ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٨ - ٣ آلدوس هاكسلى دنياى قشنگ نو
منعكس شده در آينه تاريخ غربىاند كه مارلو و گوته ارائه مىكنند؛ اگرنه هر دو سوار بر يك كشتى رو به عالمى واحد روانهاند؛ عالمى كه ذاتاً با عالم شرقى و فرزانه مردان شرقى تفاوت دارد. به زبان استاد فرديد:
گوته از انسان و همه چيز مىگويد، ولى ميقات او ميقات خود بنيادانه است. ميقات حافظ، عالَم حافظ، عالم ديگرى است.[١]
در ميان آثار ادبى و ادبيات غرب، آثار ديگرى را مىتوان برشمرد، كه درباره غرب و انسان غربى منتقدانه سخن گفتهاند. تصوير ارائه شده از آينده انسان غربى توسط نويسنده انگليسى، آلدوس هاكسلى نيز ديدنى است.
به قول جناب استاد رضا داورى اردكانى:
از سالهاى اوّليه اين تاريخ، شاعران و متفكّرانى بودهاند كه پايان دوره جديد را حس كرده بودند.[٢]
٣. آلدوس هاكسلى دنياى قشنگ نو
آلدوس لئونارد هاكسلى،[٣] نويسنده انگليسى (١٨٩٤- ١٩٦٧ م.) در رمان «دنياى قشنگ نو»[٤] با نفرت از سياستبازىها و صنعتزدگىها، سخن به ميان آورد. وى، تصويرگر آيندهاى شد كه تكنولوژى در پيشرفتهترين شرايط، تمام وجوه معنوى، شاعرانه و ذوقى را از انسان اخذ كرده و از او موجود صددرصد مكانيكى خواهد ساخت. موجوداتى كه در كارخانه توليد و در عين برخوردارى از تمام امكانات زندگى، در شهرى رؤيايى و فراصنعتى به سر مىبرند، امّا بىخبر، دورمانده از هر گونه نگاه و ادب سنّتى و شاعرانه. آنها، حسب استعدادها و اقتضائات شهر مدرن صنعتى تربيت مىشوند و در خدمتش درمىآيند.
هاكسلى، متعرّض بيگانه شدن انسان از خود، اليناسيون و غوغاى صنعت است، امّا در رمانى نه چندان قوى، در سطح و لايه بيرونى تمدّن غربى قرنهاى نوزدهم و بيستم ميلادى مىماند؛ بىآنكه توان رسوخ به لايههاى زيرين و پرسش از منشأ اين الينه شدن انسان را داشته باشد.
اثر او بيشتر مورد تقليد روشنفكران شرقى واقع شد كه در آثار متجدّد مآب خود، متعرّض ماشين زدگى شدند و دلخوش به صورتى از تاريخ گذشته، خود را با سفالينهها، كشكولها و قهوهخانههاى سنّتى راضى ساختند و در خودبنيادى و خودپرستى، نحوى ديگر از غربزدگى را در خود تكرار كردند؛ امّا به هر صورت به قول جناب دكتر رضا داورى:
مدينهاى كه هاكسلى توصيف مىكند، مدينه فلاكت و ادبار[٥] وبردگى است كه در آن مهر و معرفت و تفكّر جايى ندارد.[٦]
هاكسلى، تصويرگر يك اتوپيا در آينده غرب است. نوعى پيشبينى براى تمدّنى كه بر شالوده خودكامگى انسان و خودمدارى او، يعنى اومانيسم استوار گشته است.
در ابتداى شهر توصيف شده، در دنياى قشنگ نو نويسنده تابلويى فراروى بازديد كننده از اين شهر قرار مىدهد، با اين عنوان:
دولت جهانى، همبستگى و همسانى و سپس كارخانهاى كه محلّ توليد و زايشگاه انسانهايى است كه از خطوط توليد چونان كالايى بيرون مىآيند؛ بىآنكه ارادهاى از خود داشته باشند. ساكنان آينده شهرى فوق مدرن و پيشرفته، امّا عارى از هر گونه نشانه شعر و شعور و عشق و دين. نكته جالب اين اثر اين است كه، هدايت و مديريت شهر «بوخافسك»[٧] و مورد گفتوگو و نقد هاكسلى را جماعتى پنهان در پس پرده بر عهده دارند.
اتّفاقى ساده نظم ماشينى و نظام بوخافسكى شهر را در هم مىريزد. مردى سرخپوست و تازه وارد، باقى مانده از نسلهاى پيش با پس ماندههايى از شعر و عشق در جان، به يك باره نظم و آهنگ حاكم بر اين شهر را در هم مىريزد. مردى كه چون ديگران و همسان با آنان نيست و همگان او را وحشى مىخوانند. تازه وارد كه به دليل ناهمگونى با موجودات ماشينى و بىاراده شهر، بيگانه و وحشى مىنمايد، سرانجامى دردناك و رقّتبار دارد؛ امّا اين سرنوشت، رقّتبارتر دردناكتر و فلاكتبارتر از روز و روزگار ساكنان اين شهر نيست.
حضور وحشى، بىآنكه قصد و ارادهاى در كار و عمل داشته باشد، به خودى خود تضادّ شديد خود و ساكنان بوخافسك را به رخ مىكشد. در پايان ماجرا، آنكه بىتابانه عنان اختيار از دست داده و از ميان شهر مىگريزد تا خود را در بنايى متروك و خارج شهر زندانى كند، وحشى است. به راستى رقمزنندگان به اين سرنوشت وطر احان دولت جهانى نظام بوخافسكى در سايه نوعى همبستگى و همسانى (جهانىسازى) كيانند؟
شايد هاكسلى، وضع امروزِ ساكنان غرب را در آخرين مرحله از تاريخ غربى ديده بود؛ چنان كه امروزه، مردان و زنان استاندارد شده، در دستههاى يك شكل و عارى از هر گونه تمايلات شاعرانه و معنوى، همسان هم از لابهلاى ماشينها و خانههاى فوق مدرن، رفت و آمد مىكنند.