دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٦٧
١١٦.تاريخ الطبرى ـ به نقل از مُحِلّ بن خليفه ـ :مردى از قبيله بنى سَدوس كه نامش عَيْزار بن اَخنس بود و به باورهاى خوارج اعتقاد داشت ، به سمت [لشگرگاه] خوارج ، حركت كرد . در بيرون مدائن، با عَدىّ بن حاتم ، رو به رو شد كه همراهش اسود بن قيس مرادى و اسود بن يزيد مرادى بودند . عيزار ، وقتى با عدى رو به رو شد ، گفت : آيا سالم و بهره بَرى يا ستمگر و گنهكار؟ عدى گفت : سالم و بهره بَر . آن دو مرادى گفتند : اين سخن را نگفتى ، مگر به جهت شرّى كه در باطن دارى [و براى لشگر خوارج ، يار مى گيرى] . به درستى كه ما مى دانيم كه عقيده خوارج را دارى . اى عيزار! از ما جدا نمى شوى تا تو را نزد امير مؤمنان ببريم و اخبارت را به وى گزارش دهيم . زمانى نگذشت كه على عليه السلام آمد و آن دو ، خبر را به وى گزارش كردند و گفتند : اى امير مؤمنان! او بر اعتقاد خوارج است . ما او را مى شناسيم . فرمود : «خونش بر ما حلال نيست ؛ امّا او را زندانى مى كنيم» . عَدىّ بن حاتم گفت : اى امير مؤمنان! او را به من بسپار و من ضمانت مى كنم كه از ناحيه او به شما آسيبى نرسد . على عليه السلام او را به عدى سپرد .