دانشنامه بزرگ اسلامی
 
٠ ص
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
٣١٢ ص
٣١٣ ص
٣١٤ ص
٣١٥ ص
٣١٦ ص
٣١٧ ص
٣١٨ ص
٣١٩ ص
٣٢٠ ص
٣٢١ ص
٣٢٢ ص
٣٢٣ ص
٣٢٤ ص
٣٢٥ ص
٣٢٦ ص
٣٢٧ ص
٣٢٨ ص
٣٢٩ ص
٣٣٠ ص
٣٣١ ص
٣٣٢ ص
٣٣٣ ص
٣٣٤ ص
٣٣٥ ص
٣٣٦ ص
٣٣٧ ص
٣٣٨ ص
٣٣٩ ص
٣٤٠ ص
٣٤١ ص
٣٤٢ ص
٣٤٣ ص
٣٤٤ ص
٣٤٥ ص
٣٤٦ ص
٣٤٧ ص
٣٤٨ ص
٣٤٩ ص
٣٥٠ ص
٣٥١ ص
٣٥٢ ص
٣٥٣ ص
٣٥٤ ص
٣٥٥ ص
٣٥٦ ص
٣٥٧ ص
٣٥٨ ص
٣٥٩ ص
٣٦٠ ص
٣٦١ ص
٣٦٢ ص
٣٦٣ ص
٣٦٤ ص
٣٦٥ ص
٣٦٦ ص
٣٦٧ ص
٣٦٨ ص
٣٦٩ ص
٣٧٠ ص
٣٧١ ص
٣٧٢ ص
٣٧٣ ص
٣٧٤ ص
٣٧٥ ص
٣٧٦ ص
٣٧٧ ص
٣٧٨ ص
٣٧٩ ص
٣٨٠ ص
٣٨١ ص
٣٨٢ ص
٣٨٣ ص
٣٨٤ ص
٣٨٥ ص
٣٨٦ ص
٣٨٧ ص
٣٨٨ ص
٣٨٩ ص
٣٩٠ ص
٣٩١ ص
٣٩٢ ص
٣٩٣ ص
٣٩٤ ص
٣٩٥ ص
٣٩٦ ص
٣٩٧ ص
٣٩٨ ص
٣٩٩ ص
٤٠٠ ص
٤٠١ ص
٤٠٢ ص
٤٠٣ ص
٤٠٤ ص
٤٠٥ ص
٤٠٦ ص
٤٠٧ ص
٤٠٨ ص
٤٠٩ ص
٤١٠ ص
٤١١ ص
٤١٢ ص
٤١٣ ص
٤١٤ ص
٤١٥ ص
٤١٦ ص

دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٠٧

آخور سالار
جلد: ١
     
شماره مقاله:١٠٧



آخورْ سالار، يا آخُرسالار، آخور سَلار، آخُر سَلار، سالارِ آخور، سالارِ آخُر، اَمير آخور، ميرآخور، آخته بَيگي، آخته‌چي، اَختاجي، اَقتاچي، اَقتَچي، اصطلاحي در تشكيلات حكومتي و دربارهاي ايران و ديگر سرزمينهاي اسلامي، به معني رئيس پرستاران ستور، به ويژه اسب، و سايسان و مهتران در دربار و متصدي خدمات و امور مربوط به اصطبلهاي حكومتي (مقريزي، ١/٤٤٤؛ قلقشندي، ٤/١٨؛ سبكي، ٣٧؛ فخر مدبر، آيين كشورداري، ٢٢؛ لغت‌نامه؛ لغتنامة فارسي؛ انوري، ٢٠٩)، مركب از ٢ واژة فارسي آخور (خود مركب از پيشوند «آ» و ريشة خور : خوردن) و سالار، صورت ديگري از سردار (تحت‌اللفظي: «دارندة سر»)، به معني رئيس.
اين منصب ظاهراً از ايران عهد ساساني به تشكيلات حكومتي دورة اسلامي راه يافته است. در ايران ميانه، آخوربد (تحت‌اللفظي: خداوندِ آخور) براي «رئيس اصطبل» و «ميرآخور شاهي» به كار مي‌رفته است و متصدي آن عهده‌دار كارهاي مربوط به اصطبلها و حمل و نقل شاهي بوده است. اين واژه در سنگ نبشتة شاپور اول، در كعبة زردشت، به كار رفته است. اين اصطلاح در فارسي ميانه صورت «آخور سالار » يافت و در اواخر دورة ساساني و اوايل روزگار اسلامي مترادف با «آخوربد» به كار رفت و سرانجام در فارسي نو (دَري) به صورت «آخُر سالار» درآمد (ايرانيكا به نقل از اَيادگارِ زريران؛ ترجمة تفسير طبري، ٣/٧٧٩). عنوانهاي مشابه آن «آخوردار » در آرامي، «آخوربان » در ارمني، «ستوربان » در پهلوي ساساني و سرانجام، بنا بر نقل حمزة اصفهاني و خوارزمي، «آهر هماردفيره » قابل عنايت است (ايرانيكا؛ كريستن سن، ٤١٧ به نقل از هوبشمان، ٩٣؛ كارنامة اردشير بابكان، بخش ٣، پارة ٢؛ اصفهاني، ٦٦؛ خوارزمي، ١١٨)، ولي دانسته نيست كه اين عنوانها از نظر وظايف و مراتب سازماني نيز با يكديگر تشابه داشته‌اند يا نه.
در دربار خسرو انوشيروان علاوه بر دربارياني كه با القاب و مناصبي والا مانند دَربَد (رئيس دربار) و جز آن خدمت مي‌كردند، گروهي نيز در مرتبه‌اي پايين‌تر (ناظران قصر و پيشخدمتان) به خدمت مشغول بودند: مَي‌بَد (شرابدار)، پَذِشخور (چشنده)، خوانسالار (سرآشپز)، نَخجيربَد (ميرشكار) و آخوربَد از اين گروه بودند (كريستن‌سن، ٤١٧). اهميت منصب آخوربد هنگامي آشكار مي‌گردد كه بدانيم هر يك از اسواران و بزرگان كه قصد داشتند ملتزم ركاب شاه باشند، مي‌بايست قبلاً سلامت و شايستگي اسبشان توسط مأموران آخوربد تأييد گردد (همو، ٤٢٧).
اين اصطلاح و سمت درباري همچنان در ايران بعد از اسلام شناخته و متداول بوده است و لااقل از نيمة قرن ٤ق/١٠م تا روزگار قاجار و حتي پس از آن به صورتهاي گوناگون آخورسالار (بيهقي، ٣٤٢، ٣٤٦)، آخُر سالار (همو،‌ ٢٤٦، ٤٤١)، آخُرسَلار (ترجمة تفسير طبري، ٣/٧٧٩)، سالارِ آخُر (لغت‌نامه، به نقل از فردوسي)، اميرآخور، اميرآخر (فردوسي، ٥/١٤١؛ منهاج، ١/٤١٣؛ تذكره، ١٤؛ اعتمادالسلطنه، ١٨؛ طهراني، ١٨٥)، ميرآخور (مولوي، ٥/١٦٤؛ مينورسكي، ٣٧)، مهتر (تذكره، ١٤، ١٥؛ لغت‌نامه)، آخته‌بيگي (علامي، ١/٢٢٠) آختاچي، اختاجي، آختچي، اخته‌چي، اقچي (تاريخ سرّي مغولان، ٥٥، ٥٦؛ رشيدالدين، ٢٧٠،‌ ٣١٣؛ روملو، ٥٥؛ شريك امين، ١٥، ١٦؛ اقبال، ٨٩) به كار رفته است؛ اما از همين متون برمي‌آيد كه اين عنوانها، حتي در مواردي كه با لفظي يكسان به كار برده شده‌اند، از نظر دامنة اختيارات اداري و مرتبة سازماني و اهميت اجتماعي در همة دوره‌ها و همة سرزمينهاي اسلامي يكسان نبوده‌اند.
اين سمت در عصر غزنويان لقب و مقامي مهم به شمار مي‌آمده است و كساني پس از دستيابي به اين سمت مقامات بلندتر يافته‌اند. بيهقي از «پيري» نامي كه از مقدّمان (سرداران) مسعود بود با لقب آخورسالار ياد مي‌كند. پيري با اينكه در آن هنگام ديگر عهده‌دار اين منصب نبود،‌ همچنان در مقام سرداري سپاه نيز آخورسالار خوانده مي‌شد (ص ٣٤٢، ٣٤٦). همچنين بيهقي از احمدعلي نوشتگين آخرسالار كه بعدها به ولايت بدخشان دست يافت، سخن گفته است (ص ٢٤٦). فخر مدبر، كه در اواخر عهد غزنويان مي‌زيسته، زير عنوان «اندر نصب دادن مشرف كاردان بر كل ممالك»، از «آخور» و «نايب» آن و نيز مهم‌ترين وظيفة او يعني نظارت دقيق بر «زيادت و نقصان جو اسبان» سخن به ميان آورده است (آيين كشورداري، ٢٢). منهاج سراج نيز دربارة آيبك قطب‌الدين (د ٦٠٧ق/١٢١٠م) و بالا گرفتن كار او نوشته: «و بر اشغال خطير، پيش تخت و بارگاه او را نصب فرمود، و هر روز مرتبة او برتر مي‌گشت تا امير آخُر شد» (١/٤١٣)، اما از اين عبارت ابن اسفنديار (زنده در ٦٠٦ق/١٢٠٩م) «پانصد استر با ده مرد آخورسالار هميشه غلة او ]اصفهبد[ به استراباد و دامغان بردندي براي فروختن» (ص ٧٩) معناي «خربنده» (مُكاري، به تعبير امروز «خركچي») فهميده مي‌شود كه پيشه‌اي بسيار پست به شمار مي‌آمده است (لغت‌نامه، «خربنده»). جويني (د ٦٨١ق/١٢٨٢م) همو اين اصطلاح را در جملة «ائمة و مشايخ و سادات و علما و مجتهدان عصر بر طويلة آخر سالاران به محافظت ستوران قيام نموده» (١/٨) مترادف با خدمتگار ستور، مهتر و تيماركنندة اسب به كار برده است. در تاريخ غازاني هم آخرسالار در كنار واژة «ساربان» به معناي نگهبان و تيماردار ستوران به كار رفته: «پانصد سر شتر و پانصد سر استر از آن بخريدند و به دست ساربانان و آخر سالاران مشفق سپردند» (رشيد‌الدين، ٣٢٨، ٣٢٩).
چنگيزخان پس از رسيدن به مقام خاني، ١٠ منصب اردوي خان بزرگ را كه برخي از آنها اصل مغولي و تركي داشت، تعيين كرد. ظاهراً اين مناصب در دورة ايلخانان نيز باقي بوده است (اشپولر، ٢٧٥). وظايف ٤ منصب از اين مناصب دهگانه كم‌وبيش به وظايف ميرآخور (آخورسالار) مربوط مي‌گرديد: يك تن «متصدي گله‌هاي گوسفندان» كه رشيدالدين فضل‌الله او را ميرآخورِ (آختاچيِ) رمه‌هاي درباري ناميده، يك تن «متصدي تدارك يورتها» (حمل و نقل)، ٣ تن «متصدي رمه‌هاي ايلخي» و سرانجام ٢ تن «متصدي تربيت اسبان». منصب اخير كه بعد عنوان آختاچي (اقتچي) يافت، در زمان چنگيز سمتي بلند به شمار مي‌آمد و برادرش، بالگوتاي (بلگوتاي، بيلگوتاي) يكي از ٢ متصدي آن بود (تاريخ سرّي مغولان، ٥٥ ـ٥٦؛ بارتولد، ٢/٧٩٥ـ٧٩٦؛ اشپولر، ٢٧٥؛ اقبال، ٨٩). آختاچي در تاريخ غازاني نيز به عنوان سمتي بلند به كار رفته (رشيدالدين، ١٨، ٢٧٠).
در دورة تركمانان اصطلاح مير‌آخور، عنوانِ سمتي بلند بود. ٤ منصب مهم حكومتي در زمان اوزون حسن (٨٥٧ ـ٨٨٣ق/١٤٥٣ـ١٤٧٨م، از تركمانان آق‌قويونلو) كه تصدي آنها را غالباً ايرانيان به عهده داشتند، اينها بود: وزير، مستوفي‌الممالك، مهردار و ميرآخور (هينتس، ١٢٧ـ١٢٩).
اميرآخوري در دورة صفويه نيز منصبي بلند به شمار مي‌آمد و يكي از ١٤ منصب درجة اول حكومتي (وزارت اعظم، قورچي‌باشي، قوللر آقاسي، ايشيك آقاسي و جز آن) بود كه لقب ارجمئد و تشريفاتي «عاليجاه» (برتر از «مقرب الخاقان) و والاتر از «مقرب الحضره») اختصاص به ايشان داشت (تذكره، ٤ـ٧،‌ ١٤ـ ١٥). ظاهراً وسعت دامنة وظايف اين سمت موجب تقسيم آن به ٢ شغل «عاليجاه اميرآخورباشي جلو» و «عاليجاه اميرآخورباشي صحرا» شده بود كه هر كدام وظايفي خاص خود داشت. بخشي از وظايف اميرآخورباشي جلو «نظم و نسق طوايل و تعيين اميرآخور و مهتران و سقايان طوايل» و نوشتن «تعليقه‌جات جلوداران خاصه و خادمان و خواجه‌سرايان و ساير عمله» و نظارت بر كار «تتمّة عملة اصطبل» و «نعلبندان و بيطاران» بود (همان، ١٤؛ فلسفي، ٢/٤٠٥). از وظايف اميرآخورباشي صحرا «عرض ايلخيهاي سركار خاصه... و تعيين اميرآخوران و بلوك‌باشيان و مهتران و غيره» (تذكره، ١٤ـ ١٥) قابل توجه است.
شاردن شغل ميرآخورباشي را سومين شغل دستگاه شاه صفوي به‌شمار آورده است (سياحت‌نامه، ٨/٢٥٤) و اهميت اين سمت را در حقوق و مزاياي مالي آن دانسته است: ١٠% هدايا متعلق به ايشيك آقاسي‌باشي (رئيس تشريفات قصر سلطنتي) است و بقيه از آنِ ميرآخوران (همان، ٨/٢٥٢، ٢٥٥؛ كمپفر، ١٠٣؛ فلسفي، ٤٠٥، ٤٠٦). ميرآخورباشي كه با تأييد «ناظر مخارج اصطبل» كار مي‌كرد، بر چند صاحب منصب ديگر فرمان مي‌راند: جلودارباشي كه به منزلة ميرآخور اول بود، ركابدار باشي (اوزنگو قورچي‌سي‌باشي) كه به مثابة نايب ميرآخور بود و زين‌دار باشي (شاردن، سياحت‌نامه، ٨/٢٥٦).
اصطلاحات جلودارباشيِِ «سركار خاصة شريفه» (= سلطان)، ركابدارِ سركار خاصة شريفه، ميرآخورانِ اصطبل و دواب سركاري (مروي، ١/١٨٥، ٤٢٦، ٣/٩٢٦، ١١٩٤) كه در جاي جاي عالم‌آراي نادري به‌كار رفته، از تداوم اين سمت و عنوانهاي مربوط به آن و نيز برخي دگرگونيها در وظايف و مرتبة اداري صاحبان اين مناصب در عصر افشاريه حكايت دارد. به نظر مي رسد عنوان ميرآخوري در اين عصر ديگر اهميت دورة پيشين را نداشته است و به جاي آن سمتهاي «جلودارباشي» و «ركابداري» مرتبتي والاتر يافته بودند (همو، ١/١٨٥، ٤٢٦، ٣/١١٩٤).
در دورة قاجار نيز اين شغل و عنوان، از مناصب بلند درباري بود و «ادارة اصطبل خاصة مباركه و اميرآخوري» در زمان ناصرالدين شاه برعهدة رجالي بزرگ چون اسدالله قاجار، نواب حسن ميرزا و نواب جهانسوزخان بوده است (اعتمادالسلطنه، ١٨). از منابع اين دوره برمي‌آيد كه افراد و مقامهاي ديگر حكومت نيز اصطبل، طويله، جلودار و اميرآخور خاص خود داشته‌اند (عضدالدوله، ١٨، ٣٨).
اين سمت و اصطلاح بانفوذ و تسلط ايرانيان بر دستگاه خلفاي عباسي به تشكيلات حكومتي خلفا نيز راه يافت. در مآخذ اجمالاً از «متصديان ستوران» و «انبارداران زين و برگ و كاركنان پنج اصطبل» در تشكيلات وابسته به دارالخلافة عباسي سخن به ميان آمده است (صابي، ١٦؛ متز، ١/١٧١). ابن طُويَر قَيصراني (٥٢٥ ـ٦١٧ق/١١٣٠ـ١٢٢٠م)، از صاحب منصبان عالي‌رتبة اواخر عهد خلفاي فاطمي، از دو اصطبل (طارمه و جميزه) متعلق به خليفة‌ وقت نام برده و تشكيلات آنها را چنين توصيف كرده است: خليفه در هر اصطبل نزديك به ٠٠٠،١ اسب داشت. نيمي از آنها خاصّ خود او بود و از نيمي ديگر شماري پيوسته به رسم عاريه در اختيار صاحب‌منصبان و خدمتكاران قرار مي‌گرفت و تعدادي ديگر در مراسم و موكبها به كار گرفته مي‌شد و هر اصطبل تشكيلات و گماشتگاني داشت. هر ٣ اسب را يك ستوربان (سايس) بود و هر اسب را يك لگام‌دار (شدّاد) كه كار بستن و گشادن زين‌افزار اسبان با او بود. هر بيست ستوربان عريفي داشتند كه مسئوليت گرفتن و باز پس دادن زين‌افزارهاي آراسته از زين‌خانة سلطاني (خزائن السروج) براي ستوربانان با او بود و سرانجام هر اصطبل يك اسب يار (رايض) چون اميرآخور داشت. اين ٢ اسب‌يار از حقّ خواربار و جامگي به طور كامل برخوردار بودند. عريفان و ديگر گماشتگان نيز افزون بر جامگي، جيرة گندم و نان داشتند (مقريزي، ١/٤٤٤؛ قلقشندي، ٣/٤٧٤ـ ٤٧٥).
پس از فاطميان اميرآخوري در تشكيلات حكومتي مماليك مصر يكي از ٢٥ منصب (وظيفه) درگاه سلطان (حضره‌السلطان) به شمار مي‌آمد و پس از ٥ سمت بلندِ نيابت سلطان (النائب الكافل: جانشين سلطان در همة امور حكومتي)، اتابكيه (اتابك العساكر: بزرگ‌ترين امير پس از نايب)، رأس نوبت (مهتر بردگان سلطاني)، اِمرَه مجلس و اِمرَه سِلاح، وظيفة اميرآخوري (اِمرَه اخوريّه) جاي داشت كه «موضوع آن تصدي اصطبل سلطان و اسبان او بود. معمولاً يك مين باشي (اميرِ ٠٠٠،١ تن) عهده‌دار اين منصب مي‌گرديد و در اصطبل سلطان اقامت مي‌كرد، و ٣ امير طبلخانه (اميرِ ٤٠ تن) و گروهي بسيار دَه باشي (اميرِ ١٠ تن) و سپاهي زيردست او بودند» (قلقشندي، ٤/١٦، ١٨، ١٩).
سيوطي شغل اميرآخوري را در مصر يكي از نوآوريهاي بَيْبَرس (٦٥٨ ـ٦٧٦ق/١٢٦٠ـ١٢٧٧م، از مماليك بَحري) دانسته و نوشته است: «موضوع وظيفة اميرآخور نظارت بر علف اسبان است» (٢/١١٣). ايالون با استناد بر سخن ابن اياس، احتمال داده است در اين عهد هر وظيفه‌اي كه به «ديوان اميرآخور» مربوط مي‌گشت، به مأموري خاص سپرده مي‌شد. از اين روي يك امير‌آخورِ كاه و علف (امير آخور التّبن و الدّريس)، يك اميرآخورِ شتران (اميرآخور الجِمال) و جز آن در كار بوده است (ص ٦٣). بنابراين، مي‌توان احتمال داد كه آنچه سيوطي دربارة وظيفة اميرآخور آورده وظيفة يكي از زيردستان وي در «ديوان اميرآخور» بوده است، نه همة ديوان.
اميرآخور در دورة چراكِسه (مماليك بُرجي مصر: ٧٨٤ـ٩٢٢ق/١٣٨٢ـ١٥١٦م) در ميان اميرانِ بلندپايه مقام چهارم داشت (دائره‌المعارف اسلام) و با توجه به مأموريتهاي سياسي و مقامات بلندي كه از سوي سلاطين اين دودمان به اميران آخور تفويض مي‌شد (ابن تغري بردي، ١٥/٧١، ٩٠) مي‌توان به پاية بلند حكومتي و اهميت اجتماعي اين سمت در آن روزگار پي برد.

مآخذ: ابن اسفنديار، محمد بن حسن، تاريخ طبرستان، به كوشش عباس اقبال، تهران، كلالة خاور، ١٣٢٠ش؛ ابن تغري بردي، يوسف، النجوم الزاهره، به كوشش ابراهيم علي طرخان، قاهره، الهيئه‌العامه‌للتأليف و النشر، ١٩٧١م؛ اشپولر، برتولد، تاريخ مغول در ايران، ترجمة محمود ميرآفتاب، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ١٣٥١ش؛ اصفهاني، حمزه، التنبيه علي حدوث التصحيف، به كوشش آل‌ياسين، بغداد، ١٩٦٧م؛ ص ٦٦؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان،‌ المآثر و الآثار، تهران، ١٣٠٦ـ١٣٠٧ق؛ اقبال، عباس، تاريخ مغول، تهران، اميركبير، ١٣٦٤ش؛ انوري، حسن، اصطلاحات ديواني دورة غزنوي و سلجوقي، تهران، طهوري، ١٣٥٥ش، ص ٢٠٩ـ٢١٠؛ ايرانيكا، ذيل آخوربد (منتشر نشده)؛ بارتولد، و. تركستان نامه، ترجمة كريم كشاورز، تهران، بنياد فرهنگ ايران، ١٣٥٢ش؛ بيهقي، ابوالفضل، تاريخ، به كوشش قاسم غني و علي‌اكبر فياض، تهران، ‌١٣٦٢ش؛ تاريخ سري مغولان، ترجمة شيرين بياني، دانشگاه تهران،‌١٣٥٠ش؛ تذكره‌الملوك، به كوشش محمد دبيرسياقي، تهران، طهوري، ١٣٣٢ش، ص ٢٨، ٣٢، ٣٣؛ ترجمة تفسير طبري، به كوشش حبيب يغمايي، تهران، توس، ١٣٥٦ش؛ جويني، عطاملك، جهانگشا، به كوشش محمد قزويني، ليدن، ١٣٢٩ق/١٩١١م؛ خوارزمي، محمد، مفاتيح العلوم، به كوشش خرلوف فان فلوتن، ليدن، ‌١٨٩٥م، ص ١١٨؛ دائره‌المعارف اسلام؛ رشيدالدين فضل‌الله، تاريخ مبارك غازاني، به كوشش كارل يان، هرتفورد، ١٩٤٠م، ص ٣٣٠؛ روملو، حسن بيگ، احسن‌التواريخ، به كوشش عبدالحسين نوايي، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ١٣٤٩ش؛ زامباور، ادوارد ريتر، نسب‌نامة خلفا و شهرياران، ترجمة محمدجواد مشكور، تهران، خيام، ١٣٥٦ش، ص ١٦٢ـ١٦٤؛ سُبكي، عبدالوهاب، معيدالنعم و مبيدالنقم، به كوشش محمدعلي النجار و ديگران، قاهره، مكتبه‌الخانجي، ١٩٤٨م، ص ٣٧؛ سيوطي، جلال‌الدين، حسن‌المحاضره، قاهره، مطبعه‌ اداره الوطن، ١٢٩٩ق؛ شاردن، ژان، سفرنامه، ترجمة علي دهباشي، تهران، نگاه، ١٣٦٢ش، ص ٩٧؛ همو، سياحت‌نامه، ترجمة محمدعباسي، تهران، اميركبير، ١٣٤٥ش؛ شريك امين، شميس، فرهنگ اصطلاحات ديواني دوران مغول، تهران، فرهنگستان ادب و هنر، ١٣٥٧ش؛ صابي، هلال بن حسن، رسوم‌دارالخلافه، ترجمة محمدرضا شفيعي كدكني، تهران، بنياد فرهنگ ايران، ١٣٤٦ش، ص ١٧؛ طهراني، ابوبكر، كتاب ديار بكريه، به كوشش نجاتي لوغال و فاروق سومر، تهران، طهوري، ١٣٥٦ش؛ عضدالدوله، احمدميرزا، تاريخ عضدي، به كوشش عبدالحسين نوايي، تهران، بابك، ١٣٥٣ش؛ علامي، ابوالفضل، اكبرنامه، به كوشش مولوي احمدعلي و مولوي عبدالرحيم، كلكته، اشياتك سوسيتي بنگاله، ١٨٧٧م؛ فخرمدبّر، محمد بن مباركشاه، آيين‌كشورداري، به كوشش محمد سرور مولايي، تهران، بنياد فرهنگ ايران، ١٣٥٤ش؛ همو، آداب الحرب و الشجّاعه، به كوشش احمد سهيلي خوانساري، تهران، اقبال، ‌١٣٤٦ش، ص ٢٠٠ـ٢٠٢، ٢٠٤، ٢٠٥، ٤٧٤؛ فردوسي، ابوالقاسم، شاهنامه، به كوشش ژول مُهل، پاريس، ١٨٣٨ـ١٨٤٦م؛ فرشته، محمدقاسم هندوشاه، تاريخ كانپور، ١٢٩٠ق، ١/٦١؛ فلسفي، نصرالله، زندگاني شاه عباس اول، دانشگاه تهران، ١٣٤٧ش؛ قلقشندي، احمد بن علي، صبح‌الاعشي، قاهره، وزاره‌الثقافه و الارشاد القومي، ١٩٦٣م؛ كارنامة اردشير بابكان، به كوشش بهرام فره‌وشي، دانشگاه تهران، ١٣٥٤ش، ص ٣٤، ٣٥؛ كريستن سن، آرتور، ايران در زمان ساسانيان، ترجمة رشيد ياسمي، تهران، ابن‌سينا، ١٣٥١ش؛ كمپفر، انگلبرت، در دربار شاهنشاه ايران، ترجمة كيكاووس جهانداري، تهران، انجمن آثار ملي، ١٣٥٠ش، ص ٩٥، ١٠١، ١٠٧، ١٥٢، ١٥٣؛ لغت‌نامه دهخدا؛ لغتنامة فارسي؛ متز؛ آدم، تمدن اسلامي در قرن چهارم هجري، ترجمة عليرضا ذكاوتي قراگزلو، تهران، اميركبير، ١٣٦٢ش؛ مروي، محمدكاظم، عالم‌آراي نادري، به كوشش محمدامين رياحي، تهران، زوار، ١٣٦٤ش، ١/٤١٠،‌٣/١١٩٥؛ مقريزي، تقي‌الدين احمد، الخطط، بيروت، دارصادر، ١/٤٩، ٤٤٥؛ منهاج سراج، محمد، طبقات ناصري، به كوشش عبدالحيّ حبيبي، تهران، دنياي كتاب، ١٣٦٣ش، ١/٤١٤؛ مولوي، جلال‌الدين محمد، مثنوي معنوي، به كوشش رينولدالّين نيكلسون، ليدن، ١٩٣٣م؛ هينتس، والتر، تشكيل دولت ملي در ايران، ترجمة كيكاوس جهانداري، تهران، خوارزمي، ١٣٦١ش؛ نيز:

Ayalon, David, «Studies on the Structure of the Mamluk Army», BSOAS, ١٩٥٤, XVI / ٦٨; Minorsky, V., Persia in A. D. ١٤٧٨-١٤٩٠, London, ١٩٥٧, p. ٣٧.
هادي عالم‌زاده