ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٢ - مدينه رؤيايى دمكراتيك
مدينه رؤيايى دمكراتيك
اگرچه ريشههاى نظرى ليبراليسم را در گذشتههاى دور، يعنى «يونان» قديم درمىيابيم؛ ليكن تجديد حيات تفكّر انسانمدارى و ليبراليسم در عصر رنسانس، وجهى نو از اين انديشه را بروز مىدهد. وجهى كه در جامه فرهنگ غربى و تمدّن ويژه آن به شكل تمام عيار نمودار گشته است.
اصطلاح مذهب اباحيّت[١] نزديكترين معنى از ليبراليسم را متبادر به ذهن مىسازد؛ مذهبى كه طى چهارصد سال گذشته به عنوان جانمايه تمدّن غرب، مرزهاى بسيارى را درنورديده است تا آنجا كه امروز ليبراليسم، ايدئولوژى مسلّط غرب شده است.[٢] مذهبى كه دست انسان غربى را در هر امرى آزاد گذاشته است و هر عملى را مباح مىكند و به گفته ژان پل سارتر، انسان بايد تنها تابع حكم خودش باشد اين عبارت بسيارى از وجوه ليبراليسم را نشان مىدهد و به واقع سارتر با اين عبارت، انسان را در هيئت فردى واضع همه ارزشها مىشناسند.
آنتونى بلاستر، جهانبينى ليبرالى را چنين بيان مىكند:
جهانبينى ليبرالى اساساً انسانمدار و فردگرا و بنابراين نهايتاً داراى ماهيتى اين جهانى است.[٣]
فرمان آزادى انسان از همه قيدهاى آسمانى را پيكو دلامير آندولا[٤] اديب و اومانيست معروف ايتاليايى در خطابهاى درباره عظمت انسان از زبان خداوند و خطاب به انسان جديد غربى صادر مىكند:
اى [انسان] تو به هيچ حدّى محدود نيستى و موافق با اراده آزاد خويش ... محدودههاى فطرت خود را به اختيار خويش تعيين خواهى كرد. ما تو را در مركز جهان جاى دادهايم تا از آنجا بتوانى هر آنچه را كه در اين جهان است با سهولت هر چه بيشتر ببينى. ما تو را نه از آسمان آفريدهايم نه از زمين. نه فانىات ساختهايم و نه باقى تا با آزادى و اختيار، چنان كه گويى خالق و معمار خويشتنى، بتوانى خود را به هر هيئتى كه مىخواهى درآورى.[٥]
بىشك، وقتى چنين آرايى، اساس نظر و دريافت انسان غربى مىشود، فرهنگ (اخلاق و ادب) و تمدّن او نيز كه به منزله صورتهاى جسمى و مادّى اين مادّه (روح) قابل طرحند، تحت تأثير همين دريافت، خود را مىنمايانند؛ زيرا همچنان كه قبلًا بدان پرداختهايم، صورت و مادّه دو جزو لاينفكند و مدنيّت، آينه تمامنماى فرهنگ و تفكّر هر قوم است.
تفكّر انسانمدارى، بىشك مولّد مدنيّتى استكبارى است؛ زيرا انسان متولّد شده، انسانى است كه پشت كردن به مبدأ آسمانى و وحى را پيشه كرده است. سير مدنيّت چهارصد ساله مغرب زمين، سير حركت تمنيّات نفسانى و خوى استكبارى بر كره خاك است؛ چنان كه اين خوى را در همه شعب و شقوق فرهنگ و مدنيّت معاصر ملاحظه مىكنيم. پس بيراه نيست اگر ماكياول[٦] و آراى او را، پايه سياست مدينه مدرن و معاصر غربى بدانيم.
پىنوشت:
[١]. مقصود از اباحيّت، آزادى در هر فعل است. آزادى مذموم و ناپسندى كه نفس را به امّارگى وامىدارد و همان كه دين آن را نهى مىكند.
[٢]. ظهور و سقوط ليبراليسم غربى، آنتونى بلاستر، ص ٦.
[٣]. همان، ص ١٤٦.
[٤].Pico della Mirandolls .
[٥]. همان مأخذ، ص ١٤٩.
[٦].Machiavelli .