تاريخ سياسى صدر اسلام - سليم بن قيس الهلالي - الصفحة ٢٤٨ - متن
نداد. عمر گفت: برويد؛ اگر اجازه داد كه خوب و گر نه بدون اجازه بر او وارد شويد.
رفتند و اجازه ورود خواستند. فاطمه عليها السّلام گفت: شما را بر حذر مىدارم از اينكه بدون اجازه وارد خانهام شويد. قنفذ ملعون بماند و ياران او رفتند و گفتند كه: فاطمه چنين و چنان گفت و ما را بر حذر داشت كه بدون اجازه وارد خانهاش شويم. عمر خشمگين شد و گفت: ما را به زنان چه كار؟ سپس به مردمى كه پيرامونش بودند دستور داد تا هيزم بردارند، عمر نيز با آنان هيزم برداشت. هيزم را پيرامون خانه على و فاطمه و فرزندانشان نهادند. سپس عمر فرياد زد تا على عليه السّلام و فاطمه عليها السّلام بشنوند:
به خدا سوگند اى على! بايد كه بيرون شوى و با خليفه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم بيعت كنى و گر نه خانهات را به آتش مىكشم.
فاطمه عليها السّلام گفت: اى عمر! ما را به تو چه كار؟ عمر گفت: در را باز كن و گر نه خانهتان را بر سرتان مىسوزانيم. فاطمه گفت: اى عمر! از خدا نمىترسى كه مىخواهى به زور به خانهام درآيى؟ عمر دست برنداشت و آتش خواست و در خانه را آتش زد، سپس آن را به زور گشود و وارد شد. فاطمه جلويش را گرفت و فرياد زد: اى پدر! اى رسول خدا كجائى! عمر شمشير را كه در پوش بود بلند كرد و بر پهلوى فاطمه كوبيد. فاطمه فرياد زد: اى پدر كجائى؟ عمر تازيانه را بلند كرد و بر بازوى فاطمه نواخت. فاطمه فرياد زد: اى رسول خدا! چه بد رفتارى كردند ابو بكر و عمر پس از تو. على از جا پريد، يقه عمر را گرفت و او را از جا كند و بر زمين كوبيد، گردنش را گرفت و با بينى بر زمين زد مىخواست او را بكشد كه به ياد گفته رسول خدا و وصيت آن حضرت افتاد. پس گفت: به خدائى كه محمد را به نبوت گرامى داشت، اى پسر صهاك! اگر عهد و پيمان خدا و رسولش نبود، هر آينه مىدانستى كه نبايد به خانهام وارد شوى. عمر كس فرستاد و كمك خواست، مردم يورش آوردند و به خانه درآمدند، على به سوى شمشيرش شتافت.
* قنفذ نزد ابو بكر برگشت، او مىترسيد كه على با شمشيرش به سوى او رود