تاريخ سياسى صدر اسلام - سليم بن قيس الهلالي - الصفحة ٣١٦ - متن
خدا مىشورى و دخترش را مىزنى؟! همين تويى كه در ميان قريش دست نشان هستى!؟ خالد بن وليد شمشيرش را كه در غلاف بود بلند كرد تا بريده را بزند، عمر دستش را گرفت و او را از اين كار بازداشت.
على عليه السّلام را ريسمان پيچيده نزد ابو بكر بردند. وقتى چشم ابو بكر به حضرتش افتاد فرياد زد: رهايش كنيد! على فرمود: چه زود بر اهل بيت پيامبرتان شوريديد اى ابو بكر! به چه حقى و به چه ميراثى و به چه سابقهاى مردم را به بيعت با خويش كشاندى! مگر چندى پيش همين تو نبودى كه به فرمان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم با من بيعت كردى؟
عمر گفت: از اين حرفها دست بردار اى على! به خدا اگر بيعت نكنى تو را مىكشيم. على عليه السّلام فرمود: در اين صورت بنده مقتول خدا و برادر مقتول رسول خدا خواهم بود. عمر گفت: بنده مقتول خدا آرى ولى برادر مقتول رسول خدا نه. على فرمود: به خدا سوگند! اگر قضاى الهى و پيمانى كه دوستم رسول خدا با من بسته در كار نبود به شما چنين اجازهاى نمىدادم، چرا كه تو مىدانى كدام يك از ما كم ياورتر و بىكس و كارتريم. و اين در حالى بود كه ابو بكر خاموش بود و سخنى نمىگفت.
بريده اسلمى برخاست و گفت: اى عمر! آيا شما دو تا نبوديد كه وقتى رسول خدا به شما دستور داد نزد على برويد و به امارت مؤمنان بر او سلام كنيد، از حضرتش پرسيديد كه آيا فرمان خدا و رسولش است؟ فرمود: آرى! ابو بكر گفت: آرى بريده! چنين بود ولى تو نبودى و ما بوديم كه پس از آن، دستور ديگرى رسيد. عمر گفت: اى بريده! تو را به اين كار چه، چرا دخالت مىكنى؟ بريده گفت: به خدا سوگند! در ديارى كه شما در آن امير باشيد، نمانم. عمر دستور داد او را را بزنند و بيرون كنند.
سپس سلمان برخاست و گفت: اى ابو بكر! از خدا بترس و سر جايت بنشين و خلافت را به اهلش واگذار تا امّت تا روز قيامت خوشبخت باشد و حتى دو نفر هم