در جستجوي عرفان اسلامي
(١)
مقدمه معاونت پژوهش
٩ ص
(٢)
مقدمه نگارنده
١٣ ص
(٣)
فصل اول كليات
٢٣ ص
(٤)
انواع تمايلات انسان
٢٣ ص
(٥)
نيازهاى روحى انسان و تحولات نامحسوس آن
٢٦ ص
(٦)
ميل هاى موقت و ميل هاى ماندگار
٢٧ ص
(٧)
خودشكوفايى و ناخودشكوفايى تمايلات انسانى
٢٨ ص
(٨)
تمايلات عرفانى؛ خودشكوفا يا ناخودشكوفا
٢٩ ص
(٩)
تمايلات عرفانى، اصيل ترين تمايلات آدمى
٣٢ ص
(١٠)
« عرفان» چيست؟
٣٣ ص
(١١)
عرفان نظرى و عرفان عملى
٣٦ ص
(١٢)
تصوف و عرفان
٤٠ ص
(١٣)
« عارف» كيست؟
٤١ ص
(١٤)
عرفان، فلسفه و عقل
٤٩ ص
(١٥)
عرفان در اسلام
٥٣ ص
(١٦)
« عرفان» و « شرع» ؛ متلازم يا متفارق؟
٦٣ ص
(١٧)
فصل دوم تحريف و انحراف در آموزه  هاى عرفانى
٦٥ ص
(١٨)
تحريف اديان آسمانى
٦٥ ص
(١٩)
عمد و سهو در تحريف اديان
٧٢ ص
(٢٠)
گوشه نشينى، تفكرى انحرافى و باطل
٧٨ ص
(٢١)
دو منشأ اصلى تحريف و انحراف
٨١ ص
(٢٢)
تحليلى از عوامل انحراف در باب عرفان
٨٧ ص
(٢٣)
ثروت و قدرت، طعمه شيّادان و مدعيان عرفان
٩١ ص
(٢٤)
ردّ پاى استعمار در عرفان سازى و ترويج صوفى گرى
٩٥ ص
(٢٥)
فصل سوم شاخصه هاى عرفان اسلامى و راستين
١١٣ ص
(٢٦)
ضرورت و اهميت بحث شاخصه ها
١١٣ ص
(٢٧)
پيشينه عرفان در جوامع انسانى
١١٥ ص
(٢٨)
اسرارِ مگو؟!
١٢٢ ص
(٢٩)
تبيين شاخصه هاى عرفان صحيح بر مبناى تحليلى عقلى
١٢٩ ص
(٣٠)
ويژگى هاى عرفان اسلامى در آينه كتاب و سنّت
١٣٦ ص
(٣١)
1 مطابقت با فطرت
١٣٦ ص
(٣٢)
2 همه جانبه بودن
١٣٨ ص
(٣٣)
3 عدم مخالفت با شريعت
١٤٦ ص
(٣٤)
دو بعد مادى و معنوى انسان؛ متعارض يا متقارب؟
١٥٣ ص
(٣٥)
پاسخى به يك پرسش
١٧٧ ص
(٣٦)
رجوع به آموزه ها و دستورات عرفانى مسلك ها و مكاتب ديگر
١٨٠ ص
(٣٧)
عرفان در انحصار روحانيت؟!
١٨٥ ص
(٣٨)
پرسشى درباره « همه جانبه بودن» سير عرفانى
١٨٧ ص
(٣٩)
فصل چهارم راه نيل به مقامات عرفانى
١٩١ ص
(٤٠)
در جستجوى راه
١٩١ ص
(٤١)
استفاده از عقل و نقل براى شناخت راه
١٩٣ ص
(٤٢)
راه نقلى، در دست رس عموم
١٩٧ ص
(٤٣)
مانع مهم سير الى الله
٢٠٤ ص
(٤٤)
موحّد لفظى، مشرك عملى!
٢١٠ ص
(٤٥)
مراحل سير و سلوك
٢١٤ ص
(٤٦)
توحيد افعالى، صفاتى و ذاتى در عرفان
٢١٧ ص
(٤٧)
تقوا در پرتو مشارطه، مراقبه و محاسبه
٢٢٩ ص
(٤٨)
مراتب مراقبه
٢٣٣ ص
(٤٩)
از سير جوارحى تا سير جوانحى
٢٣٨ ص
(٥٠)
مراقبه اى بالاتر تمرين اُنس
٢٤٢ ص
(٥١)
مراقبه اوليا و انبيا
٢٤٥ ص
(٥٢)
اعمال و اذكار خاص در سير و سلوك
٢٤٩ ص
(٥٣)
جايگاه ذكر لفظى و بيان اهميت ذكر قلبى
٢٥٨ ص
(٥٤)
جامع ترين نسخه سير و سلوك
٢٦١ ص
(٥٥)
سرّ « خير العمل» بودن نماز
٢٦٩ ص
(٥٦)
نمازهاى بى روح!
٢٧٢ ص
(٥٧)
يك برنامه عملى براى خودسازى
٢٧٩ ص
(٥٨)
ذكر لفظى و ذكر قلبى
٢٥٣ ص
(٥٩)
فصل پنجم بررسى چند مسأله
٢٩٣ ص
(٦٠)
معناى « كشف» و « كرامت»
٢٩٣ ص
(٦١)
كشف و كرامت، واقعيت يا افسانه و توهم؟
٢٩٤ ص
(٦٢)
حقيقت كشف و مكاشفه
٢٩٥ ص
(٦٣)
مكاشفه رحمانى و شيطانى
٣٠١ ص
(٦٤)
عدم ملازمه مكاشفات رحمانى با كامل و بى نقص بودن فرد
٣٠٤ ص
(٦٥)
« كرامت» و حقيقت و ماهيت آن
٣٠٨ ص
(٦٦)
« سحر» و « كرامت» ، دو مقوله مختلف
٣١١ ص
(٦٧)
تشخيص كرامت از موارد مشابه آن
٣١٥ ص
(٦٨)
ظاهر، گواه باطن؟
٣١٦ ص
(٦٩)
بنده كشف و كرامت!
٣١٩ ص
(٧٠)
عارفان حقيقى
٣٢١ ص
(٧١)
دو حكايت از شيخ انصارى
٣٢٥ ص
(٧٢)
از « قطب» تا « شريعت و طريقت»
٣٢٨ ص
(٧٣)
سير و سلوك و مسأله نياز به استاد
٣٣٥ ص
(٧٤)
فطرى اما دست نيافتنى!؟
٣٤٦ ص
(٧٥)
كتاب نامه
٣٥١ ص
 
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
٣١٢ ص
٣١٣ ص
٣١٤ ص
٣١٥ ص
٣١٦ ص
٣١٧ ص
٣١٨ ص
٣١٩ ص
٣٢٠ ص
٣٢١ ص
٣٢٢ ص
٣٢٣ ص
٣٢٤ ص
٣٢٥ ص
٣٢٦ ص
٣٢٧ ص
٣٢٨ ص
٣٢٩ ص
٣٣٠ ص
٣٣١ ص
٣٣٢ ص
٣٣٣ ص
٣٣٤ ص
٣٣٥ ص
٣٣٦ ص
٣٣٧ ص
٣٣٨ ص
٣٣٩ ص
٣٤٠ ص
٣٤١ ص
٣٤٢ ص
٣٤٣ ص
٣٤٤ ص
٣٤٥ ص
٣٤٦ ص
٣٤٧ ص
٣٤٨ ص
٣٤٩ ص
٣٥٠ ص
٣٥١ ص
٣٥٢ ص

در جستجوي عرفان اسلامي - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٥ - « عارف» كيست؟

و... از علما، فقها و محدثان بزرگ شيعه هستند كه مقامات معنوى و عرفانى بسيار منيع و والايى داشته‌اند؛ ولى در زمان خود به عنوان عارف و صوفى و امثال آن‌ها شناخته نمى‌شدند و خود نيز ادعا و هياهويى در اين باره نداشتند. البته بعضى از كسانى كه تاريخ عرفا را نوشته‌اند، به دليل ظهور كشف و كراماتى از اين بزرگان، برخى از آن‌ها را در زمره عارفان شمرده‌اند؛ ولى به هر حال آنان در زمان خود چنين عنوانى نداشته‌اند. ما در بين علما و بزرگان شيعه كسانى نظير مقدس اردبيلى،[١] شيخ انصارى[٢] و شيخ جعفر كاشف الغطا[٣] را


[١] مقدس اردبيلى كه نامش «احمد» است در قرن نهم هجرى قمرى در شهر اردبيل متولد شد. وى پس از رشد و گذراندن تحصيلات مقدماتى، به قصد تكميل تحصيلات و كسب كمالات معنوى به نجف اشرف مهاجرت كرد و در جوار مرقد مطهر مولاى متقيان على(عليه السلام) به كسب علم و فضيلت پرداخت. او علم و عمل را وجهه همت خويش ساخت و در زهد و تقوا به درجه‌اى رسيد كه به «مقدّس» شهرت يافت و در علم و تحقيق، بدان پايه دست يافت كه به «محقق» معروف شد. سيد مصطفى تفرشى از معاصران محقق اردبيلى درباره وى مى‌نويسد: امرش در جلالت، وثاقت و امانت مشهورتر از آن است كه ذكر شود و بالاتر از آن است كه عبارتى بتواند آن را وصف نمايد. او متكلمى فقيه، عظيم‌الشأن، جليل‌القدر، بلندمنزلت و باورع‌ترين شخص زمانش و عابدترين و باتقواترين آن‌ها بود.

علامه بزرگوار، مرحوم مجلسى نيز درباره وى مى‌گويد: محقق اردبيلى در قداست نفس، تقوا، زهد و فضل به مقام نهايى رسيد و در ميان عالمان متقدم و متأخر، شخصيت بزرگى چون او را سراغ ندارم... كتب او داراى بالاترين مراتب دقت‌نظر و تحقيق است.

درباره فضايل و سجاياى معنوى و اخلاقى وى حكايات متعددى نقل شده است كه از جمله آن‌ها مى‌توان به اخلاص بسيار بالاى او در كار تعليم و تدريس اشاره كرد. در اين‌باره نقل كرده‌اند: ملا‌عبدالله شوشترى از شاگردان مقدس اردبيلى در مجلسى مسأله‌اى را از استاد خويش پرسيد. مقدس سؤال او را پاسخ گفت؛ ولى شاگرد از آن پاسخ قانع نشد و بحث ادامه يافت. در اثناى بحث ناگهان مقدس سكوت كرد. و پس از لحظه‌اى فرمود: اين بحث بماند براى بعد، بايد به كتاب مراجعه كنم. سپس از مجلس برخاست و به شاگرد فرمود تا همراه او به جايى ديگر بروند.

پس از خروج از آن مجلس محقق اردبيلى پاسخى بسيار دقيق و عميق بيان كرد، به‌طورى كه شاگرد قانع شد و شبهه‌اى برايش باقى نماند. شاگرد پرسيد: آقا، چرا پاسخى به اين نيكويى را در همان مجلس درس بيان نفرموديد؟ محقق فرمود: در آن مجلس و در حضور جمعى از افراد بوديم احتمال داشت كه قصدمان جدال، فخرفروشى و اظهار فضل بر يكديگر باشد؛ ولى اين‌جا اين شبهه نيست، زيرا تنها خداى متعال ناظر بحث و گفتوگوى ما است.

سرانجام آن خورشيد تابناك جهان تشيع سرانجام در ماه رجب سال ٩٩٣ ق در نجف اشرف غروب كرد و پيكر مطهرش را در جوار بارگاه شريف امير مؤمنان حضرت على(عليه السلام)به خاك سپردند.

[٢] مرحوم شيخ مرتضى انصارى (١٢١٤ ـ ١٢٨١‌ق) از بزرگ‌ترين علما و فقهاى شيعه در قرون اخير به شمار مى‌آيد و برخى از علما از وى به «خاتم‌الفقهاء والمجتهدين» تعبير كرده‌اند. شيخ انصارى پس از صاحب جواهر، از سال ١٢٦٦ تا ١٢٨١ به مدت پانزده سال رياست حوزه علميه شيعه را در دست داشت و مرجع كل شيعيان جهان محسوب مى‌شد. دو كتاب «رسائل» و «مكاسب» شيخ قريب به يك و نيم قرن است كه در حوزه‌هاى علميه تشيع تدريس مى‌شود. شيخ انصارى علاوه بر درجات بالاى علمى، از مراتب عالى زهد، تقوا و مقامات منيع معنوى نيز برخوردار بود. شاگرد او، علامه حاج ميرزا حبيب‌الله رشتى درباره شيخ مى‌گويد: الذي هو تالي العصمة علما و عملا؛ يعنى شيخ داراى شخصيت و مقامى است كه بايد او را تالى تلو حضرات معصومين(عليهم السلام) از حيث علم و عمل دانست.

شيخ انصارى با همه اموال و وجوهات شرعى فراوانى كه نزدش مى‌آوردند، زندگى‌اش بسيار ساده و فقيرانه بود و حتى اموالى را كه به عنوان تحفه و هديه خدمتش داده مى‌شد، همه را بين طلاب و مستمندان قسمت مى‌كرد. در همين باره نقل شده كه تجار بغداد مبلغ قابل توجهى را از اموال شخصى خود براى شيخ به نجف فرستادند و پيغام دادند كه اين مبلغ از وجوهات شرعيه نيست تا شما اشكال نماييد و در صرف آن براى خود امساك كنيد، بلكه از اموال حلال و شخصى خود ما است كه مى‌خواهيم به شما هبه كنيم تا در اين سنّ پيرى در سعه باشيد و زندگى را به سختى نگذرانيد. شيخ آن وجه را قبول نكرد و فرمود: حيف نيست كه عمرى را به فقر گذرانيده‌ام، در اين آخر خود را غنى كنم و نام من از طومار فقرا محو و در آخرت از مقام آن‌ها باز‌مانم.

از شيخ انصارى كرامات متعددى نقل شده است؛ از جمله يكى از شاگردان شيخ مى‌گويد: چون از مقدمات علوم و سطوح فارغ گشتم، براى تكميل تحصيلات به نجف اشرف رفتم و به مجلس افادت شيخ در‌آمدم؛ ولى از مطالب و تقريراتش هيچ نمى‌فهميدم. از اين حالت بسيار متأثر شدم تا جايى كه دست به ختوماتى زدم باز فايده نبخشيد. بالاخره به حضرت امير(عليه السلام) متوسل شدم. شبى در خواب خدمت آن حضرت رسيدم و «بسم الله الرحمن الرحيم» در گوش من قرائت فرمود. صبح چون در مجلس درس حاضر شدم درس را مى‌فهميدم. روزهاى بعد كم‌كم جلو رفتم و پس از چند روز به جايى رسيدم كه در آن مجلس صحبت مى‌كردم و بر شيخ اشكال مى‌گرفتم. روزى از پاى منبر بسيار جنب و جوش داشتم و مرتب بر شيخ اشكال مى‌گرفتم. آن روز پس از پايان درس خدمتش رسيدم. شيخ در گوش من آهسته فرمود: آن كسى كه «بسم‌الله» را در گوش تو خوانده تا «ولا الضالين» در گوش من خوانده است! اين بگفت و برفت. من از اين قضيه بسيار تعجب كردم و فهميدم كه شيخ داراى كرامت است؛ زيرا تا آن وقت خوابم را به كسى نگفته بودم.

هم‌چنين حاج آقا سيد تاج‌الدين دزفولى، از اهل منبر و ائمه جماعات اهواز، به چند واسطه از يكى از اجدادش به نام سيد محمدعلى نقل مى‌كند كه گفت: سفرى به عنوان زيارت به نجف اشرف داشتم. در آن‌جا مبلغ پولى كه خود برداشته بودم تمام شد و هيچ راهى نداشتم؛ حتى آشنايى كه از او پولى به عنوان قرض بگيرم يافت نمى‌شد. از مناعت طبع نيز حاضر نبودم مطلب را به يكى از علما برسانم. از اين‌رو شب به حرم رفتم و مطلب خود را خدمت آن حضرت به عرض رساندم و گفتم، اگر حاجتم روا نشد هر طور شده مقدارى از طلاهاى تو را برداشته و به مصرف مى‌رسانم. سپس به منزل برگشتم و شب را گرسنه گذراندم. صبح ديدم كسى مرا صدا مى‌زند. من خود را به او معرفى كردم. گفت: من ملا رحمة الله خادم شيخ هستم و او تو را مى‌خواند و فرموده است در اين كاروانسرا اتاق تو را پيدا كنم. با او به خدمت شيخ انصارى رفتم. آن بزرگوار كيسه‌اى به من داد و فرمود: اين‌ها سى تومان ايرانى هستند كه جدّت براى مخارجت به تو داده است. من كيسه را برداشتم، چون چند قدمى دور شدم شيخ صدايم زد و آهسته فرمود: ديگر به طلاهاى حضرت دست مزن! از اين مطلب بسيار متعجب گشتم؛ زيرا اين قضيه تنها از خاطرم گذشته بود؛ و اين را از كرامات آن عالم ربانى محسوب داشتم.

[٣] شيخ جعفر نجفى، مشهور به شيخ جعفر كبير، شيخ‌المشايخ و كاشف‌الغطاء، از بزرگ‌ترين علما و مراجع برجسته شيعه عراق در قرن دوازدهم و سيزدهم هجرى است. وى در سال ١١٥٦‌ق در نجف به دنيا آمد. مقدمات علوم را نزد پدرش خواند و پس از آن، خارج فقه و اصول را نزد عالمان و فقيهان به‌نامى هم‌چون وحيد بهبهانى و سيد بحرالعلوم فرا گرفت. كتاب «كشف الغطاء» او نشانه چيره‌دستى وى در فقاهت و استنباط احكام است. وى اين كتاب را ضمن سفر به ايران (١٢٢٢ ق) نوشته، در حالى كه جز كتاب «قواعد» علامه حلّى كتاب ديگرى به همراه نداشته است. پس از نوشتن همين كتاب بود كه به «كاشف الغطاء» مشهور گرديد. نقل شده كه شيخ انصارى گفته است، اگر كسى قواعد و اصول اين كتاب را بداند نزد من مجتهد است.

شيخ جعفر پس از بحرالعلوم، به رهبرى و رياست شيعيان عراق، ايران و ساير بلاد رسيد و از جمله شاگردان او مى‌توان به شيخ محمدحسن نجفى (صاحب جواهر)، شيخ ابراهيم كلباسى و سيد محمدباقر شفتى اشاره كرد.

نقل است كه از شيخ جعفر سؤال شد: آيا صحيح است كه مى‌گويند امام معصوم(عليه السلام) در طول عمرش مرتكب گناه نمى‌شود و آيا اين كار ممكن است؟ مرحوم شيخ پاسخ داد: من كه يك غير معصوم هستم مدت چهل سال است كه حتى يك مكروه هم انجام نداده‌ام، چه رسد به امام معصوم(عليه السلام).

هم‌چنين آورده‌اند، روزى در اصفهان شيخ جعفر، وجهى را بين فقرا تقسيم كرد و پس از آن به نماز ايستاد. يكى از فقرا خبردار شد و بين نماز آمد و از شيخ خواست سهم او را هم بدهد. شيخ جعفر فرمود: دير آمدى، وجه تمام شد، ان شاء‌الله دفعه بعد جبران خواهم كرد. فقير در غضب شد و آب دهان خود را به صورت و محاسن شيخ انداخت! شيخ بلافاصله از محراب برخاست و دامن خود را گرفت و فرمود: هر كس ريش شيخ را دوست دارد به فقير كمك كند. پس در ميان صفوف گردش كرد و مردم دامن شيخ را از پول پر كردند و شيخ آن‌ها را به فقير داد.

شيخ جعفر كاشف‌الغطاء در ٢٢ يا ٢٧ ماه رجب سال ١٢٢٨ ق در شهر نجف درگذشت و در يكى از حجره‌هاى مدرسه‌اى كه بنا كرده بود دفن شد.