آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٢٩٤ - باب دوم روباه، خرگوش، گرگ و شير
دروغگو است سگت را بر او مسلط كن، گويد حكيم از كوفه بدر آمد و شب راه رفت و شيرى بدو برخورد و او را دريد و خورد، و مژده او را در مسجد رسول خدا براى امام ٧ آوردند و او بسجده افتاد و گفت: سپاس خدا را كه بوعده خود وفا كرد ما را.
٤- و در دلائل طبرى- ١١٠-: بسندى كه امام ششم با برخى يارانش بمزرعه خود رفت و در ميان راه گرگى پيش آمد و چون ديد غلامانش جلو او رفتند، فرمود:
او را وانهيد كه نيازى دارد و نزديك شد بآن حضرت تا مشت بر پاكش او نهاد و پوز بر آورد و امام سر فرو كرد و سخنى كه فهميده نشد با او گفت و آن حضرت بمانند گفتارش پاسخ داد و او برگشت، و اصحاب حضرت باو گفتند چيزى شگفتى ديديم فرمود: او بمن گزارش داد كه جفتش را در پس اين كوه نهاده در غارى و زايش بدو زيان رسانده و بر او نگرانست و از من خواست براى نجاتش دعا كنم و خدا باو پسرى دهد كه دوست ما باشد و من براى او ضمانت كردم.
گفت: امام رفت و با او رفتيم تا بمزرعه و آن حضرت فرمود: توله نرى روزى گرگ شد گفت: يكماه بهمراه او در مزرعه مانديم و آنگه با همراهانش برگشت و ناگاه گرگ و جفتش و تولهاش در برابر آن حضرت نشسته بودند و سخن ميكردند و حضرت بدانها پاسخى مانند آن داد و دانستند كه درست بآنها فرموده و امام بدانها فرمود: دانستيد چه گفتند؟ گفتند: نه فرمود: براى من و شما از خدا خواستار خوش يارى شدند و من هم بآنها چنين دعائى كردم و بآنها فرمودم دوستى از مرا آزار ندهند و نه از خاندانم را و آنها برايم ضمانت كردند.
٥- و از همان بسندش از مفضل بن عمر كه منصور در كوفه پذيراى امام ششم ٧ شد و آن حضرت بمن فرمود: اى مفضل ميخواهى رفيق من باشى؟ گفتم:
آرى قربانت فرمود: امشب نزد من بيا و نيمه شب بيرون شد و با او بيرون شدم، ناگاه دو شير زين بسته و دهنه زده بودند گويد حضرت چشم مرا بست و مرا پشت سرش سوار كرد و بامداد بكوفه رسيد و من همراهش بودم و پيوسته در