طبيعيات دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ٩٨ - حال حواسّ باطن
و چنان كه [١]- آلت گردانيدن چشم آفريده [٢] آمدست- تا [٣] از جاى بجاى ميگردد- تا [٤] آن چيز كه او را بايد- بوقتى كه گمشده بود اندر يابد.
هم چنان- آلت گردانيدن و هم آفريده آمدست- تا چون چيزى از ياد وى شده بود [٥] آن آلت را اندر صورتهاء [٦] مصوّره مىگرداند،- ازين بآن همىشود- و از آن باين، و پاره ازين مىگيرد، و پاره [٧] از آن، تا آن صورت پيش آيد- كه آن معنى باوى پيوند دارد- تا آن معنى را ديگر بار اندر يابد- و ياد آرد [٨]، و اندر خزانه ياد داشت نگاه دارد [٩].
زيرا كه: چون بحسّ آن صورت ديد [١٠] آن معنيش ياد آمد [١١]- و اندر يافت، هم چنان چون آن [١٢] صورت را اندر خيال بيند [١٣] آن معنيش
[١] همچنانكه- آ- ه.
[٢] آفرنده- د.
[٣] يا- ط- د.
[٤] يا- ط- د.
[٥] بى: بود- د- كب- ط.
[٦] صورتها و- ه.
[٧] ميكرد و ياره- ق،- ميكرد پاره- د.
[٨] ياد دارد- د- آ- ط- ه.
[٩] ياد داشته است نگه دارد- د- ط.
[١٠] ديدن- د.
[١١] آيد- د- ط.
[١٢] اين- د- ط.
[١٣] به بيند- ه.