احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٢٤ - أحوال و أقوال خرقانى از اسرار التوحيد
وام او بود. شيخ بو الحسن گفت «در وام صرف كنيت كه وام ما وام او بود».
شيخ بو سعيد در راه به ديهى رسيد آنجا منزل كردند. شيخ بو سعيد حسن را گفت كه «به گرمابه شويم». و عادت چنان بودى شيخ را كه هر بار كه به گرمابه شدى ده دست سيم فتحى به گرمابه بردى، و حسن پيوسته با خويشتن چيزى داشتى براى كرا و نفقات راه را، و اگر چيزى فتوح بودى هم حسن مؤدّب داشتى، و به اشارت شيخ خرج مىكردى. چون حسن اين سيم گرمابه راست مىكرد آن كاغذ زر كه به خرقان ضايع شده بود نديد. دلش مشغول شد. شيخ آن بديد، گفت «چه بودهست اى حسن؟» گفت «چيزى داشتم ضايع شده است». شيخ گفت «آنجا كه شده است هم در فراغت ما شده است». ديگر روز از خرقان خبر باز رسيد كه آنجا چيزى يافتند و شيخ ابو الحسن آن را چه فرمود و چگونه كردند. چون شيخ بو سعيد بشنيد كه شيخ بو الحسن را چه رفته است گفت «همچنانست كه وى گفت.»
و مريدان شيخ بو الحسن هم بر آن قرار كه شيخ بو الحسن فرموده بود در خدمت شيخ بو سعيد بودند تا به جاجرم، و از جاجرم شيخ بو سعيد ايشان را باز گردانيد و گفت «ما از اينجا به نشابور مىشويم. شيخ بو الحسن را از ما سلام برسانيد و بگوئيت كه دل با ما مىدار.»
... چون به نشابور رسيدند بعضى از صوفيان مىگفتند كه «چون شيخ به خرقان رسيد در آن مدّت كه آنجا بود هيچ سخن نگفت بسبب آنكه شيخ بو الحسن گفته بود كه «تو حاجت مائى كه از خداى، تعالى، درخواست كردهايم كه دوستى از دوستان خويش بفرست تا ما اين سرّهاى تو بدو گوئيم». چون شيخ ما را آنجا بدين مهمّ برده بودند او سخن