در جستجوي عرفان اسلامي - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٨ - عرفان نظرى و عرفان عملى
نيز همراه خواهد بود و سرانجام نيز اگر هم ادراكى حاصل شود بسيار گنگ و مبهم و نارسا خواهد بود.
در باب مسايل عرفانى نيز مسأله دقيقاً به همين صورت است. اگر عارفى بخواهد با عارفى ديگر درباره اين مقولات سخن بگويد، در صورتى كه سطح و نوع ادراكات عرفانى آنها يكسان باشد، به راحتى مىتوانند حقيقت سخن يكديگر را بفهمند. ولى اگر عارف بخواهد تجارب عرفانى خويش را براى افرادى كه چنين تجاربى نداشتهاند بازگو كند، نظير همانجا است كه بخواهيم بوى گل را از راه الفاظ و مفاهيم به كسى تفهيم كنيم. عارف در اينجا چارهاى ندارد جز اينكه علم حضورى خويش و آن حقايق عرفانى را در قالب علم حصولى و الفاظ و مفاهيم ريخته و سعى كند با استفاده از تشبيه، استعاره و مجاز، تصويرى هرچند مبهم و ناقص از آنها را در ذهن و نفس مخاطب تداعى كند. از همينرو است كه مىگوييم عرفان نظرى خودش نوعى فلسفه[١] است، چرا كه سر و كارش با الفاظ، مفاهيم، قالب و شكل بيان مطالبش شبيه فلسفه است. نهايت اين است كه چون اين توصيفها و تبيينها درباره موضوعى خاص (معرفت حضورى خداى متعال و صفات او) است به آن عرفان نظرى گفته مىشود.
بنابراين مدعاى صاحبان عرفان نظرى اين است كه ما اين حقايق را به علم حضورى يافته و درك كردهايم و اكنون آنها را براى شما گزارش و در قالب الفاظ و مفاهيم بيان مىكنيم. به همين سبب، اگر اين ادعا از سوى پيامبر و امامان معصوم(عليهم السلام) باشد، نخست: شكى نيست كه در حقيقت چيزى را ادراك كردهاند، يافت حضورى خود را براى ما بيان مىكنند، و دوم: ترديدى نيست كه آنچه را يافتهاند، حقيقت است؛ نه خيال و وهم و
[١] اين تعبير استاد (نوعى فلسفه) بدين لحاظ است كه چون فلسفه علم برهانى است و عرفان نظرى علم وجدانى (علم حصولى حاصل از علم حضورى) است و استدلالهاى برهانى در آن براى تأنيس و تقريب است، نه جزء خود علم، با فلسفه مصطلح متفاوت است. البته چون مسايل بديهى هستىشناختى هم جزء فلسفه است، تعبير نوعى فلسفه قابل قبول است.