ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٩ - ٣ آلدوس هاكسلى دنياى قشنگ نو
جز اين نيست كه غرب، با از بين بردن سابقه فرهنگى و نشانهها و عناصر معنوى ساير اقوام و زدودن همه هويّتهاى مذهبى و شاعرانه، بر حيات و مقدورات و مقدّرات انسان، مستولى گشته است.
سه كتاب دنياى قشنگ نو نوشته هاكسلى، «١٩٨٤» نوشته جرج اورول و «ما» نوشته زامياتين، تصويرگر منفى و انتقادى اتوپياى جذّابى است كه دوره رنسانس سعى داشت آن را به عنوان جهانى ايدهآل براى بشر معرفى نمايد.
دنياى قشنگ نو، متعرّض حاصل و دستاورد نهايى مدرنيته است، آن هم در قرن بيستم ميلادى كه شكافها بر ديوار تاريخ غربى نمودار شده است. هاكسلى از عوارض اين تاريخ مىنالد، امّا از مبدأ و مبانى اين تاريخ، هيچ نمىگويد.
جسارت و شهوت قدرت در ابتداى تاريخ مدرنيته و غرب، روى بشر را از هر گونه اظهار خضوع در آستان قدرت ماورايى و آسمانى برگرداند و او را واداشت تا در هواى قدرت بلامنازعه دست از عبوديّت و اظهار بندگى مرسوم در فرهنگ دينى بشويد، امّا به تدريج، درست در زمانى كه گمان مىبرد بر قلّه قدرت رسيده است، خود را در بند و اسارت خادمان خود يافت.
بشر غربى، ناگزير، براى آنكه خدمتگزاران (ماشين و تكنولوژى) را به خدمت درآورد، به تمامى مقهور ادب و ادبيات جهان مدرن شده بود؛ به زبان او سخن مىگفت؛ در جهان او مىزيست؛ همه فرامينش را گردن مىنهاد و از تمامى حيثيّت انسانى خود دست شسته بود تا جهان مدرن امكان تداوم حيات پيدا كند؛ ديگر اين مدرنيته و تكنولوژى بود كه حكم مىراند. تخطّى از كوچكترين قواعد مطلوب جهان مدرن و تكنيك، آشوب و در هم ريختگى مدرنيته و در نتيجه بىسامانى زندگى بشر را در پى داشت.
از اينجا آزادى در بندگى جهان مدرن نمودار شد؛ در حالى كه حيات حقيقى انسان و طبيعت پيرامون، در زير گامهاى تكنولوژى، بحران و فروپاشى را به تجربه نشسته بود.
نزول شأن انسان به مرتبه متصرّف و مسخّر در طبيعت و قبول بندگى دستآوردهاى تكنيكى، به قصد تصرّف بيشتر، جز پذيرش ولايت تامّه تكنيك نبود.
هاكسلى، در دنياى قشنگ نو، تصويرگر منزل آخر جهان مدرن و صورت مكانيكى و ماشينى انسانى مىشود كه بىاراده در ميان چرخدندهها، بىشور و شعر و عشق و نور، درنورديده مىشود تا مدرنيته و تكنولوژى پابرجا بماند.
شايد اين وضع، پيش از وقوع آنچه كه هاكسلى تصويرگرش مىشود، اتّفاق بيفتد.
سخن گفتن از پايان و بحران، به منزله انتظار و اميد در آخرين ساعات تاريخ مدرنيته است.
بىترديد، در آغاز سفر، مراد بشر غربى از رويكرد به مدرنيته، نيل به كمال اخلاقى نبود، سوداى تصرّف و تسخير طبيعت، او را در مسيرى قرار داد كه به قدرت مىانجاميد و لازمه اين قدرت، سلب حيثيّت معنوى و شأن الهى از همه موجودات بود تا از اين طريق، امكان دخل و تصرّف بىقيد و شرط در آن همه فراهم آيد. به همين جهت، ميان انسانى كه در اين عالم، يعنى مدرنيته سير مىكند تا اخلاق، فاصلهاى شگرف است. در اين عالم، به قول جناب داورى:
كمال و اسوه علم، علم جديد است و علوم ديگر شايسته اعتبار و لايق عنوان علم نيستند؛ علمى كه به انسان مجال و امكان تصرّف و تسخير مىدهد و جز اين تصرّف در عالم و قبول آداب عالم موجود كه در خيال و رؤيا بزرگ شده است و امثال اينها چيزى نيست. بشرى كه شأن او تصرّف و تسخير است، اخلاقش هم با اين شأن مناسبت دارد.[١]