رساله فاطمیه - احمدی، یعقوب - الصفحة ١٥١ - در بیان عروسی رفتن فاطمه زهرا
بلی خورشید هر کجا می کشید تیغ رود از طلعتـــش خفّــاش در میــغ
امّا چون آن جماعت نو عروس خود را مرده و حالت او را افسرده دیدند، بیکبار ناله و فغان برآوردند و صدا به ناله وامصیبتاه واألماه بلند کردند. بساط عیش و عشرت را دَرنَوردیده و اساس تعزیت و مصیبت گسترده، هنگامه گریه و زاری و ناله و بیقراری چیدند. نور دیده رحمة للعالمین و مصحف بغل امیرالمؤمنین٧ را دل بر آن عروس از حیات مأیوس بسوخت و آتش غیرت در کانون سینه مرحمت دفینه اش بیفروخت از وقوع این واقعه بیحّد مغموم و از حدوث این حادثه بی نهایت مهموم گردیده و فی الفور از مکان خود برخواست و تجدید وضو فرمود و دو رکعت نماز حاجت بجای آورد، و بعد از آن سر به سجده نیاز گذارده و عرض کرد که: ملکا معبودا پادشاها بعزّت ذات بی مثالت و به حرمت جلال لایزالت و بحقّ شرف طاعات بندگان خالصت و به قدر و مرتبه محمّد٦ و علیّ٧ بندگان برگزیده ات که قامت این عروس بیچاره را به لباس حیات بیارای، و کنیز خود فاطمه٣ را در میان مردم شرمسار منمای. هنوز خاتون قیامت در سجده بود و به مناجات اشتغال داشت که عروس عطسه بزد و از جای خود برجست و بر روی پای آن معصومه٣ افتاد و گفت: «السّلام علیکِ یا بنت رسول الله» شهادت می دهم که تو بر حقّی و پدر بزرگوارت بر حقّ است، و پیغمبر خداست و خداوندی که تو و پدرتو می پرستید بر حقّ است، و کفّاری که بت می پرستند بر باطل اند.
چون آن زنان آن حالت بهجت اقتران را دیدند، و آن کرامت و خارق عادات را از خاتون قیامت مشاهده نمودند، زبان به شکر و دعا و مدح و ثناء گشودند، و عذر خواهی بسیار نمودند، و به عرض مقدسه اش رسانیدند: که ای دختر محمّد مصطفی٦ و ای پاره