تاريخ سياسى صدر اسلام - سليم بن قيس الهلالي - الصفحة ٣٧٢ - یاداوری
آنچه مرا از آن بازداشتى به من بخشيد. امروز هم تو را به همانى مىخوانم كه ديروز خواندم. تو هم از زندگى همانى را مىخواهى كه من آرزو دارم و از مرگ به همان اندازه بيمناكى كه من مىترسم، به خدا سوگند كه دلها به درد آمده كه مردان به خاك افتادهاند، ما همه فرزندان عبد مناف هستيم و ما را بر يك ديگر برترى نيست كه به خاطر آن عزيزى خوار شود و ذليلى عزيز گردد».
سليم گفت: پس از اينكه على عليه السّلام نامه معاويه را خواند، خنديد و فرمود: شگفتا از معاويه كه مىخواهد مرا فريب دهد! كاتبش عبيد اللَّه بن ابى رافع را خواست و به او فرمود بنويس:
«اما بعد نامهات به من رسيد، در آن گفته بودى كه «اگر تو و ما مىدانستيم كه جنگ چه بر سر ما آورده، روبروى يك ديگر نمىايستاديم»! اى معاويه! ما در اين پيكار تو را به نقطه پايان رساندهايم كه اگر رهايت كنيم ديگر به آن دست نخواهيم يافت. و اما اينكه شام را خواستهاى! من آنچه را ديروز به تو ندادم امروز نخواهم داد. و اما يكسان بودن ما در بيم و اميد! به همان اندازه كه من در ايمانم به يقين رسيدهام تو در شك هستى و به همان اندازه كه عراقىها در رسيدن به آخرت حريصاند، شاميان در رسيدن به دنيا حريص مىباشند. و امّا اين گفتهات كه: «ما فرزندان عبد مناف هستيم و بر يك ديگر برترى نداريم» ما نيز بر همين باوريم ولى اميّه همسان هاشم و حرب هم وزن عبد المطلب و ابو سفيان مانند ابو طالب نيست و مشرك رهاشده پس از فتح مكه (معاويه) مانند نخستين مسلمان مهاجر (على) نيست، منافق مانند مؤمن و باطل مانند حق نيست. فضيلت نبوّت از آن ماست كه از بركت آن بر عرب و عجم دست يافتيم. و السلام.» سليم گفت: وقتى نامه على عليه السّلام به معاويه رسيد، ابتدا آن را از عمرو عاص پنهان داشت، بعد او را فراخواند و نامه را برايش خواند، عمرو معاويه را سرزنش نمود چرا كه او را از اين كار بازداشته بود ولى به حرفش نكرده بود. از آن روزى كه على عليه السّلام