آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٢٩٥ - باب دوم روباه، خرگوش، گرگ و شير
آنجا ماند تا خاندانش آمدند.
٦- و از همان- ١٢٥- بسندش از ابى خالد كابلى كه نزد امام ششم ٧ رفتم و فرمود: اى ابا خالد اين نامه مرا بگير و بفلان بيشه كه نام برد ببر و آن را باز كن و هر درنده كه با تو آمد او را نزد من آور، گويد: گفتم: قربانت مرا معاف دار فرمود: اى ابا خالد برو گويد: با خود گفتم: اگر يك زورگو تو را واميداشت و خلاف ميكردى چه حالى داشتى؟ من رفتم تا به بيشه رسيدم و نامه را باز كردم و يكى از آنها با من آمد و چون برابر آن حضرت رسيد آرام ايستاد و سخنى باو فرمود كه نفهميدم.
گويد در شگفت ايستاده بودم از آرامى درنده در برابرش، فرمود: اى ابا خالد در چه انديشهاى؟ گفتم: در احترام اين درنده گويد درنده رفت جز اندكى نشد كه برگشت با كيسهاى كه بر دم داشت، گويد گفتم: قربانت اين چيز عجيبى است فرمود: اى مفضل اين كيسه را فلانى با مفضل بن عمر براى من فرستاده و من بدان نياز داشتم و راه خطر داشت و اين درنده را فرستادم و آن را آورد.
گويد پيش خود گفتم از اينجا نروم تا مفضل بن عمر آيد و اين را بدانم گويد:
آن حضرت خنديد و فرمود: اى ابو خالد آرى، از اينجا مرو تا مفضل بيايد، گويد: از اين بخدا بحيرت افتادم و سپس گفتم: قربانت مرا ببخش.
و چند روز ماندم و مفضل آمد و نزد امام ٧ فرستاد و گفت خدا مرا قربانت كند راستش فلانى كيسهاى كه پولى در آن بود با من فرستاد و در فلانجا كه رسيدم درندهاى آمد و ميان من و مردانم فاصله شد و چون برفت كيسه را در سينه خود جستجو كردم و نيافتم، آن حضرت فرمود: اى مفضل آن كيسه را ميشناسى؟ گفت آرى فرمود: اى كنيز آن كيسه را بياور و آورد و چون مفضل نگاهش كرد گفت:
آرى همان كيسه است.
سپس فرمود: اى مفضل آن درنده را ميشناسى؟ گفت خدايم قربانت كند آن وقت در دلم هراسى بود باو فرمود نزد من آى نزديكش آمد و دست بر او نهاد و فرمود: اى ابى خالد نامه مرا بدان بيشه بر و آن درنده را بياور و ببيشه رفتم و