ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٠ - ٥ ويرجيل گئورگيو ساعت بيست و پنج
٤. جرج اورول ١٩٨٤
اورول (١٩٥٠- ١٩٠٣ م.) با خلق اتوپياى «١٩٨٤» به وجهى ديگر، درباره سمت و سير بشر غربى سخن مىگويد و بيشتر از ساختار برخى حكومتهاى توتاليتر، لب به اعتراض مىگشايد.
جرج اورول با نام مستعار اريك آرتور بلر[١] همه شهرتش را مرهون دو رمان «قلعه حيوانات»[٢] و ١٩٨٤ است. در اين دو اثر، اورول سعى در توصيف نظام كنترل كننده زندگى و افكار مردم را دارد؛ نظامى كه روزگارى به عنوان شهرى آرمانى در نزد همگان جلوه كرده بود.
اورول در جايى گفته بود كه اين اثر را تحت تأثير اجلاس تهران در سال ١٩٤٤ م. نوشته است. سالى كه استالين، روزولت و چرچيل در «تهران» به گرد يك ميز جمع شده و جهان را ميان خود تقسيم كردند.
در رمان ١٩٨٤، در حالى كه جهان نيمه قرن بيستم ميلادى را پس از يك جنگ هستهاى به تجربه نشسته است، بين سه ابرقدرت اوشينا (ايالات متّحده)، اوراسيا (شوروى) و ايستاسيا (چين) تقسيم مىشود.
قهرمان داستان، آقاى وينستون اسميت، ساكن كشور «اوشينا» وسط حزبى كنترل كننده و با قدرت مطلق اداره مىشود. حزب حاكم، تاريخ را چنان تغيير داده كه مردم در آن هيچ معيارى براى مقايسه وضعيّت زندگى خود با آنچه كه قبل از آن داشتند، در اختيار ندارند.
اوشينا سه طبقه اجتماعى دارد: اعضاى داخلى حزب، اعضاى بيرونى و كارگران كه چهار پنجم جمعيّت را به خود اختصاص دادهاند، در خود جاى داده است.
از آنجا كه اورول خود وابسته به يك جنبش كارگرى سوسياليستى بود، همه اعتراض خود را متوجّه نظامهاى سوسياليستى مىكند و در كتاب ١٩٨٤ از زبان يكى از قهرمانانش مىنويسد:
... براى تو زمان آن رسيده كه چيزهايى در معناى قدرت بدانى ... اين شعار حزب را كه آزادى، بردگى است، مىدانى؟ هيچ به خاطرت رسيده است كه اين شعار را مىتوان وارونه كرد؟ «بردگى، آزادى است». تنها و آزاد، انسان همواره شكست مىخورد؛ بايد هم چنين باشد؛ امّا اگر بتواند خالصانه و مخلصانه تسليم شود، اگر بتواند از هويّت خويش بگريزد؛ اگر بتواند چنان در حزب مستحيل شود كه خود حزب گردد؛ آنگاه قدر قدرت و جاودانه است. دومين چيزى كه بايد متوجّه باشى اين است كه قدرت، اعمال قدرت بر روى انسانهاست؛ بر روى جسم، امّا بالاتر از آن بر روى ذهن.
به قول شهيد آوينى:
اورول، عالم جديد را كه اراده به قدرت و توجّه به قدرت است، دريافته است.[٣]
چنانكه حكومتهاى توتاليتر استالينى مظهر همين ارادهاند.
در مدينه سال ١٩٨٤، جنگ، صلح است، بردگى، آزادى است و جهل، نيرو و قدرت است.[٤]
دنياى ما، جهان مدرن غربى، طى قرن بيستم ميلادى بدل به مصداق خارجى و ظهور تصوير خيالى و ذهنى هاكسلى و اورول شد؛ سير در حيويّت تام، دور شدن از وطن مألوف، غرق شدن در خودكامى در سايه صورت مترقّى زندگى مادّى و تكنولوژيك كه بشر غربى غافلانه، آن را نوعى كمال مىشناخت؛ در حالى كه در همين قرن، چنان كه اورول پيشبينى مىكرد، معنى واژهها در ادبيات سياسى و اجتماعى وارونه شدند:
جنگ، صلح شد؛ بردگى، آزادى معنى شد؛ تسليم بىقيد و شرط شدن سياستمداران پشت پرده و اربابان قدرت، دمكراسى، ليبراليسم و جهانىسازى معنا شد و اين همه فريبى بزرگ بود براى مبدّل كردن همه جغرافياى زمين به شهر يكپارچه بوخافسكى هاكسلى كه تصوير آن را در دنياى قشنگ نو عرضه كرده بود.
تاريخ مدرنيته از تمنّاى استيلا بر طبيعت و تصرّف بىمانع از آن آغاز شد؛ امّا در سير تكوينى به استيلا بر انسان رسيد. بشر غربى و تاريخ غربى، در هيئت ارادهاى يك پارچه و معطوف به قدرت آشكار شد؛ امّا پيش از آنكه اين قدرت به تمامى بر جهان و انسان چيره شود، تزلزل و لرزش را به تجربه نشست.
٥. ويرجيل گئورگيو ساعت بيست و پنج
رمان «ساعت بيست و پنج» به قلم نويسنده اهل رومانى، كنستانتين ويرجيل گئورگيو[٥] (١٩١٦ م.) وقتى نخستين بار در سال ١٩٤٩ م. در «پاريس» منتشر گرديد، غوغايى به راه انداخت، كتابى پرفروش شد و مورد بحث روزنامهها و كنفرانسهاى بسيار قرار گرفت.
گئورگيو همه دريافت خود درباره انسان معاصر و موضوع رمانش را از زبان قهرمان داستان، يعنى ترائيان اين گونه بيان مىكند:
ساعت بيست و پنج، ساعتى كه در آن انسانيّت ديگر روى رستگارى به خود نمىبيند و وقت، حتّى براى بازگشت مسيح هم دير شده است. اين آخرين ساعت نيست؛ بلكه يك ساعت پس از ساعت آخر است. اين ساعت هم اكنون