احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٧١ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
واشود و نه به مرگ.
٢٧٦ و گفت: چون خداى، تعالى، به سوى خويش راه نمايد سفر و اقامت اين بنده در يگانگى او بود، و سفر و اقامت او بسرّ بود.
٢٧٧ و گفت: دل كه بيمار حقّ بود خوش بود زيرا كه شفاش جز حق هيچ نبود.
٢٧٨ و گفت: هر كه با خداى، تعالى، زندگانى كند ديدنيها همه ديده بود و شنيدنيها همه شنيده و كردنيها كرده و دانستنى دانسته.
٢٧٩ و گفت: به يارى آسمان و زمين، طاعت، با انكار اين جوانمردان، هيچ وزن نيارد.
٢٨٠ و گفت: «در اين واجار بازاريست كه آن را بازار جوانمردان گويند و نيز بازار حقّ خوانند از ان راه حقّ، شما آن را ديدهايد؟» گفتند «نه».
گفت «در آن بازار صورتها بود نيكو، چون روندگان آنجا رسند آنجا بمانند، و آن صورت كرامت بود و طاعت بسيار و دنيا و آخرت، آنجا بمانند و به خدا نرسند؛ بنده چنين نيكوتر كه خلق را بگذارد و با خدا به خلوت درشود و سر به سجده نهد و به درياى لطف گذر كند به يگانگى حقّ رسد و از خويشتن برهد؛ همه بر وى مىراند و او خود در ميان نه».
٢٨١ و گفت: اين علم را [ظاهريست و] ظاهر ظاهرى، و باطنى و باطن باطنى. علم ظاهر و ظاهر ظاهر آنست كه علما مىگويند، و علم باطن آنست كه جوانمردان با جوانمردان مىگويند، و علم باطن باطن راز جوانمردان است با حقّ، تعالى، كه خلق را آنجا راه نيست.
٢٨٢ و گفت: تا تو طالب دنيا باشى دنيا بر تو سلطان بود، و چون از وى روى بگردانى تو بر وى سلطان باشى.
٢٨٣ و گفت: درويش كسى بود كه او را دنيا و آخرت نبود و نه در هر دو نيز رغبت كند، كه دنيا و آخرت از ان حقيرترند كه ايشان را با دل نسبت بود.