تاريخ سياسى صدر اسلام - سليم بن قيس الهلالي - الصفحة ٣١٥ - متن
هيزم و آتش برند، سپس خودش آمد تا به در خانه على رسيد. فاطمه عليها السّلام پشت در نشسته بود؛ حضرتش سرش را بسته بود و در پى درگذشت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم لاغر شده بود. عمر به در خانه آمد و بر در كوبيد و فرياد زد: اى پسر ابو طالب در را باز كن.
فاطمه عليها السّلام فرمود: اى عمر! ما را به تو چه! ما را در مصيبتمان هم رها نمىكنى؟
عمر گفت: فاطمه عليها السّلام! در را باز كن و گر نه آن را بر سر شما به آتش مىكشيم.
فاطمه عليها السّلام فرمود: اى عمر! از خدا نمىترسى كه به سرايم درآمدى و به خانهام يورش آوردى؟! عمر برنگشت، سپس آتش خواست، در خانه را آتش زد، در آتش گرفت. سپس عمر در را فشار داد و باز كرد فاطمه عليها السّلام جلو آمد و فرياد كشيد: اى پدر! اى رسول خدا! عمر شمشير را كه در غلاف بود بلند كرد و بر بازوى حضرتش كوبيد، حضرتش از درد فرياد كشيد، عمر تازيانه را بلند كرد و بر بازوى حضرتش نواخت، فاطمه عليها السّلام فرياد كشيد: اى پدر! على بن ابى طالب از جا پريد و يقه عمر را گرفت و او را كشيد و بر زمين زد و بينى و گردنش را مالاند و خواست او را بكشد كه سخن رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم و وصيّت آن حضرت به يادش آمد كه او را به پايدارى و اطاعت از دستورهايش سفارش كرده بود، لذا فرمود: اى پسر صهاك! به آن كه محمّد را به نبوّت گرامى داشت سوگند! اگر پيمان با رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم نبود مىدانستى كه نمىتوانستى به خانهام وارد شوى. عمر كمك خواست، مردم يورش آوردند و وارد خانه شدند، خالد بن وليد شمشير كشيد تا فاطمه عليها السّلام را بزند. على با شمشير بر او تاخت، على را سوگند داد، حضرتش دست نگهداشت. مقداد و سلمان و ابو ذر و عمّار و بريده اسلمى به سراى على عليه السّلام شدند و به يارى حضرتش شتافتند، نزديك بود فتنهاى برپا شود، على عليه السّلام از خانه درآورده شد، مردم دنبال حضرتش بودند. سلمان و ابو ذر و مقداد و عمّار و بريده اسلمى هم دنبال حضرت رفتند و مىگفتند: چه زود بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم خيانت كرديد و كينههاى پنهان در سينههاتان را آشكار نموديد! بريده اسلمى گفت: اى عمر! آيا بر برادر و وصىّ رسول