ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٥ - اتوپيا، سرزمين موعود و واقعيّت هاى فراموش شده
وانمود شود كه فلسفه از اتوپياگرايى فاصله گرفته است؛ امّا اين يك دروغ بزرگ و يك تحريف جدّى در حوزه تفكّر است. فلسفه، يك تفكّر انتزاعى است كه بايد صورت علمى به خود بگيرد؛ والّا در همان سطح انتزاعى باقى مىماند. اين مشكل در ميان فلسفهخوانهاى ايران امروز بسيار چشمگير است. با ذكر يك مثال مىتوان اين مسئله را بيان كرد. دانش رياضى، يك دانش پايه و انتزاعى است؛ امّا وقتى به فيزيك و سپس مكانيك منتّج مىشود، مجموع آنها را علوم دقيقه مىنامند. اتومبيلى كه در خيابان حركت مىكند، يك پديده عينى مكانيكى است كه حتماً مبتنى بر قواعد فيزيك طرّاحى و ساخته شده است؛ امّا آن قواعد فيزيكى بدون روح رياضى نمىتوانست امكانپذير باشد. فلسفه نيز همين وضعيت را دارد. فلسفه مانند رياضى، جنبهاى انتزاعى دارد. اگر رياضى از معبر فيزيك، در علم مكانيك متجلّى مىشود، فلسفه نيز از معبر متافيزيك عبور كرده و در قالب يك علم بخصوص، ظهور و بروز مىيابد. آن علم، علم «استراتژى» است. اسحاق نيوتن، در مطالعات رياضى خود، قوانين فيزيكى را رقم زده و سپس مكانيك نيوتنى را ايجاد مىكند. افلاطون نيز در مطالعات فلسفى خود، به ايجاد اتوپياى خود در قالب «جمهور» مىرسد. اينجاست كه در ابتداى عمده كتابهاى «طرحريزى استراتژيكstrategic Planning » از قول كلر در تاريخ طرحريزى استراتژيك مىنويسند كه «جمهور افلاطون، اتوپياى تامسمور، فايدهگرايى بنتام، و ... هر كدام يك طرح استراتژيك هستند. در واقع اگر تلاشهاى فلسفى يك فيلسوف، به طرح جامعه آرمانى يا اتوپيا نرسد، تلاشهاى آن فيلسوف به «دستگاه فلسفى» تبديل نشده است. اتوپياگرايى، ميوه تفكّر فلسفى است. يك فيلسوف، با نقد علم و تربيت و اخلاق و سياست و هنر و ... جامعه كنونى، ماكت و مدلى از جامعه آرمانى مورد نظر خود را به عنوان جايگزين وضع موجود ارائه مىكند كه همان اتوپياى اوست. در واقع فلسفه منهاى اتوپيا، فلسفه ابتر است. در عصر كنونى، اتوپيانگارى فلسفى به طرحريزى استراتژيك شناخته مىشود و در واقع علوم استراتژيك، دانش تبيين جامعه مطلوب و تبيين روند حركت از جامعه موجود به جامعه مطلوب و آرمانى مزبور است.
\* پس آيا مىتوان رويكرد غرب به برجسته نمودن علوم استراتژيك را به نوعى جايگزين اتوپياسازى دانست؟
همانگونه كه اشاره كردم، طرحريزى استراتژيك، همان اتوپياسازى است؛ امّا بسيار كاملتر از عصر افلاطون يا حتّى تامسمور. در دوره مدرن، در سدههاى اخير، غربىها، رويكرد مكمّل اتوپياسازى را نيز جدّى گرفتند. در فيزيك به غير از عنصر مكان، عنصر زمان نيز مطرح است. اتوپياگرايى، تبيين جامعه آرمانى در يك مكان نامشخّص است، يك ناكجا آباد. ماركس، كمونيسم مورد نظر خود را به عنوان يك اتوپيا در «فرانسه» مىجست؛ امّا پس از مرگ او، اين اتوپيا در مكانى غيرقابل باور براى ماركس، يعنى در روسيه شكل گرفت. ناكجا آباد و آرمانشهر، حاصل يك انديشه است كه محل و مكان تحقّق و پديد آمدن آن مشخّص نيست؛ امّا عنصر زمان چه نقشى دارد؟ فلسفه غرب، جامعه آرمانى را يكبار در قالب يك مكان نامشخّص ارائه مىكند كه «مكانمند» است، گاهى نيز آن را در قالب يك زمان نامشخّص معرفى مىكند كه «زمانمند» است. جامعه آرمانى مكانمند را «اتوپيا» و جامعه آرمانى زمانمند را «آكرونيا» مىخوانند.
در دوره مدرن نسبت به دورههاى كلاسيك، كتب و مقالات بيشترى از سوى فيلسوفان غربى در خصوص آكرونيا نگاشته شده است؛ امّا چون تجربه نظرى و عملى آنان در زمينه آرمانشهر مكانى بيشتر از آرمانشهر زمانى بوده است، در حوزه اتوپياگرايى مؤثّرتر از آكرونياگرايى قلمفرسايى كردهاند. در سالهاى اخير يك تلاش فلسفى ويژهاى آغاز شده است كه در قالب آثار سينمايى و سريالهاى تلويزيونى آمريكا ديده مىشود. در اين تلاشها، سعى مىشود كه تركيب اتوپيا و آكرونيا با يكديگر ارائه شود. در سريال مشهور «گم شده» يا «لاست»، يك مكان گم شده كه بر حسب همان تلقّى كلاسيك افلاطونى، يك جزيره است (جزيره جهانى)، به ناگاه پذيراى تعدادى مسافر جهانى از تمدنهاى گوناگون مىشود كه هواپيماى آنها در آن جزيره سقوط كرده است. در چهار فصل نخست اين سريال، تلاش سازندگان آن سريال اين بوده است كه اتوپيا و آرمانشهر مورد نظر خود را از حيث «مكانى» معرفى كنند، و در دو فصل نهايى، كوشيدهاند كه آن را از حيث «زمانى» بشناسانند. در واقع ابتدا رويكردى اتوپياگرا داشتهاند، سپس رويكردى آكرونياگرا. هر چند در تركيب اين دو رويكرد ناموفّق بودهاند و مخاطبان آن سريال در سراسر جهان از پايان آن رضايت چندانى نداشتند؛ امّا خود اين تلاش، بىسابقه و حائز اهمّيت بود.
\* آيا رويكرد به آكرونياگرايى به موازات اتوپياگرايى در غرب در دورههاى اخير، دليل خاصّى دارد؟
اين رويكرد در دهههاى اخير، ريشه در مواجهه غرب با انقلاب اسلامى دارد. دكترين شيعه در مهدويّتگرايى، غرب را سراسيمه كردهاست، زيرا با تفكّرى مواجه شده است كه منتظر فرد موعود است- نه سرزمين موعود- كه روزى اين فرد موعود ظهور كند و بشر را نجات دهد. غرب براى مواجهه با انديشهاى كه زمان موعود را برمىتابد نه مكان موعود را اصلًا آمادگى نداشته و ندارد. بنابراين سراسيمه وارد اين عرصه شده است و