته شده است پس گفت: دست خود را به من بنما چون نگاه كرد، گفت: دست انسان مقتولى است و همچنين پايم را ديد، گفت: پاى انسان كشته شدهاى است و تمام جسدم را ديد گفت جسد مقتولى است پس از آن گفت زبان خود را در آور چون در آوردم، گفت: بر تو ضررى نيست؛ زيرا در اين زبان رسالت و پيغامى است كه اگر به كوههاى بلند آن پيغام را ببرى آنها نرم و منقاد تو مىگردند.
رفيد گويد: چون بر مولايم على بن هبيره وارد شدم امر به كشتن نمود، كتفهايم را بستند و جلّاد با شمشير برهنه بالاى سرم ايستاد، گفتم: اى امير مرا به زور نگرفتى؛ بلكه من به پاى خود آمدم. مطلبى است كه با تو در خلوت دارم، خواهى بكش، خواهى ببخش. پس با من تنها ماند و من گفتم: مولاى من و تو جعفر بن محمّد (ص) به تو سلام مىرساند تا آخر گفت: الله جعفر بن محمّد اين سخن را به تو گفت و به من سلام رساند. گفتم: بلى! قسم خوردم تا سه مرتبه، پس با دست خود بازوى مرا گرفت و باز نمود و گفت: دلم آرام نمىگيرد تا دستهاى مرا به همين نسبت ببندى، گفتم: دست من پيش نمىرود و هرگز چنين كارى نمىكنم، گفت: قانع نمىشوم مگر به اين كار.
پس اصرار كرد تا دست او را بستم و زود گشودم، پس انگشترى خود را به من داد (مهر اسم) و گفت امور خود را به تو وا گذاشتم و همگى در دست تو است هر چه خواهى بكن.[١]