آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٢٠٧ - در باره مارها
برآيد خواهد مرد، گفت: چون خورشيد برآمد مرد و از او در شگفت شديم، و برگشتيم و نيز گفته: عيسى ٧ به مارگيرى گذر كرد كه مارى را دنبال كرده بود و آن مار گفت: يا روح اللَّه باو بگو اگر از من صرف نظر نكند باو ضربتى زنم كه تيكه تيكه شود، و عيسى گذشت و چون برگشت مار در جعبه مارگير بود، عيسى فرمود: مگر تو چنان و چنين نگفتى و چگونه همراه او شدى، گفت يا روح اللَّه برايم سوگند خورد و اكنون با من پيمانشكنى ميكند و زهر پيمانشكنى او از زهر من زيانبارتر است.
در عجائب المخلوقات قزوينى است كه ريحان فارسى پيش از خسرو انوشيروان نبود و در زمان او يافت شد براى اين بود كه يك روز بدادخواهى نشسته بود و ناگاه مار بزرگى زير تختش خزيد و خواستند او را بكشند، خسرو گفت: دست از او برداريد گمانم ستم رسيده است و آن مار خود را كشاند و كسرى يكى از افسرانش را بدنبالش روانه كرد و با او رفت تا بر دهنه چاهى رسيد و مار در آن فرو شد و برگشت و سركشيد و آن مرد نگاه كرد در تك چاه مارى كشته بود و بر دوشش كژدمى سياه بود و او را نيزه كشيد و بكژدم فرو كرد، و نزد شاه آمد و گزارش داد از حال آن مار.
چون سال آينده شد آن مار آمد در همان روز كه خسرو براى دادخواهى نشسته بود و خود را كشاند تا برابرش رساند و از دهنش تخمه سياهى فشاند و شاه گفت:
آن را كشتند و ريحان از آن روئيد و چون شاه بسيار زكام ميشد و دردهاى مغز داشت آن را بكار برد و سود خوبى از آن ديد (١٩٩ حياة الحيوان) مسعودى از زبير بن بكار آورده كه در زمان جاهليت دو برادر بسفر رفتند و در سايه درختى كنار سنگ سختى منزل كردند چون شب نزديك شد از زير آن سنگ مارى بدر آمد و يك دينار طلا نزد آنها افكند، گفتند اين از گنجى است كه در اينجا است و سه روز ماندند و هر روز دينارى براى آنها بيرون مىآورد، يكى بديگرى گفت: تا كى چشم براه اين مار بمانيم خوبست آن را بكشيم و اين گنج