احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١١٨ - الباب الخامس فى المناجاة
بود همه بسوخت نه صد و نود و نوه را من دانم.
٥٦٥ و نقلست كه: هر مؤمنى را هيبت چهل ملك دهد، و اين درجه كمترين است و اين هيبت از خلقان بپوشد تا خلقان با ايشان عيش توانند كردن.
الباب الخامس فى المناجاة
من كتاب نور العلوم ٥٦٦ إلهى، خلق تو شكر نعمتهاى تو كنند، من شكر بودن تو كنم، نعمت بودن تست.
٥٦٧ شيخ گفت: خداوند بر دل من ندا كرد «بنده من، چه بايدت؟
بخواه». گفتم «الهى، مرا بودن تو نه بس كه ديگر خواهم؟»
٥٦٨ و هم شيخ گفت كه: اگر قيامت خداى، جلّ جلاله، مرا از من پرسد، درخواست كنم كه «خداوندا، مرا از خود پرس و از يكىاى خود پرس».
٥٦٩ إلهى، من از تو به تو توانگرم. آنچه من دارم توى و تو باقيئى و آنچه تو دارى وقت باشد كه نبود.
٥٧٠ گفتم: إلهى، پنجاه سالست تا در محبت توم. در سرّم ندا شنيدم كه «پيش از آدم ترا بدوستى گرفتهام دس؟؟؟ كه؟؟؟ نسست».
٥٧١ گفتم: إلهى، مرا تو مىبائى. شنيدم در سرّ خود «اگر مرا خواهى پاك باش كه من پاكم، بىنياز باش از خلق كه من بىنيازم».
٥٧٢ گفتم: إلهى، خوشى با توست، اشارت به بهشت مىكنى؟
٥٧٣ گفتم: إلهى، اگر در همه جهان كس بر خلق تو از من مهربانتر بود، در اين وقت از خود ننگ دارم.
٥٧٤ گفتم: إلهى، اگر قصّه اندوهگينان بر تو خوانم آسمان و زمين خون