آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٢٨٤ - در اصناف سگ
و نزديك شد خود را بكشد شاه از آن در شگفت شد و فرمود: تا او را آزاد كردند و نزد شاه دويد كه لقمه برداشته بود تا از آن خوراك زهرناك بخورد و جست و بدست او زد و لقمه را پراند و شاه در خشم شد و خواست با تبرى كه در كنارش بود او را بزند و سگ سر در آن ظرف زهرناك كرد و نوشيد و بپهلو غلطيد و گوشتش ريخت و از هم پاشيد.
و شاه در شگفت شد و از دخترك توضيح خواست و او باشاره حال مار را بيان كرد تا پادشاه مطلب را فهميد و فرمود: آن خوراك را ريختند و طباخ را تاديب كرد براى آنكه سر ظرف را باز گذاشته بود، و گفت: سگ را بخاك سپردند و گنبد بر او ساختند و آنچه را ديدى نوشتند، گفته، اين غريبتر حكايت است.
و در كتاب النشور است از ابى عثمان مدينى كه در بغداد مردى بود سگ باز و روزى براى نيازى بيرون شد و سگى كه ميان سگهايش ويژه او بود بدنبالش رفت و او را برگردانيد و برنگشت و او را رها كرد و رفت ميان دشمنانش و باو كه آماده نبود برخوردند و او را در برابر سگش گرفتند و بخانه بردند و سگ با آنها رفت و آن مرد را كشتند و بچاهى انداختند و سرش را بستند و سگ را زدند و بيرون كردند و راندند و او شتابان بخانه صاحبش رفت و پارس كرد و باو اعتناء نكردند.
و مادر آن مرد پسرش را نيافت و دانست تلف شده و برايش ماتم بر پا كرد و سگها را راند ولى آن سگ بر در خانه ماند و نرفت و يك روز يكى از كشندههاى صاحبش از در خانه گذر كرد و سگ او را ديد و باو جهيد و ساقهايش را خراشيد و بدندان گرفت و باو چسبيد و رهگذران هر چه كوشيدند نتوانستند او را رها كنند و شيون بزرگى از مردم برخاست و پاسبانى آمد و گفت اين سگ بدو نچسبيده جز براى داستانى كه با او دارد و شايد باو زخمى زده.
و مادر جوان كشته سخن را شنيد بيرون آمد و ديد سگ باو چسبيده و چون در او انديشيد بيادش آمد كه يكى از دشمنان پسرش بوده و او را تعقيب ميكرده و بدلش افتاد كه او پسرش را كشته و باو چسبيد و او را نزد الراضى باللَّه برد و دعوى