تاريخ سياسى صدر اسلام - سليم بن قيس الهلالي - الصفحة ٣١٧ - متن
از اين امّت دچار اختلاف نشوند. ابو بكر پاسخش نداد. سلمان تكرار كرد، عمر بر سرش داد كشيد و گفت: تو را به اين كار چه، چرا دارى دخالت مىكنى؟ سلمان گفت: آهسته اى عمر! سر جايت بنشين و خلافت را به اهلش واگذار تا امت به قيامت خوشبخت باشد، و اگر نكرديد بدانيد كه تا قيامت اين امّت خون خواهد خورد و رهاشدگان مشرك مكه و راندهشدگان مدينه و منافقان بر آنان مسلّط خواهند شد، به خدا سوگند! اگر مىدانستم كه مىتوانم ستمى را برطرف كنم و يا دين خدا را نيرومند سازم، شمشيرم را برمىداشتم و مىجنگيدم، آيا بر وصىّ رسول خدا مىشوريد؟! به بلا و بدبختى بشارتتان باد و از رفاه و راحتى محروم مانيد. سپس ابو ذر و مقداد و عمار برخاستند و به على عليه السّلام گفتند: چه دستور مىدهى؟ به خدا اگر بفرمايى با شمشير مىجنگيم تا كشته شويم. على فرمود:
رحمت خداى بر شما باد، دست نگهداريد و وصيت رسول خدا را بياد آوريد كه به شما چه وصيت كرد. آنان دست نگهداشتند.
عمر به ابو بكر كه بالاى منبر نشسته بود گفت: تو آن بالا نشستى و اين كه اينجا نشسته با ما سر جنگ دارد و كار ما راست نگردد، بگو كه يا با تو بيعت كند و يا دستور بده گردنش زده شود. حسن و حسين كه بالاى سر پدرشان ايستاده بودند، وقتى سخن عمر را شنيدند گريستند و به صداى بلند گفتند: اى رسول خدا، يا جدّاه! على آن دو را به سينهاش چسباند و گفت: گريه نكنيد به خدا سوگند نمىتوانند پدرتان را بكشند، اين دو كوچكتر و پستتر و ناچيزتر از آناند كه بتوانند چنين كنند.
امّ ايمن دايه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم و امّ سلمه گفتند: اى عتيق! چه زود حسدتان را به آل محمد نشان داديد. عمر دستور داد كه از مسجد بيرون شوند و گفت: ما را به زنان چه كار! سپس گفت: اى على! برخيز و بيعت كن. على گفت: اگر نكنم؟ گفت: به خدا گردنت را مىزنيم. على گفت: پسر صهاك! دروغ مىگويى! تو نمىتوانى چنين كنى،