رساله فاطمیه - احمدی، یعقوب - الصفحة ١٨٥ - فضائل امیرالمومنین
چنین علیّ بن ابیطالب٧ و فاطمه٣ را طعامی میسر نشده بود تا تناول فرمایند. و خود در ألم جوع گرفتار بودند و رسول خدا٦ بر حالت ایشان اطلاع داشت. و فرزند رحمة للعالمین چون نخواست آن مرد پیر را محروم سازد پوست گوسفندی که حسنینc را بر روی آن می خوابانید برداشت و آن را به سائل داد و فرمود: این را بگیر ای کوبنده دَر! شاید که حق تعالی از این بهتر از برای تو میسّر سازد. اعرابی گفت: ای دختر محمّد٦ من به سوی تو از گرسنگی شکایت کردم تو پوست گوسفندی به من می دهی! من چه کنم با این پوست و به چه چیز گرسنگی خود را فرو نشانم!
فاطمه زهرا٣ چون این سخنان را از آن مرد بینوا شنید و چیزی دیگر در خود ندید مگر گردن بندی که در گردن داشت و فاطمه دختر حمزه برسم هدیه برای او فرستاده بود، دست کرد و آن گردن بند را از گردن خود کشید و به سوی اعرابی افکند فرمود: ای مرد بگیر این گردن بند را و بفروش! تا حق تعالی تو را ا ز این بهتر عوض دهد. پس اعرابی آن گردن بند را گرفت و به سوی مسجد رسول٦ روانه شد و چون داخل مسجد شد دید که جناب ختمی مآب٦ با اصحاب هنوز در مسجد نشسته اند. پیش آمد و عرض کرد: که ای رسول الله٦ دخترت فاطمه زهرا٣ این گردن بند را به من عطا کرده و فرمود: که بفروش، این را شاید که خدای تعالی برای تو، بهتر از این میسّر گرداند. حضرت اقدس نبوی٦ چون این سخنان را از اعرابی شنید بهای های گریست و بعد از آن فرمود: که چگونه حق تعالی برای تو بهتر از این میسّر نمی گرداند و حال آنکه فاطمه٣ دختر محمّد٦ به تو داده است که بهتر از جمیع دختران آدم است! پس در آن حال عمّار یاسر ٠بر خواست و عرض کرد که یا رسول الله٦ آیا رخصت می دهی مرا که این گردن بند را بخرم؟ و حضرت فرمود: بخر ای عمار. و اگر شریک شوند در