ترجمه امالي شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١٥٩ - و آن در مقتل حسين(ع) است
مىدانيد سيد شهداء حمزه عموى پدر منست؟ گفتند بخدا آرى، مىدانيد جعفر طيار در بهشت عم منست؟
گفتند بخدا آرى، شما را بخدا مىدانيد اين شمشير رسول خداست بكمرم؟ گفتند بخدا آرى، شما را بخدا مىدانيد اين عمامه رسول خداست بر سر من؟ بخدا آرى، شما را بخدا مىدانيد على در مسلمانى پيش از همه است و در علم و حلم برتر از همه است و ولى هر مؤمن و مؤمنه است؟ گفتند بخدا آرى، فرمود پس براى چه خون مرا حلال دانيد و با آنكه پدرم فرداى قيامت بر سر حوض است و مردانى را از آن بر كنار سازد مانند شترانى كه از سر آب رانند و پرچم حمد روز قيامت به دست جد منست گفتند همه اينها را مىدانيم و از تو دست بر نداريم تا از تشنگى بميرى: حسين كه آن روز پنجاه و هفت سال داشت دست بمحاسن خود گرفت و فرمود خشم خدا بر يهود آنگاه سخت شد كه گفتند عزيز پسر خداست و بر نصارى آنگاه سخت شد كه گفتند، مسيح پسر خداست و بر مجوس آنگاه كه آتش را بجاى خدا پرستيدند و سخت باشد خشم خدا بر مردمى كه پيغمبر خود را كشتند و سخت است خشم او بر اين جمعى كه قصد دارند پسر پيغمبر خود را بكشند گويد حر بن يزيد بر اسب خود زد و از لشكر عمر بن سعد (لع) بلشگر حسين ٧ آمد و دست بر سر نهاد و ميگفت خدايا بتو بازگشتم توبهام بپذير كه دل دوستانت و اولاد پيغمبرت را بهراس انداختم، يا ابن رسول اللَّه آيا توبه من قبولست؟ فرمود آرى خدا توبهات را پذيرفت گفت يا ابن رسول اللَّه بمن اجازه ميدهى از طرف تو نبرد كنم باو اجازه داد و بميدان رفت و ميگفت: