احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٢١ - أحوال و أقوال خرقانى از اسرار التوحيد
گذاشتى و لبّيك نياز وى شنيدى و در صومعه عرفات[١] وى شدى، رمى جمار نفسهاى وى بديدى، بو الحسن را بر جمال خود قربان ديدى و بر يوسف وى نماز عيد كردى، فرياد اندوه سوختگان شنيدى. بازگرد كه اگر جز چنين بودى بو الحسن نماندى. تو معشوق عالمى.» شيخ بو سعيد گفت «بجانب بسطام شويم و زيارت كنيم و باز گرديم.» شيخ بو الحسن گفت «حجّ كردى، عمره خواهى كرد؟» پس شيخ بو سعيد، بعد از انكه سه روز آنجا مقام كرده بود روى به بسطام نهاد.
(از اسرار التوحيد چاپ روسيّه ص ١٧٥ تا ١٨٠).
١٧ بعد از آنكه ابو سعيد و ياران او از رى به جانب خراسان بازگشتند:
زير اين هر دو ديه فرود آمدند بر سر بيابان كه سوى سبزوار شود، كه شيخ انديشه چنان داشت كه سوى بسطام و خرقان نشود تا ايشان را بارى نبود از وى، و در اين ديه درازگوشان به كرا گرفتند و كرا بعضى بدادند و سفره راه راست كردند كه چهار پنج روز در بيابان مىبايست بود و جمعى گران بودند با شيخ. شيخ بو الحسن را خبر شد از آمدن شيخ، و انديشه وى آن بود كه مگر خواهد گذشت. سه درويش را بفرستاد بعد از نماز خفتن بدان ديه آمدند و ايشان بر آن عزم بودند كه سحرگاه درازگوشان بيارند و سوى بيابان بروند؛ و درويشان جمله سرباز[٢] نهاده بودند و شيخ نيز سرباز[٣] نهاده بود و ليكن بيدار بود و حسن مؤدّب ميان بسته بود به شغلى كه مىكرد و فراز آواز مىشد. پس آواز درآمد آهسته، حسن فراز شد و در بگشاد، سه درويش را ديد كه ميان بسته درآمدند. حسن ايشان را جائى بنشاند، شيخ آواز داد حسن را كه «بيا». حسن پيش شيخ شد. شيخ گفت كه «اينها چه كسانند كه درآمدند؟» گفت «درويشان خرقاناند» گفت «چه
[١]- قاعدة بايد« عرفات صومعه» گفته باشد.
[٢]- در اصل: بار.
[٣]- در اصل: بار.