ترجمه امالي شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١٣٦ - مجلس بيست و هشتم
(١) ٥- صفيه دختر عبد المطلب گويد چون حسين ٧ متولد شد من سر كارش بودم پيغمبر فرمود عمه جان پسر مرا بياور، عرضكردم يا رسول اللَّه پاكيزهاش نكرديم، فرمود اى عمه تو او را پاكيزه كنى؟ خدا او را پاكيزه و نظيف كرده، بهمين سند از صفيه دختر عبد المطلب رسيده كه چون حسين متولد شد او را بپيغمبر ٦ دادم پيغمبر زبان خود در دهانش نهاد و حسين شروع بمكيدن كرد و من فهميدم كه گويا رسول خدا شير و عسل باو ميخوراند گويد حسين بول كرد و پيغمبر ميان دو چشمش را بوسيد و بمنش داد و ميگريست و ميفرمود تا سه بار خدا لعنت كند مردمى را كه قاتل تواند عرضكردم قربانت پدر و مادرم كى او را ميكشد؟ فرمود بقيه گروه گمراه از بنى اميه.
(٢) ٦- هرثمة بن ابى مسلم گويد با على بن ابى طالب بنبرد صفين رفتيم چون برگشتيم در كربلا منزل كرد و نماز بامداد را در آن خواند و از خاكش بر گرفت و بوسيد سپس فرمود خوشا بتو اى خاك پاك بايد از تو قومى محشور شوند كه بيحساب ببهشت روند هرثمه نزد زن خود كه از شيعيان على ٧ بود برگشت گفت مولايت ابو الحسن در كربلا نازل شد و نماز خواند و از خاكش بر گرفت و گفت خوشا