تاريخ سياسى صدر اسلام - سليم بن قيس الهلالي - الصفحة ٣١٨ - متن
تو زبونتر و ناتوانتر از آنى كه بتوانى چنين كنى. خالد بن وليد پريد و شمشيرش را كشيد و گفت: به خدا اگر بيعت نكنى تو را مىكشم. على عليه السّلام برخاست و دو سوى پيراهنش را گرفت و كشيد و او را از پشت بر زمين زد و شمشير از دستش گرفت.
عمر گفت: برخيز اى على و بيعت كن. فرمود: اگر نكنم؟ گفت: به خدا تو را مىكشيم. حضرت سه بار بر آنان حجّت تمام كرد، سپس دستش را بدون اينكه كف بگشايد دراز كرد و ابو بكر بر مشت گره كرده حضرتش دست كشيد و به همين راضى شد، سپس به خانهاش رفت و مردم هم دنبالش رفتند.
ابن عبّاس گفت: به فاطمه عليها السّلام خبر رسيد كه ابو بكر فدك را مصادره كرده است.
حضرتش با زنان بنى هاشم بيرون شد و نزد ابو بكر رفت و فرمود: اى ابو بكر! آيا مىخواهى زمينى را از من بگيرى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم آن را به من داده و در عوض از چيزى به من صدقه دهى كه مسلمانان براى گرفتن آن نه اسبى تاختهاند و نه ركابى زدهاند؟ آيا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم نفرمود كه: «احترام و آبروى انسان پس از وى در فرزندانش حفظ مىشود» و تو مىدانى كه آن حضرت جز آن زمين چيزى به جا نگذاشته است.
وقتى ابو بكر سخن فاطمه و زنان همراهش را شنيد، كاغذ و قلمى خواست تا فدك را به حضرت واگذار كند. عمر از در درآمد و گفت: اى خليفه رسول خدا! ننويس تا كه بر ادعايش شاهدى آورد. فاطمه عليها السّلام فرمود: آرى شاهد دارم. عمر گفت: كيست؟ فرمود: على و ام ايمن. عمر گفت: گواهى زنى عجم پذيرفتنى نيست، فصيح سخن نمىگويد! و على هم آتش به كماج خويش مىريزد. فاطمه عليها السّلام با خشمى غير قابل توصيف برگشت و بيمار شد.
على عليه السّلام براى اداى نمازهاى پنجگانه به مسجد مىشد. در پى هر نمازى ابو بكر و عمر از حضرتش مىپرسيدند كه: حال دختر رسول خدا چگونه است. تا كه حضرتش در بستر افتاد. ابو بكر و عمر از حال او پرسيدند و گفتند: ميدانى كه ميان ما