عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٠ - تحليلى پيرامون عارف و عرفان
و اگر آن را جزء مسائل نظرى و علمى به حساب بياوريم، چنان كه گروهى بر اين عقيدهاند، بايد آن علم را از اهلش اخذ كرد و با عمل به آن در باطن وجود خود حالت عرفانى به وجود آوريم[١].
[١] -موضوع اين علم شناخت حق و اسما و صفات اوست و بالجمله راه و روشى كه اهل الله براى شناسايى حق انتخاب كردهاند، عرفان مىنامند.
عرفان، به معناى شناخت و در اصطلاح، معرفتى قلبى كه از طريق كشف و شهود و نه از بحث و استدلال حاصل مىشود. عارف، كسى است كه از خودشناسى نيل به خداشناسى دارد و علم او به حقايق و معانى الفاظ است. عرفان در اسلام و نيز ديگر اديان شرقى به صورت بالاترين دانش بوده به گونهاى كه تصور معين و محدودى از آن در طبيعت هست و در واقع قالبى را ارائه مىدهد كه در آن، علوم جهانشناسى سنتى- چنان كه شايسته است- قابل فهم مىگردند. عرفان از اين حيث سرچشمه زندگى است و عارف، همه چيز را در آن عبارت از تجلياتى از اصل الهى مىداند كه از هر تعينى، حتى از وجود كه نخستين تعين آن است، برتر مىباشد. در جهانشناسى عرفانى همه موجودات متجلى خواه محسوس و خواه نامحسوس به حسب درجهاى كه عقل را انعكاس مىبخشند و نيز به حسب هستى خود با اين مركز ارتباط دارند.« علم» هر موجود حلقه اتصال مستقيم آن به عقل كلى يا« كلمه» است كه به وسيله آن، همه چيز به وجود آمده است. درجه هستى هر آفريده تجلىاى از وجود محض در سطحى از وجود كيهانى است و به سبب همين تجلى هر موجودى« شيئى» است و عدم نيست. معرفت عرفانى قابل ترديد نيست؛ زيرا معلوم در عرفان، ذات و صفات خدا است و اين شناخت مبتنى بر اين فرض است كه او موجود واحد است و به چيزى شبيه نيست و نيز چيزى به او شبيه نيست. شناخت صفات او به اين مفهوم است كه او حى، عليم، سميع و بصير است. اين شناخت از استدلال و شهود به دست مىآيد. اين معرفت متضمن دو اصل است: ١- فعل عقلى، پديدارهايى كه داراى خصوصيت عينىاند و در عين حال به وسيله عقل درك مىشوند، ٢- حصول، به مفهوم نتيجه چنين فعلى كه صورت شىء در ذهن است. عارف، عالم را از دو جنبه شهود مىكند: الف- رمز مثبت، ب- وهم منفى. تجلى كه داراى جنبه واقعيت است مظهر درجه عالىترى از واقعيت است و تا حدى كه از اصل جدا شده و با آن غيريت پيدا كرده وهمى است. در عرفان اسلامى، جهان، هيكل« كلمه» است و چون كلمه به صورت عالم صغير در انسان متجلى مىشود، عارف هر اندازه با سرچشمه نورانى هستى اتصال پيدا كند، يگانگى او با جهان بيشتر مىشود. دعاى عارف اين است كه« ببيند» معرفت هر وجود جزيى و هر مرتبهاى از علم، به معرفت وجودى آن رهنمون است، اين معنا زيربناى عرفان است. ملامحسن فيضكاشانى گويد:« عرفان و اشراق شجره نبوت است». عرفان، فن نيست بلكه علمى است كه داراى موضوع، مبادى و مسائل مخصوص به خود است و در عين حال با همه علوم سازش و ارتباط دارد.
عرفان شيعى: عرفان، مصدر است به معناى شناختن و دانستن بعد از نادانى كه ريشه ثلاثى مجرد آن از عرف و عرف به معناى شناختن و معانى متعدد ديگرى كه در كتب لغت ملاحظه مىگردد. مشتقات عرف در ٧١ آيه از آيات كريمه ذكر شده است.
عرفان، حالتى است كه در بخش عملى به روابط انسان با خودش و جهان و خداوند مىپردازد تا آنجا كه آدمى به توحيد كامل نايل آيد و به اين بخش از حالات انسانى سير و سلوك گويند. براى عارف جهان جز خداوند، اسما و صفات و تجليات او چيز ديگرى نيست كه فرمود:« فأينما تولوا فثم وجه الله»« پس به هر جا روى آوريد رو به سوى خداوند است» بقره( ٢): ١١٥، و نيز:« هو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شيء عليم»« او است اول و آخر و ظاهر و باطن و او به همه چيز دانا است» حديد( ٥٧): ٣.
عرفان، شناسايى حق و راه و روشى است كه اهل الله براى شناسايى حق برگزيدهاند. خاقانى گويد:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|