عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٨٦ - جوان خائف و مرد عابد
شكست و از سرنشينان آن جز همسر آن مرد كسى نجات نيافت. زن بر تخته پارهاى قرار گرفت و موج دريا وى را به يكى از جزيرههاى اطراف دريا برد. در آن جزيره مرد راهزنى زندگى مىكرد كه هر حرامى را مرتكب مىشد و به هر كار زشتى دست مىزد. ناگهان آن زن را بالاى سر خود ديد به او گفت: آدمىزادى يا پرى؟ زن گفت:
آدمم. آن مرد ديگر سخنى نگفت، برخاست و با زن درافتاد و قصد كرد با او درآميزد. زن بر خود لرزيد. راهزن سبب وحشت و ترس آن را پرسيد. آن زن با دست اشاره كرد و گفت: از خدا مىترسم. راهزن گفت: تاكنون چنين عملى مرتكب شدهاى؟ زن پاسخ داد: به عزتش سوگند، هرگز به چنين عملى دامن آلوده نكردهام. مرد راهزن گفت: با اين كه تو مرتكب چنين عمل خلافى نشدهاى از خدا مىترسى، در حالى كه من اين كار را به زور به تو تحميل مىكنم، به خدا قسم من براى ترس از حق سزاوارتر از تو هستم.
راهزن پس از اين جرقه بيدار كننده برخاست و در حالى كه همتى به جز توبه نداشت به نزد خاندان خود روان شد. در راه به راهبى برخورد و به عنوان رفيق راه با او همراه گشت، آفتاب هر دوى آنان را آزار مىداد، راهب به راهزن جوان گفت:
دعا كن تا خدا به وسيله ابرى بر ما سايه افكند وگرنه آفتاب هر دوى ما را از پاى خواهد انداخت.
جوان گفت: من در پيشگاه خدا براى خود حسنهاى نمىبينم، تا جرأت كرده از حضرتش طلب عنايت كنم. راهب گفت: پس من دعا مىكنم و تو آمين بگو. جوان پذيرفت پس راهب دعا كرد و جوان آمين گفت. در همان لحظه ابرى بر آنان سايه انداخت و هر دو در سايه ابر بسيارى از راه را رفتند. تا به جايى رسيدند كه بايد از هم جدا مىشدند، همين كه از يكديگر جدا شدند ابر بالاى سر جوان قرار گرفت.
راهب گفت: تو از من بهترى؛ زيرا دعا به خاطر تو به اجابت رسيد، اينك داستانت