انديشه هاى سياسى شيعه در عصر غيبت - كربلايى پازوكى، على - الصفحة ١٨٦
فردى باتقواست، روايات كتابش مورد قبول بزرگانى چون صاحب وسائل قرار گرفته است. بنابراين به نظر مىرسد شخصيت والاى ابن شعبه حرّانى خود يكى از نكات مهمى است كه ضعف سند اين روايت را به گونهاى مىپوشاند.[١] دراينباره مؤلف در مقدمه كتاب تحف العقول مىگويد: «من اسناد احاديث را به علت اختصار حذف كردم و بيشتر آنها را از طريق سماع [- شنيدن مستقيم] از بزرگان به دست آوردهام و چون اكثر مطالب در اين كتاب آداب و حكمت است، خود شهادت مىدهد كه اينگونه كلمات از معصومين است و اين مطالب را براى منكر فضائل ائمه عليهم السّلام و مخالفين آنها جمعآورى نكردهام، بلكه تأليف كردم آن را براى كسانىكه در برابر كلمات ائمه عليهم السّلام تسليم هستند».[٢]
٢. دلالت حديث
اين حديث شريف باتوجه بدين نكات، بر ولايت مطلقه فقيه دلالت دارد:
نكته اول: خطاب اينروايت عام است، ازاينرو در ابتداى روايت عبارت «اعتبروا ايها الناس» را آورده كه شامل همه زمانها و تمامى مردم مىشود. به ديگر بيان، كلمات معصومين- مانند آيات قرآن- اعلاميههاى جهانى اسلامى هستند و تنها به زمان خاصى اختصاص ندارد. امام خمينى در همين خصوص مىگويد: «اينكه مىفرمايد مجارى امور در دست علماست، براى دو سال و ده سال نيست؛ فقط نظر به اهالى مدينه، مكه و كوفه نيست. از خود روايت و خطبه معلوم مىشود كه حضرت امير يا امام حسين عليه السّلام نظر وسيعى دارد؛ نظر به يك امت بزرگ است كه بايد به حق قيام كنند».[٣] نكته دوم: امام عليه السّلام در ادامه، خطاب به علمايى كه به علم مشهورند، مىگويد: «... ثم انتم ايتها العصابة، عصابة بالعلم مشهورة و بالخير مذكوره ...: شما اى گروه! اى گروهى كه با علم و عالم بودن شهرت داريد و از شما به نيكى ياد مىشود!» اين خطاب گواه اين است كه كسانى شايستگى به دست گرفتن و اجراى امور را دارند. كه عالم به امور هستند حضرت امير عليه السّلام نيز دراينباره سخنى دارد: «إنّ احق الناس بهذا الامر [- الخلافة] اقواهم عليه و اعلمهم بأمر اللّه فيه».[٤]
[١] . خلخالى، محمد مهدى، حاكميت در اسلام، ص ٣٦٣.
[٢] .« ... و اسقطت الاسانيد تخفيفا و ايجازا و إن كان اكثرها لى سماعا و لان اكثرها آداب و حكم تشهد لانفسها و لم اجمع ذلك للمنكر المخالف بل ألّفته للمسلم للائمه».( ابن شعبه حرّانى، تحف العقول، ص ٣.)
[٣] . امام خمينى قدّس سرّه، ولايت فقيه، ص ١١٢.
[٤] . نهج البلاغه، خ ١٧٣.