ترجمه امالي شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١٦٥ - مجلس سى و يكم
چرا گريه نكنم كه دختر رسول خدا را لخت ميكنم گفتم مرا واگذار گفت ميترسم ديگرى آن را بربايد فرمود هر چه در خيمههاى ما بود غارت كردند تا اينكه چادر از دوش ما برداشتند.
(١) ٣- حاجب عبيد اللَّه زياد گفته چون سر حسين ٧ را براى ابن زياد آوردند دستور داد آن را در طشتى طلا برابرش نهادند و با چوب دستى بدندانهايش ميكوفت و ميگفت زود پير شدى اى ابا عبد اللَّه مردى از حاضران گفت من رسول خدا را ديدم كه جاى چوب دستى تو را ميبوسيد جواب گفت امروز عوض روز بدر است سپس دستور داد على را بزنجير كشيدند و با زنها و اسيران بزندان بردند و من همراهشان بودم بهر كوچه رسيديم از زن و مرد پر بود و همه سيلى به رخ ميزدند و ميگريستند، آنها را بزندان افكندند و در به روى آنها بستند.
سپس ابن زياد (لع) على بن الحسين و زنان را با سر حسين احضار كرد و زينب دختر على با آنها بود ابن زياد گفت حمد خدا را كه شما را رسوا كرد و احاديث شما را دروغ در آورد زينب فرمود حمد خدا را كه ما را بمحمد گرامى داشت و بخوبى پاكيزه كرد همانا فاسق رسوا شود و فاجر دروغ گويد، گفت خدا با شما خاندان چه كرد؟ گفت سرنوشت آنها شهادت بود و بآرامگاه خود برآمدند و محققا خدا تو را با آنها جمع كند و نزد او محاكمه شويد، ابن زياد خشم كرد و قصد كشتن زينب نمود و عمرو بن حريث او را آرام ساخت، زينب فرمود آنچه از ما كشتى تو را بس است مردان