در جستجوي عرفان اسلامي - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٢٧ - توحيد افعالى، صفاتى و ذاتى در عرفان
اما به جز توحيد افعالى و توحيد صفاتى هنوز يك مرحله ديگر باقى مانده كه سالك آن را نيز بايد پشت سر بگذارد، و آن مرحله «توحيد ذاتى» است. در اين مرحله، سالك نهتنها همه «افعال» و «صفات» را از خدا مىداند، كه اصلا همه موجودات را طفيلى و رشحات و انوار و پرتوهايى از يگانه موجود مستقل هستى مىبيند:
به دريا بنگرم دريا تو بينم *** به صحرا بنگرم صحرا تو بينم
به هرجا بنگرم كوه و در و دشت *** نشان از قامت رعنا تو بينم
برخى از بزرگان براى آنكه اين موضوع كمى قابل فهم شود آن را به دريا و رطوبت آن، و برخى به دريا و موجش و يا به سايه و صاحب سايه تشبيه كردهاند؛ ولى همه اين تشبيهها از باب تشبيه معقول به محسوس و بسيار نارسا است و نمىتواند حقيقت مسأله را آشكار كند. موج و رطوبت و امثال آنها حالتى از يك جسم و عرَضى براى يك جوهرند و از اين رو نمىتوانند رابطه «خالق» و «مخلوق» را نشان دهند و حكايت كنند. هرچه در اين زمينه گفته شود از حد تشبيه، استعاره و مجاز تجاوز نمىكند. هيچ عارفى با هيچ لسانى قادر به بيان اين رابطه نيست. نهتنها هيچ عارفى، كه براى هيچ پيامبر و امامى نيز ممكن نيست كه اين مطلب را در قالب الفاظ و كلمات بيان كند، چرا كه اين حقيقت فوق لفظ و مفهوم است. اين مطلب، يافتنى است و تا كسى خود به اين مقام و مرحله نرسد، نمىتواند حقيقت آن را درك كند.
در همين جا و در همين مرحله است كه بسيارى از افراد لغزش پيدا مىكنند و چون موجودات را چنان كمرنگ و ربطى و تعلقى مىبينند كه گويا اصلا وجودى ندارند، از اين رو تعبير مىكنند كه اصلا غير از خدا چيزى نيست و همه چيز او است! گاهى برخى تعبيراتى غليظتر به كار مىبرند كه دستكم ظاهر آنها جسارتآميز و خلاف ادب است؛ نظير اينكه از برخى عرفا نقل شده كه مىگفت: لَيْسَ في جُبَّتي اِلاّ الله: در لباس من جز خدا وجود ندارد! يا برخى ديگر كه مىگفتهاند: اَنَا الْحَق: من خدا هستم!
البته ما غالباً شناخت دقيقى از اين افراد نداريم و نمىتوانيم بفهميم آنها واقعاً