دانشنامه بزرگ اسلامی
 
٠ ص
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
٣١٢ ص
٣١٣ ص
٣١٤ ص
٣١٥ ص
٣١٦ ص
٣١٧ ص
٣١٨ ص
٣١٩ ص
٣٢٠ ص
٣٢١ ص
٣٢٢ ص
٣٢٣ ص
٣٢٤ ص
٣٢٥ ص
٣٢٦ ص
٣٢٧ ص
٣٢٨ ص
٣٢٩ ص
٣٣٠ ص
٣٣١ ص
٣٣٢ ص
٣٣٣ ص
٣٣٤ ص
٣٣٥ ص
٣٣٦ ص
٣٣٧ ص
٣٣٨ ص
٣٣٩ ص
٣٤٠ ص
٣٤١ ص
٣٤٢ ص
٣٤٣ ص
٣٤٤ ص
٣٤٥ ص
٣٤٦ ص
٣٤٧ ص
٣٤٨ ص
٣٤٩ ص
٣٥٠ ص
٣٥١ ص
٣٥٢ ص
٣٥٣ ص
٣٥٤ ص
٣٥٥ ص
٣٥٦ ص
٣٥٧ ص
٣٥٨ ص
٣٥٩ ص
٣٦٠ ص
٣٦١ ص
٣٦٢ ص
٣٦٣ ص
٣٦٤ ص
٣٦٥ ص
٣٦٦ ص
٣٦٧ ص
٣٦٨ ص
٣٦٩ ص
٣٧٠ ص
٣٧١ ص
٣٧٢ ص
٣٧٣ ص
٣٧٤ ص
٣٧٥ ص
٣٧٦ ص
٣٧٧ ص
٣٧٨ ص
٣٧٩ ص
٣٨٠ ص
٣٨١ ص
٣٨٢ ص
٣٨٣ ص
٣٨٤ ص
٣٨٥ ص
٣٨٦ ص
٣٨٧ ص
٣٨٨ ص
٣٨٩ ص
٣٩٠ ص
٣٩١ ص
٣٩٢ ص
٣٩٣ ص
٣٩٤ ص
٣٩٥ ص
٣٩٦ ص
٣٩٧ ص
٣٩٨ ص
٣٩٩ ص
٤٠٠ ص
٤٠١ ص
٤٠٢ ص
٤٠٣ ص
٤٠٤ ص
٤٠٥ ص
٤٠٦ ص
٤٠٧ ص
٤٠٨ ص
٤٠٩ ص
٤١٠ ص
٤١١ ص
٤١٢ ص
٤١٣ ص
٤١٤ ص
٤١٥ ص
٤١٦ ص

دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٠٩

آل حمدان
جلد: ١
     
شماره مقاله:٤٠٩


آلِ حَمْدان، سلسله‌ای شیعی مذهب از قبیلة بنب‌تَغْلِب که از حدود ٢٩٢ق/٩٠٥م تا ٣٩٤ق/١٠٠٤م بر بخشهایی از شام و شمال عراق (جزیره) فرمان راندن.
بخش یکم ـ بحث تاریخ
نیای این سلسله، حمدان‌بن‌حَمْدون‌بن‌حارث نام داشت که با قبیلة خویش در پیرامون موصل ساکن شده بود. او در ٢٥٤ق/٨٦٨م با تغلبیان دیگر به پیکار با خوارج، متّحد شد و بر قلعة ماردین یا قلعة صواره نزدیک عینِ زعفران چیره گردید. معتضد عبّاسی (خلافت: ٢٧٩-٢٨٩ق/٨٩٢-٩٠٢م) خود برای تصرّف قلعه به سوی حمدان رفت (ابن‌عربی، ١٥٠)، ولی او قلعه را رها کرد و آن را به پسر خود حسین واگذاشت و وی قلعه را به معتضد سپرد. اندکی بعد خلیفه حمدان را گرفت و به زندان افکند. برخی گفته‌اند: او امان گرفت و به بغداد آمد و گرفتار شد. وی در زندان بماند تا پسرش حسین در ٢٨٣ق/٨٩٦م لشکر هارونِ خارجی را شکست داد و از خلیفه خلعت گرفت و بدین‌سان بند از پای حمدان برداشته شد. (طبری، ٣/٢١٤، ٢١٤٢). در ٢٩٢ق/٩٠٤م عبدالله‌بن‌حمدان از سوی خلیفه مکتفی (خلافت: ٢٨٩-٢٩٥ق/٩٠٢-٩٠٨م) فرمانروای موصل گشت. در ٣٠٧ق/٩١٩م ابراهیم‌بن‌حمدان به حکومت رَبیعه گمارده شد. در ٣٠٩ق/٩٢١م داوود، برادر دیگرش، به جای او نشست. برادر چهارم، ابوالعلاء سعید نیز در ٣١٢ق/٩٢٤م به حکومت نهاوند رفت. همچنین برخی دیگر از افراد این خاندان در دستگاه خلافت مناصبی یافتند.
حسین‌بن‌حمدان پس از پیروزی بر هارونِ خارجی در ٢٨٣ق/٨٩٦م با بکربن‌عبدالعزیزبن‌ابی دُلَف پیکار کرد و تا ٢٨٦ق/٨٩٩م ٢ بار با قرمطیان جنگید و در نبرد با آخرین فرمانروایان طولونی نیز شرکت کرد. او در ٢٩٦ق/٩٠٨م کوشید تا عبدالله‌بن‌معتز را بر مسند خلافت بنشاند، اما توفیق نیافت و از برابر خلیفه مقتدر (خلافت: ٢٩٥-٣٢٠ق/٩٠٨-٩٣٢م) گریخت. برادرش عبدالله به امر خلیفه در پی او رفت، اما بی‌نتیجه به بغداد بازگشت تا آنکه خلیفه به وساطت برادر دیگر او ابراهیم، یا وساطت ابن‌فُراتِ وزیر، او را بخشید و به حکومت قم و کاشان فرستاد. او در ٣٠٣ق/٩١٥م باز به مخالفت برخاست و این‌بار خلیفه وی را زندانی کرد تا در ٣٠٦ق/٩١٨م بمرد. برخی گفته‌اند به امر خلیفه کشته شد.
ابوالهیجا عبدالله‌بن‌حمدان که در ٢٩٢ق/٩٠٤م حکومت یافت، از همن آغاز ورود با اکراد یزیدی به جنگ پرداخت و آنان را بپراکند. پس از آن در ٣٠٨ق/٩٢١م پسر خود حسن را به نیابت حکومت آن دیار منصوب کرد و خود در بغداد نشست. در ٣١١ق/٩٢٣م مأموریت یافت تا زائران خانة خدا را در سفر مکه از گزند قرمطیان محافظت کند. در بازگشت، ابوطاهر سلیمان قرمطی بر او هجوم برد و اسیرش کرد، اما وی سال بعد آزاد شد و به بغداد رفت. در ٣١٥ق/٩٢٧م قرمطیان به عَیْنُ‌التَّمْر نزدیک انبار رسیدند و بغداد را تهدید کردند. ابوالهیجا این‌بار بر آنها تاخت و قرمطیان را عقب نشاند. وی در ٣١٧ق/٩٢٩م به یاری مونس‌المظفّر و نازوک خادم، خلیفه مقتدر را از خلافت خلع کرد و محمدبن‌معتضد را با لقب «القاهر» به خلافت نشاند (اصفهانی، ١٣٣). خلیفة جدید، ابوالهیجا را حکومت حُلْوان و دینور و همدان و کرمانشاهان داد. ولی اندکی بعد سپاهیان بغداد شوریدند و مقتدر دوباره بر مسند خلافت نشست و ابوالهیجار در گیرودار شورش به قتل رسید. از ابوالهیجار ٢ پسر باقی ماند که در موصل و حلب دولتهایی تشکیل دادند. از اینجاست که آل حمدان به ٢ شاخة حمدانیان موصل و حمدانیان حلب تقسیم می‌شود.
حمدانیان موصل:
١.ناصرالدوله حسن‌بن‌ابی‌الهیجا (د ٣٥٨ق/٩٦٨م) پایه‌گذار سلسلة حمدانیان موصل است. او نخست در ٣٠٨ق/٩٢٠م به نیابت از پدر به امارت موصل گمارده شد، اما مقتدر در ٣١٨ق/٩٣٠م پس از مرگ ابوالهیجا، حسن را از امارت موصل عزل کرد و ولایت آنجا را به عموهای وی، پسران حمدان سپرد و او را به امارت بخش غربی دیارِ ربیعه و نَصیبین، سَنْجار، خابور، مَیافارقین و اَرْزَن گماشت. در ٣١٩ق/٩٣١م دوباره اختلاف میان مونس مظفر، یکی از امیران بلندپایة بغداد، و خلیفه بالا گرفت و در ٣٢٠ق/٩٣٢م که مونس، خشمگین از خلیفه به سوی موصل می‌رفت، حسن و عموهایش راه را بر مونس بستند، اما شکست خوردند و پراکنده شدند. پس از آن حسن به خدمت مونس درآمد تا آنکه مقتدر کشته شد. در ٣٢٢ق/٩٣٤م حسن، موصل و دیارِ ربیعه را تصرّف کرد و سپس عمویش ابوالعلای سعید را که قصد تصرف آنجا را داشت، به قتل رساند. این کار بر خلیفه راضی (خلافت: ٣٢٢-٣٢٩ق/٩٣٤-٩٤٠م) گران آمد و سپاهیانی فرستاد تا وی را گرفتار کنند. در نخستین برخورد، حسن دچار شکست شد و گریخت، ولی در نبرد دیگر آنان را شکست داد و بر موصل و اطراف آن استیلا یافت. در ٣٢٤ق/٩٣٦م راضی حکومت موصل، دیار ربیعه، دیار مُضَر و دیار بکر را به او داد. از این به بعد کار او بالا گرفت تا انجا که در ٣٢٥ق/٩٣٧م سراسر جزیره را در دست داشت. در ٣٣٠ق/٩٤١م ابن‌رایِق، امیرالأمرای بغداد، را به حیله بکشت (ابوعلی مسکویه، ٢/٢٧) و خود با لقب ناصرالدوله از سوی خلیفه متّقی (خلافت: ٣٢٩-٣٣٣ق/٩٤١-٩٤٤م) به امیرالامراییِ بغداد منصوب شد و برادرش ابوالحسن علی‌نیز لقب سیف‌الدوله یافت. ناصرالدوله در مسند امارت بغداد کار را بر خلیفه تنگ گرفت و اموالش را مصادره کرد و از حقوق او و اهل حرم بکاست و بر مالیاتها بیفزود. همچنین میان وی با آل بویه و بریدیان جنگ برخاست. در ٣٣١ق/٩٤٢م توزون بر بغداد چیره شد و ناصرالدوله پس از ١٣ ماه امارت ناچار با سران حمدانی به موصل گریخت و خلیفه نزد وی به موصل رفت. پس میان توزون و حمدانیان جنگ درگرفت. این جنگها به شکست سیف‌الدوله انجامید. سیف‌الدوله به موصل آمد و با برادرش ناصرالدوله، همراه خلیفه، به نصیبین رفتند و توزون وارد موصل شد. سرانجام میان آنان صلح افتاد و مقرّر شد منصرفات ناصرالدوله تا ٣ سال در دست خود او باشد و سالانه ٠٠٠‘٦٠٠‘١ درهم برای توزون بفرستد. اندکی بعد خلیفه از حمدانیان نیز دلتنگ شد و به رَقّه رفت و در آنجا اقامت گزید و سرانجام با توزون صلح کرد و به بغداد بازگشت، ولی در ٣٣٣ق/٩٤٤م توزون او را کور کرد و مستکفی (خلافت: ٣٣٣-٣٣٤ق/٩٤٥-٩٤٦م) را به خلافت نشاند و خود نیز در سال بعد (٣٣٤ق/٩٤٥م) درگذشت. در همان سال آل بویه وارد بغداد شدند و کوشیدند نفوذ خلیفه و امیران اطراف، از ان میان حمدانیان را محدود کنند، اما ابن‌شیرزاد که پس از توزون امیرالامرای بغداد بود، دل با ناصرالدّوله داشت و از یاری وی دریغ نمی‌کرد، و چون معزّالدوله دیلمی (٣٠٢-٣٥٦ق/٩١٥-٩٦٧م) همراه با خلیفه مطیع (خلافت: ٣٣٤-٣٦٣ق/٩٤٦-٩٧٤م) برای جنگ با حمدانیان از بغداد بیرون رفت، ناصرالدّوله به اشاره ابن‌شیرزاد این شهر را تصرف کرد (٣٣٤ق/٩٤٥م). از آن سوی معزالدوله تَکریت را که جزو قلمرو ناصرالدّوله بود غارت کرد و به سوی بغداد آمد و پس از ٤ ماه توانست آنجا را تصرف کند. ناصرالدّوله در ٣٣٥ق/٩٤٦م پنهان از ترکان (بازماندگان توزون)، پیمانی با معزّالدّوله بست. از این روی ترکان بر او شوریدند و ناصرالدوله ناگزیر با ابن‌شیرزاد به موصل رفت، ولی کشمکش او با معزالدوله پایان نیافت و این دو بارها رودرروی یکدیگر ایستادند. چنانکه در ٣٤٥ق/٩٥٦م وقتی معزّالدّوله برای سرکوبی شورش اهواز از بغداد بیرون رفت، ناصرالدوله به این شهر درآمد. در ٣٤٦ق/٩٥٧م معزالدوله به قصد گوشمالی ناصرالدوله آهنگ موصل کرد و او ناچار پذیرفت که سالانه ٠٠٠‘٠٠٠‘١ درهم بپردازد، ولی چون از پرداخت آن سرباز زد، معزّالدّوله در ٣٤٧ق/٩٥٨م به موصل و نصیبین حمله کرد و بر ان شهرها چیره شد. ناصرالدوله به مَیّافارقین گریخت و از آنجا وارد حلب شد که سیف‌الدوله در آنجا به استقبال فرمان می‌راند. سیف‌الدوله به میانجیگری برخاست و متعهد شد که آن مال را به بغداد فرستد. حمدالله مستوفی می‌گوید: «به خراجی معیّن صلح کردند که ماه به ماه سیف‌الدوله به معزّالدّوله رسانَد و او به ملک ابن‌حمدان تعلّق نسازد». معزّالدّوله در ٣٥٣ق/٩٦٤م در پی اختلاف نظر با ناصرالدوله بر سر شرایط پیمان نامة پیشین، دوباره به موصل لشکر کشید و انجا را تصرف کرد و حکومت ولایات ناصرالدوله را طبق پیمان پیشین به پسرش ابوتغلب غضنفربن‌ناصرالدّوله سپرد. اندکی بعد او پدر را دربند کشید و در موصل زندانی ساخت تا اینکه وی (ناصرالدوله) در ٣٥٨ق/٩٦٩م در زندان درگذشت.
٢.ابوتغلب غضنفر (د ٣٦٩ق/٩٧٩م). پس از ناصرالدوله میان فرزندانش اختلاف افتاد و آنان ٢ دسته شدند. دسته‌ای از ابوتغلب پشتیبانی می‌کردند و دسته‌ای به ابوالمظفر حمدان گرایش داشتند. در این کشاکش، ابوتغلب بر برادرش حمدان پیروز شد. حمدان در ٣٥٨ق/٩٦٩م به بختیار ذیلمی در بغداد پناه برد. بختیار او را بزرگ داشت و ابواحمد موسوی پدر شریفِ رضی را که مورد احترام هر دو بود برانگیخت تا میان برادران صلح برقرار سازد. حمدان در ٣٥٩ق/٩٧٠م به رَحْبه که جزو قلمرو ابوتغلب بود، بازگشت؛ اما صلح دوم نیافت و کار به جنگ کشید و ابوتغلب برادر خود ابوالبرکات را به سوی حمدان گسیل داشت. ابوالبرکات در این برخورد کشته شد. نبوتغلب در نبردی دیگر در ٣٦٠ق/٩٧١م حمدان و دیگر برادران را درهم شکست، و حمدان با برادرش ابراهیم به بغداد رفت و به بختیارِ دیلمی پناهنده شد. پس از شکست حمدان، ابوتغلب استقرار یافت و حَرّان را تصرف کرد، اما نتوانست در برابر رومیان که تا دیاربکر و نصیبین (٣٦١ق/٩٧١م) پیش رانده بودند، پایداری کند، و از این‌رو در همانجا متوقف شد. در ٣٦٢ق/٩٧٢م رومیان که از پیروزیهای پیشین خود گستاخ شده بودند، عازم فتح «آمِد» شدند. «هزار مرد» غلام ابوالهَیجاءِبن‌حمدان که درآمِد بود، از ابوتغلب یاری خواست. وی برادرش هبه‌الله‌بن‌ناصرالدوله را گسیل داشت. رومیان شکست خورد و عضدالدّوله موصل، دیار ربیعه، میافارقین، آمِد و دیار مضر را از او گرفت و ابوتغلب به اَخلاط گریخت و از آنجا آهنگ دمشق کرد، ولی به شهر راه نیافت. وی از خلیفة فاطمی عزیز (خلافت: ٣٦٥-٣٨٦ق/٩٧٦-٩٩٦م) برای گشادن دمشق یاری خواست. خلیفه پیغام داد که باید به قاهره آید تا او را به مال و مرد مدد رساند، اما ابوتغلب از این کار خودداری کرد و به طَبَریّه رفت. در این وقت دَغْفَل طایی که حکومت رَمّله داشت از خطر او بیمناک شد و با او جنگید و نیرویش را شکست و خود وی را بگرفت و بکشت (٣٦٩ق/٩٧٩م).
این زمان را باید زمانِ انقراض حمدانیان موصل به شمار آورد، اگرچه ابوطاهر ابراهیم و ابوعبدالله حسین، برادران ابوتغلب، به یاری آل بویه در ٣٧٩ق/٩٨٩م، یک چند بر موصل دست یافتند، ولی بیش از یک سال دوام نیاوردند و در آن مدت نیز مطیع آل بویه بودند (ابن‌اثیر، ٦٦٩، ٧١، ٧٢). در ٣٨٠ق/٩٩٠م ابوطاهر و ابوعبدالله بر ابوعلی‌بن‌مروان کُرد که بر میافارقین چیره شده بود، هجوم بردند. ابوعلی پیروز شد و ابوعبیدالله را اسیر کرد، ول با شفاعت خلیفة فاطمی روانة مصر ساخت. خلیفه او را به فرمانروایی حلب گماشت که تا پایان عمر در آنجا بود. در همان سال ابوذَوّاد امیرِ عقیلیان، ابوطاهر را نیز شکست داد و نصیبین و بَلَد را تصرف کرد و سال بعد و سال بعد بر موصل نیز دست یافت، اما آل بویه آنان را واپس راندند. در ٣٨٦ق/٩٩٦م باز مُقَلّد عقیلی موصل را تصرّف کرد و آل بویه به حکومت پرداخت و حمدانیان به کلّی برافتادند.
حمدانیان حلب:
١.سیف‌الدوله، ابوالحسن علی‌(د ٣٥٦ق/٩٦٧م). در ٣٣٠ق/٩٤١م پس از آنکه خلیفه او را لقب سیف‌الدوله داد، در بغداد بماند. او به برادرش ناصرالدوله در برابر بریدیان و ترکان مدد می‌رسانید و نیز می‌کوشید قلمرو مستقل برای خود پدید آورد. سرانجام میان وی و ابوالحسین بریدی جنگ افتاد و کار به شکست سیف‌الدوله انجامید. او بار دیگر به یاری ناصرالدّوله به جنگ پرداخت و لشکر ابوالحسین را شکست داد و واسط را از دست بریدیان بیرون آورد و کوشید که بصره را نیز تصرف کند، اما در ٣٣١ق/٩٤٢م که ترکان در بغداد بر ناصرالدبوله شوریدند، سیف‌الدوله نیز در واسط آماج تاخت و تاز آنان گشت (ابن‌عبری، ١٦٥). پس به بغداد درآمد و از آنجا در پی ناصرالدّوله که بغداد را به قصد موصل ترک کرده بود، روانه شد. در جریان آن اختلافها که میان ناصرالدوله و خلیفه و توزون بود، سیف‌الدوله به برادر مدد می‌کرد و می‌کوشید که بغداد را تصرف کند، اما موفق نشد و توزون بر او پیشدستی کرد. از این رو، در ٣٣٣ق/٩٤٤م به شام رفت و حاکم حلب، یانِسِ مونسی را که از طرف محمّدبن‌طُغج، معروف به اِخْشید (د ٣٣٤ق/٩٤٥م)، امارت حلب داشت، گریزاند و آنجا را تصرف کرد و به سوی حِمُص رفت و با سپاه اخشید و غلامش کافور پیکار کرد و پیروز شد و بر حمص دست یافت. آنگاه به دمشق رفت و آنجا را به محاصره گرفت، آما نتوانست شهر را بگشاید و بازگشت. گفته‌اند که در آغاز میان سیف‌الدوله و اخشید صلح برقرار شد (ابن‌تغری بردی، ٣/٢٥٥، ٢٩١) و سیف‌الدوله بر حلب و حمص و انطاکیه دست یافت، اما مدتی بعد جنگ درگرفت و سیف‌الدوله شکست خورد و اخشید جلب را تصرف کرد. اخشید در اوایل ٣٣٤ق/٩٤٥م درگذشت و سیف‌الدوله بر حلب استیلا یافت. ابن‌خلکان به نقل از تاریخ حلب می‌گوید: «پیش از سیف‌الدّوله، حسین‌بن‌سعید برادر ابوفراس شاعر، حلب را در دست داشت» (٣/٤٠٥)؛ اما صحّت این قول بعید است، زیرا در هیچ کدام از منابع مهمّ تاریخی بدان اشاره نشده است و عبارت پیشین ابن‌خلکان نیز آن را نفی می‌کند. با اینهمه، چون سیف‌الدوله ـ همان طور که اشارت شد ـ احتمالاً ٢ بار به حلب درآمد، پس محتمل است که بار نخست، حسین‌بن‌سعید را در آنجا گمارده باشد. در ٣٣٤ق/٩٤٥م پس از درگذشت اخشید، اَنوجوربن‌اخشید همراه کافور به مصر رفت و سیف‌الدوله دمشق را تصرّف کرد (ابن‌تغری بردی، ٣/٢٩١) و خواست بر مصر نیز حمله بَرَد. پس از سوی رمله روان شد، ولی کافور به مقابله شتافت و در «لَجّون» نزدیک طَبَریّه و رَمْله سیف‌الدوله را شکست داد و بار دیگر در نزدیکی دمشق بر او پیروز شد و مصریان حلب را نیز گرفتند؛ اما صلح با همان شرایط برقرار شد، جز آنکه خراج از میان رفت.
سیف‌الدوله پس از استقرار در حلب، نیروی نظامی خود را یکسره بر ضدّ روم شرقی به کار گرفت و تا ٢٠ سال بعد که مرگش فرا رسید، همچنان در این کار بود (ابن‌تغری بردی، ٣/٣٨٣؛ حِتّی ١/٥٩٠، ٥٩١). مشهور است که ٤٠ بار به غزو روم رفت. بارها وارد قلمرو رومیان شد و تا مشرْعَش پیش تاخت. در یکی از این جنگها، قُسْطَنْطین پسر فردس فرمانده ارتش روم کشته شد. یک‌بار هم که سیف‌الدوله خواست در مرز روم قلعه‌ای بزرگ بنا کند و آن را پایگاه حملات آیندة خود سازد، امپراتور روم سپاهی مرکب از رومیان و روسیان و بلغاریان گردآورد و به فرماندهی فردس به مقابله فرستاد، ولی کاری از پیش نبرد (ابن‌اثیر، ٨/٥٠٨). گفته‌اند که سیف‌الدوله نوه و داماد او را هم به اسارت گرفت (ثعالبی، ١/٢٢-٢٣). در آن روزگار این جنگها که با روم شرقی می‌رفت، از نظر مسلمانان جهاد با کافران (غزا) تلقّی می‌شد و اینان گاه برای شرکت در این جنگها بر یکدیگر پیشی می‌جستند و چه بسا که از نقاط دوردست عازم غزا می‌شدند. چنانکه در ٣٥٣ق/٩٦٤م که رومیان بر مَسّیصه هجوم بردند و بسیاری را کشتند و دیهها را بسوختند، گروهی از خراسانیان به عزم جهاد از راه ارمنستان و میافارقین نزد سیف‌الدوله رفتند و او با آنان به سوی رومیان حرکت کرد، ولی به آنان نرسید و بازگشت (ابن‌اثیر، ٨/٥٥٢). سال بعد نیز رومیان دوباره حمله کردند و مصیصه و طَرَسوس (یا طَرْسوس) را گشودند و بسیاری را کشتند و مسجد جامع را به اصطبل بدل کردند و منبر را بسوختند (همو، ٨/٥٦٠). بعدها مسلمانان آنان را کیفری بسزا دادند.
٢.سعدالدّوله ابوالمعالی شریف. سیف‌الدوله در صفر ٣٥٦ق/ژانویة ٩٦٧م پس از ٢٣ سال حکمرانی در حلب درگذشت. پیکرش را به میافارقین حمل کردند و در همانجا به خاک سپردند. پس از او پسرش سعدالدوله بر مسند حکمرانی نشست. در روزگار او حمدانیان حلب به نشیب قدرت فرو افتادند. ابوفِراس حمدانی شاعر معروف، در ٣٥٧ق/٩٦٨م کوشید بر حمص چیره شود، ولی جان بر سر این کار نهاد (ابن‌خلکان: ٦١). در ٣٥٨ق/٩٦٩م قرغویه، غلام سیف‌الدوله بر سعدالدّوله شورید و حلب را گرفت. سعدالدّوله به حَرّان و از آنجا به میافارقین نزد مادرش رفت و آنگاه قصد حَماه کرد و سپس به حمص رفت. در همین سال ابوالبرکات‌بن‌ناصرالدوله به سوی میافارقین هجوم برد، اما همسر سیف‌الدوله دروازه‌ها را بست و از ورود او جلوگیری کرد. سپس ٠٠٠‘٢٠٠ درهم نزد او فرستاد و دیههایی را که نزدیک نصیبین از آنِ سیف‌الدوله بود، به وی واگذاشت. در همین سال رومیان پس از استیلا بر انطاکیه به حلب که در محاصرة سعدالدوله بود، هجوم بردند. سعدالدوله به ناچار محاصره را رها کرد و رومیان شهر را به جز قلعة آن از قرغویه گرفتند و بر این پایه صلح کردند که وی مالی به نزد امپراتور بفرستد و هرگاه رومیان دست به حمله زدند، او نیازمندیهای آنان را فراهم کند (ابن‌اثیر، ٨/٦٠٤). قرغویه در همین سال با سعدالدّوله که در حمص بود صلح کرد و در حلب به نام او خطبه خواند، و هر دو در متصرفات خویش خطبه به نام المعزّالدین‌الله فاطمی (خلافت: ٣٤١-٣٨٦ق/٩٥٢-٩٩٦م) خواندند. سعدالدوله در ٣٦٥ق/٩٧٥م بَکْجور مولای قرغویه را که پی از آن امارت حمص داده بود، خلع کرد، ولی بکجور با کمک خلیفة فاطمی دمشق را تصرف کرد و در ٣٧٩ق/٩٨٩م حمص را نیز از دست سعدالدّوله او را از این کار بازداشت و متعهّد شد که همة سرزمینهای میان حمص و رَقّه را به تیول او دهد، اما بکجور نپذیرفت به قصد فرزندان بکجور به رقّه رفت و اموال آنان را مصادره کرد. خلیفة فاطمی پای در میان نهاد و از او خواست تا آنان را به مصر فرستد. سعدالدوله با فرستادة خلیفه خشونت کرد و آمادة جنگ با مصر شد، ولی در همان سال (٣٨١ق/٩٩١م) درگذشت.
٣.سعیدالدّوله ابوالفضایل. سعدالدوله قبل از مرگ، پسرش سعیدالدوله را به جانشینی برگزید و او را به خادم خود لؤلؤ سپرد. پس از مرگ سعدالدوله، لؤلؤ وی را بر تخت فرمانروایی نشاند. در روزگار وی میان حمدانیان و مصریان جنگی سخت روی داد. مَنْجوتَگین سردار فاطمیان نتوانست حلب را تصرف کند و به قاهره بازگشت تا آنکه خلیفة فاطمی العزیز بالله (خلافت: ٣٦٥-٣٥٦ق/٩٧٦-٩٩٦) خود به قصد جنگ حرکت کرد، ولی در ٣٨٦ق/٩٩٦م درگذشت. لؤلؤ که طمع در حکومت بسته بود، سعیدالدّوله را بکشت و به نام ٢ فرزند او ابوالحسن علی‌و ابوالمعالی شریف به حکومت نشست و پس از مدّتی آن دو را به قاهره فرستاد. لؤلؤ در ٣٩٤ق/١٠٠٣م حکومت بر قلمروِ حمدانیان را به پسر خود ابونصر سپرد و بدین‌سان دولت حمدانیان حلب منقرض شد. پس از مرگ لؤلؤ، ابونصر از خلیفة فاطمیان اطاعت کرد و خطبه به نام او خواند و لقب مرتضی‌الدوله یافت و سراسر شام به قلمرو فاطمیان پیوست و نفوذ حمدانیان یکسره برافتاد. برخی از مورّخان، دولت لؤلؤ و ابونصر را سلسلة فرعیِ دولتِ حمدانیان می‌دانند. (لین پول، ١/٢٠٣؛ حسن، ٣/١٢٤، ١٢٥). در سالهای بعد ٣ تن از حمدانیان در دربار خلفای فاطمی به منصبی دست یافتند. یکی ابوالمُطاع وجیه‌الدوله ذوالقرنین پسر ابوالمظفّربن‌ماصرالدّوله که امیری شاعر بود و از ٤١٥ تا ٤١٩ق/١٠٢٤ تا ١٠٢٨م امارت دمشق داشت؛ دوم ناصرالدّوله ابومحمّد نوة ناصرالدّولة بزرگ که سردار فاطمیان بود و از ٤٣٣ تا ٤٤٠ق/١٠٤١-١٠٤٨م، و از ٤٥٠ تا ٤٥٢ق/١٠٥٨-١٠٦٠م بر دمشق حکم راند. سوم عُدَّهُ‌الدوله پسر ناصرالدّولة مذکور که حدود یک سال از سوی فاطمیان امارت دمشق داشت.
بخش دوم ـ اوضاع اجتماعی
در سدة ٤ق/١٠م دستگاه خلافت که مقدّمات آن از روزگار متوکّل آغاز شده بود، رو به انحطاط گذاشت. امپراتوری خلفا دچار تجزیه‌ای سخت شد و در هرجا امیری درفش استقلال برافراشت و دولتهای متفرّق در ماوراءالنهر و ایران و عراق و شام و مصر و افریقا پدید آمدند که هماره برای گسترش قلمرو خود با یکدیگر در جنگ بودند. بدیهی است که بسیاری از این دولتها در راه گستش خود دست بیداد بگشادند و مردم را به اقلاس کشاندند و نابسامانیها پدید آوردند. حمدانیان در چنین اوضاعی به قدرت رسیدند (متز، ١/١٥١٩. اینان برای نگهداری قدرت و سروری خود پیوسته با حریفان در کشاکش بودند و آنچه در این میان بر باد می‌رفت، جانها و داراییهای مردم تهیدست و پیش آمدن رویدادهای جانگزا برای همگان بود. از میان حمدانیان، سیف‌الدوله دارای آوازه‌ای بلند و نامی نیک در تاختن پیاپی بر کرانه‌های امپراتوری روم شرقی (بیزانس) بود که گرچه به گشودن آن سامان نینجامید، لیکن رومیان را برای مدّتی از دست‌اندازی و تطاول بر بلاد اسلامی دور داشت. به هر حال، مورّخان را دربارة ارزیابی خمدانیان آرای گوناگون و متضّاد است. برخی ایشان را به نهایت فرزانگی و دادگری و بخشندگی ستوده‌اند (ابن‌تغری بردی، ٤/١٦) و برخی دیکر گزارشهای تکان دهنده از روزگار ایشان داده‌اند. گفته شده است که سختگیری ایشان چنان بود که بنب‌حبیب، پسرعموهای بنب‌حمدان، با خانواده و احشام خود آواره شدند و به حدود روم کوچیدند و گویا برخی از آنها به دین مسیح درآمدند (حتّی، ١/٥٥٢). ابن‌حوقل حمدانیان را از جملة ثروتمندان فرمانروایان اسلام می‌داند ٠صص ١٩١-١٩٣)؛ چنانکه وقتی عضدالدّوله یکی از قلاع اینان را ـ در دیار مُضَر ـ تصرّف کرد، قیمت آنچه در آن قلعه یافتند، ٢٠ میلیون درهم بود (ابوعلی مسکویه، ٢/٣٩٢-٣٩٣). در ٣٥٨ق/٩٦٩م که نصیبین دچار سختی و ویرانی شده و جمعیّت آن به شدت کاهش یافته بود، بهره دهی آن از غلّات و مالیات سرانه و مالیات شراب و عوارض چهارپایان و سبزیها هر یک به ٠٠٠‘٥ دینار (جمعاً ٠٠٠‘٢٥ دینار). و مالیات آسیابها و حقوق دولتی معاملات املاک و عوارض مستغلات به ٠٠٠‘١٧ دینار رسید (متز، ١/٣٠، ٣١، ٢/٤٦٨). حمدانیان از این باج و خراجها بهرة وافی می‌بردند. از اینجا می‌توان دریافت که حمدانیان بر چه سرزمین پربرکتی استیلا داشتند و چه اندازه بر مردم تنگ می‌گرفتند که این مقدار مال از یک شهر ویران به چنگ می‌آوردند.
بخش سوم ـ اوضاع فرهنگی
حمدانیان با وجود پاره‌ای کاستیها، امیرانی دانش دوست و ادب‌پرور بودند. به‌ویژه سیف‌الدوله شاعران و دانشمندان را گرامی می‌داشت و خود شعر نیکو می‌سرود. ثعالبی در وصف سیف‌الدوله می‌نویسد: «می گویند بر درِ هیچ پادشاه، پس از خلفا این قدر از بزرگان شعر و ستارگان روزگار گرد نیامد» (١/١١). گرچه در این سخن مبالغه‌ای هست، اما به هر حال، مجالس ادب این حمدانی را ـ که در ایام آسودگی از جنگ برگزار می‌شد ـ شاید بتوان انگیزة نهضت ادبی زودگذری در شام دانست که با فترتی نه چندان دراز به دورة علم و ادب فاطمیان در مصر و شام پیوست. ازجمله عالمان و شاعران بلندپایة آن روزگار که در محافل سیف‌الدوله حضور می‌یافتند، باید از اینان نام برد: لبونصر فارابی (٢٦٠-٣٣٩ق/٨٧٤-٩٥٠م)، فیلسوف و موسیقیدان نامدار که در فتح دمشق نیز با سیف‌الدوله بود و در آنجا درگذشت؛ ابوالفرج اصفهانی (٢٨٤-٣٥٦ق/٨٩٧-٩٦٧م) که نسخه‌ای از دست‌نویس کتاب اغانی را به او تقدیم کرد؛ ابن‌نباته خطیب دربار که جهادیّه‌های او در تحریض مسلمانان به جهاد با رومیان معروف است؛ ابوالطَیّب مُتنبَی (٣٠٣-٣٥٤ق/٩١٥-٩٦٥م) و ابوفراس حمدانی (٣٢٠-٣٥٧ق/٩٣٢-٩٦٨م) که این دو هر یک در آن نهضت ادبی سهمی داشتند. اینهمه از سیف‌الدوله برخاست که «مردی شهم و کافی بود و همه جدّ محض» و «نگاه باید کرد که ... متنبی در مدح وی برچه پایه سخن گفته است که تا در جهان سخن تازی است، آن مدروس نگردد (بیهقی، ٣٨٥):
فَلا تَعْجَبا اَنَّ‌السِّیُفَ کَثیِرهٌ وَ لکِنَّ سَیفَ‌الدوله‌الیَوْمِ وَاحدٌ
یکی دیگر از افتخارات حمدانیان را باید حضور ابوالعلاء احمدبن‌عبدالله‌بن‌سلیمان مَعَرّی (٣٦٣-٤٤٩ق/٩٧٣-١٠٥٧م) «فیلسوف شاعران و شاعر فیلسوفان» (حتّی، ٥٨٩) در روزگار ایشان شمرد. سیف‌الدوله دیناری ویژة صله دادن به وزن ١٠ مثقال ضرب کرده بود که نام و تصویرش را بر آن نقش کرده بودند بجز ابوفراس و سیف‌الدّوله، حمدانیان دیگری نیز به شاعری شهره بودند، مانند ابووائل تغلب‌بن‌داوودبن‌حمدان، ابوالعشایر، حمدان موصلی، ابوزُهَیر مُهَلْهِل و ابوالمطاع وجیه‌الدوله که در دربار فاطمیان می‌زیست و یک چند امارت دمشق داشت. ناصرالدّوله پایه‌گذار حمدانیان موصل نیز مرد علم بود و مدتها در خدمت شیخ‌مفید می‌زیست و در اعزاز و اکرام او می‌افزود. قاضی نورالله شوشتری می‌گوید: شیخ را رساله‌ای است در مبحث امامت که به نام ناصرالدّوله نوشته است (ص ٢٣٥).

مآخذ: ابن‌اثیر، عزّالدین، الکامل به کوشش تورنبرگ، ١٨٦٢م، ١٨٨٧، ٣٦٠، ٤١٩، ٨/١٦٣، ٢١٧، ٣٣٩، ٣٨٢-٣٨٥، ٣٩٩، ٤٥٤، ٤٥٥، ٥٩٣، ٥٩٧؛ ابن‌تغری بردی، یوسف، النّجوم‌الزّاهره، مصر، وزاره‌الثّقافه والارشادالقومی، ٣/٢٢٣، ٢٧٨، ٣٣١، ٤/١٩، ١٣١، ١٣٦؛ ابن‌حوقل، ابوالقاسم محمد، صوره‌الارض، بیروت، دارمکتبه‌الحیاه، صص ١٦٥-١٧٠؛ ابن‌خلکان، احمدبن‌محمد، وفیات‌الاعیان، به کوشش احسان عباس، بیروت، دارصادر، ١٣٩٨ق، ٢/٥٩؛ ابن‌عبری، ابوالفرج، تاریخ مختصر‌الدّول، صص ١٦٩-١٧٣؛ ابوعلی مسکویه، احمدبن‌محمد، تجارب‌الامم، به کوشش آمدروز، ١٩١٦م، طبع افست، ١/١٨٩، ١٩٢؛ اصفهانی، حمزه، تاریخ سنی ملوک‌الأرض و‌الأنبیاء، برلین، ١٣٤٠ق؛ بیهقی، ابوالفضل، تاریخ بیهقی، به کوشش علی‌اکبر فیّاض و قاسم غنی، تهران، دنیای کتاب، ١٣٦١ش؛ ثعالبی، ابومنصور، یتیمه‌الدّهر، مصر، ١٣٥٢ق، ١/١٥، ١٧-٢٣، ٢٧، ٢٩، ٥٧، ٥٨، ٦٥، ٦٦؛ حِتّی، فیلیپ، تاریخ عرب، ترجمه‌الاسلام، مصر، ١٩٦٤م، ٣/٣٢، ٣٣، ٣٦، ٣٨٤؛ سیوطی، جلال‌الدّین، تاریخ‌الخفاء، به کوشش محمد محیی‌الدین عبدالحمید، مصر، ١٣٧١ق، صص ٣٩٤، ٣٩٥؛ شوشتری، نورالله، مجالس‌المؤمنین، تهران، اسلامیّه، ١٣٧٥ق؛ طبری، محمّدبن‌جریر، تاریخ، به کوشش دوخویه، لیدن، ١٨٩٠م؛ لین پول. استانلی، بارتولد و .، تاریخ دولتهای اسلامی و خاندانهای حکومتگر، ترجمة صادق سجادی، تهران، نشر تاریخ ایران، ١٣٦٣ش، ١/٢٠٢؛ متز، آدام، تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری، ترجمة علیرضا ذکاوتی، تهران، امیرکبیر، ١٣٦٢ش؛ مستوفی، حمدالله، تاریخ گزیده، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، امیرکبیر، ١٣٦٢ش، صص ٣٤٧-٧١٢.
صادق سجادی