احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٣٦ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
تا سخنى چند از آنچه در دل دارم با او گويم كه كسى محرم نمىيافتم كه بدو بگويم چنانكه او واشنود، تا كه ترا فرستادند». لاجرم شيخ بو سعيد آنجا سخن نگفته است زيادتى. گفتند «چرا آنجا سخن نگفتى؟» گفت ما را به استماع فرستاده بودند»؛ پس گفت «از يك بحر يك عبارت كننده بس»؛ و گفت «من خشت پخته بودم، چون به خرقان رسيدم گوهر بازگشتم.» نقلست كه شيخ بو سعيد گفت بر منبر، و پسر شيخ بو الحسن آنجا حاضر بود، كه «كسانى كه از خود نجات يافتند و پاك از خود بيرون آمدند از عهد نبوّت إلى يومنا هذا به عقدى[١] رسيدند، و اگر خواهيد جمله برشمرم، و اگر كس از خود پاك شد پدر اين خواجه است»، و اشارت به پسر بو الحسن كرد.
٣٨ و استاد ابو القاسم قشيرى گفت «چون به ولايت خرقان درآمدم فصاحتم برسيد و عبارتم نماند از حشمت آن پير تا پنداشتم كه از ولايت خود معزول شدم».
٣٩ نقلست كه بو على سينا به آوازه شيخ عزم خرقان كرد. چون به وثاق شيخ آمد شيخ به هيزم رفته بود. پرسيد كه «شيخ كجاست؟» زنش گفت «آن زنديق كذّاب را چه مىكنى؟» همچنين بسيار جفا گفت شيخ را، كه زنش منكر او بودى، حالش چه بودى! بو على عزم صحرا كرد تا شيخ را بيند. شيخ را ديد كه همى آمد و خروارى درمنه بر شيرى نهاده، بو على از دست برفت، گفت «شيخا، اين چه حالتست؟» گفت «آرى، تا ما بار چنان گرگى نكشيم (يعنى زن) شيرى چنين بار ما نكشد.» پس به وثاق باز آمد. بو على بنشست و سخن آغاز كرد و بسى گفت و شيخ پارهاى گل در آب كرده بود تا ديوارى عمارت كند. دلش بگرفت، برخاست و گفت
[١]- شايد بدين معنى كه به ده تن رسيدند. يك عقد عبارت از دهتاست. ده، بيست، سى، تا نود هر يك عقدى است و جمع آن عقود است. ف ١٨ نيز ديده شود.