ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٦ - سرزمين مادرى!
پايان فيلم به سمت خورشيد مىرود، از همين كليشه پيروى مىكند و نماد يهودى تنها و مطرودى است كه با رفتن به سمت سرزمين موعودش به سعادت رسيده است. عبارت رفتن به سمت خورشيد در تورات آمده و در بين يهوديان رايج است كه منظور از آن بازگشت به سرزمين موعود است.[١]
كارتونهاى بسيارى هم مروّج زندگى و اخلاق غربى هستند و سعى دارند خصوصاً شرقى ها را شيفته و هضم شده در روشهاى غربى نشان دهند و با اين الگودهى مخاطبان را به سمت ارزشهاى دنيوى يهودى- آمريكايى بكشانند؛ مثلًا در سرى جديد كارتون «سند باد» (افسانه هفت دريا) شاهد آنيم كه فضاى شرقى مجموعههاى پيشين مبدّل به فضايى خشونتبار و پر زد و خرد شده است. مثلًا در صحنهاى كه سندباد از پشت سكّان كشتى كنار مىرود، با هفتاد ضربه شمشير و خونريزى بسيار، كنترل كشتى را به دست مىگيرد. شدّت خشونت در اين فيلم آن چنان زياد است كه حتّى دريا با خون افراد سرخ مىشود و مثل بسيارى از فيلمهاى جديد غربى لشگرى از شيطانكها و ديوها با سندباد و نامزد خشن و مبارزطلب او مارينا و دوست وفادارش كيل مىجنگند. حتّى ديالوگها هم خشونتبار است. جالب است كه نويسنده اين فيلم جان لوگان در كارنامه خود اثرى پر برخورد چون «گلادياتور» را دارد. در اين محصول والت ديزنى هم ميشل افايفر يهودى به جاى اريس، خداى جنگ صحبت مىكند. در اين فيلم سند باد بر خلاف گذشته، ظاهرى كاملًا غربى و بىهويت گرفته كه در نقش يك دزد دريايى قهّار بايد از هفت دريا عبور كند و كتاب صلح را از خداى جنگ (اريس) بدزدد و شهر و شاهزاده را از خطر نابودى نجات دهد. جريان در شهر «سيراكيوس» كه شاهزاده عادلى به نام پروتئوس در آنجا حكومت مىكند، اتفاق مىافتد. در اين فيلم از علاءالدين و على بابا هم خبرى نيست.[٢]
در كارتون «لوك خوش شانس» گانگسترى سفيدپوست كه نماد كلانتر و قانون اومانيستى آمريكايى است و هميشه ورد زبانش تنهايى و غريبى و آوارگى خودش مىباشد، با چهره و اخلاقى نيكو (كه با وجود اسب بذلهگويش «سالى» و سگ خندهرويش «بوشويك» جذّابيت دوچندانى مىيابد) هميشه در جستوجوى مجرمان و تبهكاران است و هيچگاه با شكست روبهرو نمىشود. در بعضى از قسمتهاى آن شاهديم كه لوك متمدّن و مهربان فرشته نجات سرخپوستان سادهلوح و مردمى از فرقههاى مذهبى خرافى مىباشد و اگر نبود لوك، جنگ قبيلگى و ظلم تبهكارى همه جا را فرا مىگرفت. بالأخره براى ما هنوز جاى اين سؤال باقى است كه خانه لوك كجاست؟ و چرا هميشه در پايان غرورانگيز پيروزىهايش در غروبى زيبا به سمت خورشيد (نماد سرزمين موعود در كتاب مقدّس) مى رود! بالأخره فسادها و جرمهاى فراوان و رو به رشد موجود در غرب را ببينيم يا حرف كارگردان لوك را گوش بدهيم.
در بسيارى از فيلمها و كارتونهاى پليسى هم جاى اين سؤال باقى است.
در كارتون «گاليور» هم مىبينيم سفيدپوست بزرگى با سمبلها و مدلهاى مو و لباس نژاد انگليسى- آمريكايى به جزيره آدم كوچولوها (جهان شرقى) مىرود و اين كوچولوهاى بىدفاع بر قدرت مادّى و مغز پرجولان گاليور تكيه كرده و دشمنان خود را شكست مىدهند و بدون حضور گاليور شكست آنها قطعى بود.[٣]
در فيلم «رابينسون كروزوئه» هم شاهديم سفيدپوستى انگليسىتبار كه كشتىاش شكسته و در جزيرهاى تنها مانده است با سياه پوستانى بىتمدّن و وحشى و آدمخوار روبهرو مىشود كه يكديگر را قربانى كرده و مىخورند؛ امّا رابينسون پرعاطفه و دل نازك يكى از اين بىتمدّنها را به نام جمعه از دست قبيله آدم خوار و سبكمغزش نجات مىدهد و جمعه در اثر همنشينى با اين يار مهربان با سواد مىشود و به سمت تمدّن و پيشرفت حركت مىكند و به تدريج تمام آن مردم عقبمانده به شيوههاى زندگى و معاشرت رابينسون ايمان آورده و آن