تاريخ سياسى صدر اسلام - سليم بن قيس الهلالي - الصفحة ٣٩٣ - متن
خداوند در باره شما نازل كرده روايت نكنيد و آنچه را رسول خدا در باره شما گفته نگوئيد، به جز اينها روايت كنيد.
ابن عباس گفت: خداوند در قرآن مىفرمايد: «مىخواهند نور خدا را با دهنهاشان خاموش كنند و خدا نمىگذارد كه چنين كنند، خداوند نور خويش را به پايان رساند هر چند كه كافران نخواهند». [١] معاويه گفت: اى پسر عباس! دست از من بردار و زبانت را نگهدار، اگر ناچارى كه چنين كنى پس در نهان بكن و آشكارا كسى از تو نشنود.
سپس به اقامتگاهش برگشت و پنجاه هزار درهم براى ابن عباس فرستاد.
پس از آن، بلا در همه شهرها بر پيروان على عليه السّلام و اهل بيت حضرتش شدّت يافت. سختى و شدت اين بلا بيشتر متوجه مردم كوفه بود چرا كه در آن شهر شيعيان بسيارى مىزيستند. معاويه برادرش زياد [٢] را بر آنان گمارد و بصره و كوفه و سراسر عراق را زير فرمان او درآورد. و او كه ابتدا خود از شيعيان بود و به درستى همهشان را مىشناخت و عقايدشان را مىدانست، شيعيان را تحت پيگرد قرار داد و زير هر سياره و سنگ و شكافى كه خزيده بودند پيدايشان كرد و همهشان را كشت و بىخانمان و آوارهشان كرد و ترساندشان و بسيارى را دست و پا بريد و بر درختان خرما به دار آويخت و چشمانشان را درآورد و راند و دربدرشان ساخت تا آنجا كه از عراق ريشه كن شدند.
در سراسر عراق شيعه شناختهشدهاى نماند كه يا كشته شده باشد يا به دار آويخته شده باشد و يا رانده شده و يا فرارى باشد.
معاويه به همه قاضيان و كارگزارانش در سراسر قلمرو خلافت و به همه شهرها نوشت كه: «شهادت هيچ يك از پيروان على بن ابى طالب، از خاندانش، از
[١]قرآن ٩/ ٣٢.
[٢]زياد بن ابيه، زياد بن ابى سفيان. ن. ك: صفحات پيشين.