تاريخ سياسى صدر اسلام - سليم بن قيس الهلالي - الصفحة ٢٥٤ - متن
بريده اسلمى برخاست و گفت: اى عمر! آيا بر برادر رسول خدا و پدر نوادهگانش مىشورى؟ همين تو كه در ميان قريش مىشناسيمت؟! آيا شما دو نفر نبوديد كه رسول خدا به شما گفت: برويد نزد على و بر او به عنوان امير مؤمنان سلام كنيد؟ و شما دو تا گفتيد: آيا دستور خدا و دستور رسول خدا است؟ فرمود: آرى.
ابو بكر گفت: چنين بود، ولى رسول خدا پس از آن فرمود: نبوت و خلافت در اهل بيت من جمع نمىشود. بريده اسلمى گفت: به خدا سوگند رسول خدا اين سخن را نگفت، به خدا سوگند در ديارى كه تو در آن امير باشى ساكن نشوم. عمر دستور داد او را بزنند و برانند.
* سپس عمر گفت: اى پسر ابو طالب برخيز و بيعت كن. على عليه السّلام گفت: اگر نكنم؟! عمر گفت: در اين صورت به خدا سوگند گردنت را مىزنيم. حضرت سه مرتبه بر آنان حجت تمام كرد، آنگاه بدون اينكه كف بگشايد، مشتش را دراز كرد، ابو بكر بر مشت حضرت دست نهاد و به همين راضى شد.
* على عليه السّلام پيش از آنكه بيعت كند و ريسمان بر گردنش بود، اين آيه شريفه را خواند: يا ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي [١]* به زبير گفته شد: بيعت كن، سرپيچيد. عمر، خالد بن وليد و مغيرة بن شعبه با گروهى از مردم بر او شوريدند، شمشيرش را از دستش گرفتند و او را بر زمين زدند و به پشت خواباندند و سوارش شدند. زبير در حالى كه عمر روى سينهاش نشسته بود، گفت: اى پسر صهاك! به خدا سوگند اگر شمشيرم در دستم بود بر من دست نمىيافتى.
* سلمان گفت: سپس مرا گرفتند و گردنم را مانند كالائى به اين سو و آن سو كشيدند و رهايش كردند، بعد دستم را گرفتند و پيچاندند، به زور بيعت كردم.
سپس ابو ذر و مقداد به زور بيعت كردند. به جز على عليه السّلام و ما چهار نفر، هيچ يك
[١]قرآن ٧/ ١٥٠.