آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ١٤٠ - اخبار باب
اسرائيل بود بآن زن گفت: رفتارت با من دگرگون شده و سببش را نميدانم و دلم بر تو نگران شده و آن زن را دوشيزه بهمسرى گرفته بود، و ميخواهم برايم سوگند بخورى كه جز من با مردى آشنا نشدى، بنى اسرائيل كوهى داشتند بيرون شهر كه بدان سوگند ميخوردند و نزد آن محاكمه ميكردند و نزد آن كوه جوئى روان بود، و كسى سوگند دروغ نزد آن نميخورد جز نابود ميشد.
زن گفت: چون نزد كوه برايت سوگند خورم دلت پاك مىشود؟ گفت آرى، گفت هر گاه بخواهى ميخورم و چون عابد دنبال كارش رفت جوان نزد زن آمد و گزارش كار خود را با شوهرش بدو داد و گفت: ميخواهد مرا نزد كوه سوگند دهد و گفت نميتوانم سوگند دروغ بخورم و نه بشوهرم راستش را بگويم، جوان سرگردان شد و گفت: پس چه ميكنى؟ آن زن گفت فردا تو بامداد جامه چهارپادار بپوش و خرى برگير و بر در شهر بنشين تا چون بيرون شديم از شوهرم بخواهم خر تو را برايم كرايه كند و چون كرايه كرد پيش رفت و مرا بردار و بالاى خر گذار، تا براستى برايش سوگند بخورم كه دست كسى جز تو و دست اين چهارپادار بمن نرسيده، جوان گفت بچشم بسيار خوب و چون شوهرش آمد باو گفت: برخيز نزد كوه بيا تا بدان سوگند خورى گفت من توانا نيستم پياده بروم، گفت بيرون شو و اگر چهارپا دارى يافتم برايت كرايه كنم، برخاست و پيراهن نپوشيد. و چون با شوهرش بيرون شدند، ديد جوان چشم براه اوست و باو فرياد زد اى چهارپا دار خرت را به نيم درهم بمن كرايه ميدهى تا كوه؟ گفت: آرى، و پيش دويد و او را برداشت و سوار خر كرد.
و رفتند تا بكوه رسيدند و زن بجوان گفت: مرا فرود آر تا بكوه بالا روم و چون جوان نزد او رفت خود را از بالا سر بزير انداخت عورتش نمايان شد و بدان جوان دشنام داد و او گفت: بخدا من گناهى ندارم، سپس دست دراز كرد و بكوه ماليد و سوگند خورد كه كسى بمن دستنزده و آدمى چون تو از روزى كه ترا شناختم بمن نگاه نكرده جز تو و اين چهارپادار، و آن كوه سخت بخود لرزيد و فروريخت