حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٣١
١٠٦٣١.الزهد ، ابن حنبل ـ به نقل از يزيد بن عبد اللّه بن قسيط ـ: معجون بادامى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آورده شد . چون آن را به هم زدند ، فرمود : «اين چيست؟» . گفتند : معجون بادام . فرمود: «آن را از من دور كنيد ، كه نوشيدنى نازپروردگان است» .
١٠٦٣٢.سنن أبى داوود ـ به نقل از انس ـ: پيامبر خدا بيرون آمد . گنبدى بلند ديد . فرمود: «اين چيست؟» . يارانش گفتند : اين ، از آنِ فلان مرد از انصار است . پيامبر صلى الله عليه و آله سكوت كرد و خود را نگاه داشت ، تا آن گاه كه صاحب آن گنبد ، نزد وى آمد و در ميان مردم ، به ايشان سلام داد . پيامبر صلى الله عليه و آله از او روى گرداند و اين كار را چند بار انجام داد ، چندان كه آن مرد ، خشم و روى گردانى ايشان را دريافت . پس ، از اين حال به ياران ايشان گِله بُرد و گفت: به خدا سوگند ، من ، اين رفتار پيامبر خدا را نمى پسندم . گفتند: ايشان بيرون آمد و گنبدت را ديد . مرد به سوى گنبد خويش باز گشت و آن را ويران كرد ، چندان كه با خاك يكسانش نمود . ديگر بار ، روزى پيامبر خدا بيرون آمد و آن را نديد . فرمود: «آن گنبد چه شد؟» . گفتند: صاحب آن ، از روى گردانى شما ، به ما گِله آورد و ما از ماجرا خبرش داديم . پس آن را ويران ساخت . فرمود : «هلا! هر ساختمانى ، وبال گردن صاحب آن است ، مگر اين كه چاره اى از آن نباشد» .