ترجمه امالي شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢١٣ - مجلس سى و هشتم
راست گفتيد هم او است كه بشما اداى رسالت كرد از پروردگار شما و شما باو مؤمن بوديد و حق است بر خدا كه شما را با پيغمبرتان جمع كند و آنها را بمنزلهايشان رسانند كه در آنست آنچه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده و نه بر دل بشرى گذشته (١) سپس بمن نگاه كرد و گفت اگر توانى و توانى جز بخدا نيست كه نميرى جز مؤذن بدان عمل كن گفتم رحمك اللَّه بر من تفضل كن و خبرده كه من محتاجم بمن برسان آنچه را از رسول خدا ٦ شنيدى زيرا تو او را ديدى و من نديدم براى من بهشت را چنان وصف كن كه رسول خدا ٦ برايت وصف كرده گفت بنويس بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ از رسول خدا شنيدم ميفرمود باروى بهشت خشتى از طلا و خشتى از نقره و خشتى از ياقوتست و ملاطش مشك اذفر و كنگرههايش از ياقوت سرخ و سبز و زرد است، گفتم حلقه آن چيست؟ فرمود واى بر تو دست از من بدار كه تكليف ناهنجارى بمن كردى گفتم دست بر ندارم از تو تا بمن برسانى آنچه از رسول خدا ٦ شنيدى در اين باره گفت بنويس بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اما در صبر دريست كوچك يك لنگهاى و از ياقوت سرخست و حلقه ندارد در شكر از ياقوت سفيد است دو لنگه دارد و ميان آنها پانصد سال راهست و غوغا و نالهاى دارد، ميگويد بار خدايا اهل مرا برايم بياور گفتم در هم سخن كند؟ فرمود آرى خداى ذو الجلالش بسخن آرد، در بلا گفتم مگر در صبر هم همان در بلا نيست؟
گفت نه گفتم بلا چيست؟ گفت مصائب و دردها و بيماريها و خوره و آن دريست از ياقوت زرد يك لنگهاى و اندكند كسانى كه از آن در آيند گفتم خدا رحمت كند بيفزا و بر من تفضل كن كه من محتاجم گفت تو بمن تكليف ناروا كنى باب اعظم كه از آن بندگان صالح در آيند كه اهل زهد و ورع و