آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٢٩٨ - باب دوم روباه، خرگوش، گرگ و شير
چون گرسنه شود عوعو كند و گرگها گرد هم آيند و با هم بايستند و هر كدام پشت داد كه برود ديگران بجهند و او را بخورند، و چون بآدمى برخورد و از ناتوانى بترسد، بناله زوزه كند و گرگهاى ديگر بشنوند و بيايند همه بآدمى يورش برند و در خوردن او حريص باشند و اگر آدمى يكى از آنها را بخون كشد ديگران بدان جهند و او را بدرند و آدمى را وانهند.
و حاكم در مستدركش از ابى سعيد آورده كه در حرّه شبانى بود و گرگى بگوسفندى برآمد و شبان ميان او و گوسفند حائل شد و گرگ بر سر دم نشست و گفت: اى بنده خدا ميان من و روزى من كه خدا داده جدائى مىافكنى آن مرد گفت: شگفتا كه گرگم سخن گويد گرگ گفت به شگفتترى گزارشت ندهم، رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم ميان دو حرّه مردم را باخبار گذشته آگاه ميكند.
آن شبان رمه خود را در يك گوشه مدينه نهاد و نزد پيغمبر آمد و باو گزارش داد و پيغمبر نزد مردم آمد و فرمود: سوگند بدان كه جانم در دست اوست راست ميگويد.
ابن عبد البر و جز او آوردند كه گرگ با سه تن از صحابه سخن گفته:
رافع بن عميره، سلمة بن اكوع و اهبان بن اوس اسلمى و از اين رو عرب گويند او بگرگ اهبان ماند، يعنى شگفت آور است چون اهبان بن اوس نامبرده در رمه گوسفندى بود، گرگ بر گوسفندى يورش كرد و اهبان بدو فرياد زد و او بر سر دم نشست و گفت:
روزى كه خدا بمن داده از من ميگيرى، اهبان گفت از اين شگفتتر نديدم و نشنيدم كه گرگ سخن گويد، گفت: از اين در شگفتى با اينكه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم ميان اين نخلهها و اشاره بمدينه كرد از آنچه بوده و باشد باز گويد و بسوى خدا خواند و پرستش او و از او نپذيرند؟
گفت: آمدم نزد پيغمبر و بوى گزارش دادم و مسلمان شدم و پيغمبر فرمود آن را بمردم بازگو، عبد اللَّه بن ابى داود سيستانى حافظ گفته: اهبان را سخن گوى با گرگ، ميگفتند و فرزندانش را سخن گو زاده گرگ و محمّد بن اشعث خزاعى از فرزندانش است