احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٦٩ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
ديدم.
٢٥٨ و گفت: تا بيقين ندانستم كه رزق من بروست دست از كار بازنگرفتم، و تا عجز خلق نديدم پشت بر خلق نياوردم.
٢٥٩ و گفت: جوانمردى به كنار باديه رسيد به باديه فرونگريست و باز پس گرديد و گفت «من اينجا فرو نگنجم» يعنى آنچه منم.
٢٦٠ و گفت: چنان بايد بودن كه ملائكه كه بر شما موكّلند با رضا ايشان را وا پس فرستى، و يا اگر نه، چنان بايد بود كه شبنگاه ديوان از دست ايشان فراگيرى و آنچه ببايد ستردن بسترى و آنچه ببايد نبشتن بنويسى؛ و اگر نه، چنان بودن كه شبانگاه كه آنجا باز شوند گويند «نه نيكى بودش و نه بدى» خداوند، تعالى، بگويد «من نيكوئى ايشان با شما بگويم».
٢٦١ و گفت: مردان خداى را اندوه و شادى نبود، و اگر اندوه و شادى بود هم ازو بود.
٢٦٢ و گفت: صحبت با خداى كنيد، با خلق مكنيد، كه ديدنى خداست و دوست داشتنى خدا، و آن كس كه به وى نازيد خداست و گفتنى خداست و شنودنى خداست.
٢٦٣ و گفت: كس بود كه در سه روز به مكّه رود و بازآيد، و كس بود كه در شبانروزى، و كس بود كه در شبى، و كس بود كه در چشم زخمى. پس آنكه در چشم زخمى برود و بازآيد قدرت بود.
٢٦٤ و گفت: تا خداى تعالى بنده را در ميان خلق دارد فكرتش از خلق جدا نشود، چون دل او را از خلق جدا كند در مخلوقش فكرت نبود، فكرتش با خداوند بود، يعنى در دلش فكرت بنماند.
٢٦٥ و گفت: خداى، تعالى، مؤمنى را هيبت چهل فرشته دهد، و اين كمترين هيبت بودش كه داده بود، و آن هيبت از خلقان بازپوشد تا خلقان با ايشان عيش توانند كرد.